حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم.دل و دماغی هم برای نوشتن ندارم.به قول طرف حسابی غریبیم کرده.دلم برای خیلی از چیزایی که داشتم و قبلن بود تنگ شده.ظاهرن همیشه همینطوره که هرچیزی که قبلن بود و الان نیست بهتر ازاون چیزاییه که قبلن نبود والآن هست.کاش امکانش بود مثل یک داستان یا یک فیلم سینمایی یک چیزایی رو در یک لحظه کاتش کنی و الباقیش رو بگذاری به عهده تخیل خواننده و بیننده.فعلن که هوای دل ما بس ناجوانمردانه گرفته است.شاید بازگشت به خیلی از متعلقات گره از کار فروبسته ی این دل گرفته را باز کند.اگر مجال بازگشتی باشه...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388
|
