تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

دو ساعت و پانزده دقیقه از نیمه‌شب گذشته است. برای اولین بار این پست را دونفری و به اتفاق مصطفی حاجی‌زاده در نیمه‌شبی بهاری و اینترنتی مجانی که لپ‌تاپ مصطفی به یک‌باره از در و همسایه کشف کرد می‌نویسیم. من می‌خوانم، مصطفی تایپ می‌کند. امیدوارم صاحب اصلی این اتصال اینترنت پرسرعت از ما راضی باشد. او هم در ثواب این پست شریک است!

من و مصطفی هر وقت به یکدیگر می‌رسیم و مجالی و خلوتی پیدا می‌کنیم می‌ریم می‌شینیم. الآن هم یک شکم سیر خزعبل گفتیم و اراجیف بافتیم و برنامه‌ی سفر هند ریختیم و تصمیم گرفتیم کلکته را از جاده‌ی بالا برویم تا گنگ سر راهمان باشد تا هندوانه‌ای در آن بیندازیم دم‌دمای غروب آتیش کنیم به سمت کلکته. نماز مغرب را در کلکته به جا بیاوریم و بعد هم هر چه پیش آید خوش آید. مثل امشب. حیفمان می‌آید یادی نکنیم از شاه انجمن و حریف مجلس ما و م. ر. و متعلقه‌ی آن آشنای قدیمی و همه‌ی کسانی که شمع محفل انس ما بودند و دیرزمانی است که روشنی‌بخش شب‌های ما بوده‌اند.

مصطفی می‌گوید «این بلاگفای خراب‌شده رو ول کن برو یه سایت درست و درمون راه بنداز.»

من می‌گویم «اگر از سفر هند به سلامت برگشتیم می‌آییم می‌نشینیم و فکری به حالش می‌کنیم.»

ساعت دو و سی و دو دقیقه‌ی چهارشنبه ...

بریم بشینیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 | 

از قول یکی از آیات اعظام خواندم که: "بدانيم كه اعمال ما هفته‌اي دو بار به دست امام زمان (عج) مي‌رسد. بايد مواظب اعمال و رفتارمان باشيم."

فرض کنیم۱۰۰ ميليون شيعه در دنيا داريم . براى سهولت مساله فرض مى کنيم که امام کارى به برادران اهل سنت ندارد. هر هفته برابر است با ۶۰۴۸۰۰ ثانيه. بنابراين امام عصر طبق نظريه حضرت آیت الله، بايد ۲۰۰ ميليون پرونده اعمال را در مدت ۶۰۴۸۰۰ ثانيه ملاحظه يا تورق بفرمايند .يعنى به هر پرونده حدود سه هزارم ثانيه وقت مى رسد! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 | 

من از همه می‌روم و به هیچ‌کس نمی‌آیم. پسربچه‌ای هستم که سوار اسکیت چهارچرخی‌اش به بالاترین سرعت ممکن رسیده اما باز پا می‌کشد. پا می‌کشد با این‌که می‌داند سقوط می‌کند اما نمی‌تواند از لذت سرعت بیشتر بگذرد. پا می‌کشد حتا اگر این لذت فقط به اندازه‌ی ثانیه‌ای دوام داشته باشد، به اندازه‌ی ثانیه‌ای منتهی به سقوط. و من در همین ثانیه‌ام، در آخرین ثانیه، در اوج سرخوشی عبور از همه‌ی سرعت‌های مجاز و در آستانه‌ی سقوط. شخصیت‌های داستانی‌ام به‌افتخار آفریدگارشان هورا می‌کشند و من که از همه رفته‌ام و به هیچ کس نیامده‌ام بعد این همه سال، باز پا می‌کشم. پا می‌کشم در اوج جنون، پا می‌کشم مجنون‌وار و هم لیلاوار، که لیلا و مجنون یکی می‌شوند در آخرین ثانیه‌ی منتهی به سقوط. کسی اما چه می‌فهمد معنای این یکی شدن در لحظه‌ی سقوط را؟ که تراژدی نوش‌داروی بعد از مرگ سهراب نیست این، فرود تیر بر چشم اسفندیار است به تاوان لحظه‌ی برهم آمدن پلک‌ها هنگام غسل رویین‌تنی. که انگار رویین‌تنی هم رویین‌تنی نباشد اگر با چشم‌های بسته باشد. کسی چه می‌داند؟ رمزی ندارد این راز تا کشف شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 | 

من می‌توانم تنها یک ذهن باشم، یک متافیزیک، یک حضور روحانی، یک خِرد. و نیز می‌توانم یک بدن باشم، یک تجسد، یک امر کالبدی.
شاید بدنی بسیط‌ام، و یا ذهنی زمخت. به هر تقدیر، سویه‌ای ژنتیکی دارم که حاصل تکوین است و سویه‌ای ذهنی که حاصل جمع من و محیط. و در اینجا نیز نقش «من» بسیار ناچیز است.
«من» هیچ چیز نیست. حتی فکر نیز خارج از اراده و خواست من شکل می‌گیرد. فکر را از قبل چیزهای دیگر شکل داده‌اند. «من»، خروجی چیزهای دیگر است. فکر، مسیر ندارد، بلکه در مسیر قرار دارد. افکار و سخن‌ها، همه بوده‌اند، در «من» به قالبی نو عروج کرده‌اند. «من»ها ایستاده‌اند و کلمات از ایشان عبور می‌کنند. برای اینکه اینگونه سخن بگویم، مسیری را پیموده‌ام که در آن، برای اینگونه سخن گفتن مرا تربیت کرده‌اند. تربیت نیز تربیت شده است. همه چیز، شده است. همه چیز از قبل بوده است. همه چیز تحت تأثیر اراده‌ی دیگران، بی‌اراده شکل گرفته است. دنیا بازی  حقیری است که دیگران بر سر ارواح ما روا می‌دارند. هیچ‌گاه زیبایی از زشتی تهی نیست. هیچ فرد معصوم و بی‌گناهی وجود ندارد. روشنی و تاریکی، خوب و بد، با هم‌اند. درست زمانی که در حال انتخاب خوبی و زیبایی هستی، بدی را نیز انتخاب کرده‌ای. زیستن در دم است که غنیمت است. زیستن به هیچ سویی اشاره ندارد. «تو» هرطور که می‌خواهی باش. اگر بناست اینگونه فکر کنی که جهان بر اساس اراده‌ی آزاد و یا حتی اراده‌ی مقهور در جریان است، آنگونه فکر خواهی کرد. دیگران «من»ها اند. آنها بیداران خفته‌اند و ما خفتگان بیداریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387 | 

در سر اندیشه های بسیار دارم. سرشار از فکرم و مسرور. بحرانها یکی پس از دیگری می آیند و قرارها نیز، اما نه بحران می پاید نه قرار.

این منم، مامن همه ی رنجها و شادیها. پناهگاه طغیان و رکود.
این منم، رنجور آدمی رها میان آسمان و زمین با پنجه هایی که از خارشِ تن خود خون آلود است.
منم، فروغلتیده به دامان هر شادی، واپس زده از هیجان هر غم.
لیک اندوه را بیشتر می ستایم. من فرزند اندوهم.

گاه شاعرم و ضجه زن احساس. گاه فیلسوفم و شطح باف تعین.
گاه آفتاب عالمم و گاه باریکه ای نیز میان چشمانم سرِ روشنایی ندارد.

"من بامداد نخستین و واپسینم
هابیلم من بر سکوی تحقیر
شرف کیهانم تازیانه خورده ی خویش
که آتش سیاه اندوهم دوزخ را از بضاعت ناچیزش شرمسار می کند."

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387 | 

ساکت و آرام، در یک شب زمستانی، در قبرستانی زیبا و خالی، قدم زدن و لرزیدن، به آسمان نگریستن.

نیمه شب، تار و تاریک، میانه‌ی حیاط یک کاروانسرای قدیمی و متروک، در دل کویر، در سرمایی شبانه و خشک، کنار آتش گلگون، با تو، تنها.

جنگلی رازآلود و انبوه، باریکه‌ی نور از لابلای درختان تناور، غریو هولناک جنگ و کشتن و به آتش کشیدن، در جایی نزدیک، زیر سقف این چرخ بلند.

غروب آفتاب، ایستاده بر عرشه‌ی قایقی کوچک، بی قطب‌نما، سرگردان، بر بستر آبی آرام و بی‌کران، تنهای تنها، و بادی که گرم و اندوهگین می‌وزد.

پا گذاشتن در شهر اموات، شهر نیست‌شدگان، با ساختمان‌هایی بزرگ و اعجاب‌انگیز که باد درهاشان را به هم می‌زند.

ناله‌های شهوت‌ناک یک روسپی، بر بستری سرد.

تکان‌های تأییدآمیز سر  تو به هواداری  حرفهای خام و ابلهانه‌ی من.

نقل قول از اسپینوزا و لایبنیتس و کانت و نیچه و دریدا، پیشاپیش هرآنچه حدیث نفس است، برای ایجاد رخوتی در تو، به منظور دور ماندن، جلو نیامدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387 | 

اگر در طی دو سه سال اخیر سوار تاکسی شده باشید و نیز بر صندلی جلو نشسته باشید، متوجه شده­اید که اولین تذکر راننده به شما این خواهد بود که لطفا کمربند خود را ببندید . اغلب مشکلی وجود ندارد. شما به راحتی کمربندتان را می­بندید و مانند انسان­هایی که همه چیزشان به موقع و بجاست سر جایتان می­نشینید. اما یکی از همین روزهایی که من سوار تاکسی شدم و از بخت خوش بر صندلی جلو نیز نشستم، به عادت مالوف کمربندم را به دست گرفتم تا در جایی که گیرگاهش بود گیر دهم (کمربند را قفل کنم)، اما هرچه جستم کمتر یافتم. عاقبت راننده با عقلی وافر و هوشی سرشار به دادم رسید که؛ «همینطوری نگهش دار! قفل نداره!»

اصولا آدم هپروتی­ای هستم. کوچکترین اتفاق روزانه قادر است تا مرا فرسخ­ها از زندگی ِ جاری­ام دور کند. باری، جان برادر، به همین علت بسیار ساده بود که به فکر افتادم که چرا من باید چنین کار مسخره­ای را بکنم؟ چرا باید بیخود و بی­جهت، کمربندی بی­بو و بی­خاصیت را الکی نگهدارم. ذائقه­ی فیلسوفم می­گفت: که داشتم کاری را می­کردم که به سبب شکافی که میان فرم و محتوایش پیش آمده کاری است بالکل ناشدنی و عبث. اما در همین لحظات بکر جان­فرسا بود که چیز دیگری به ذهنم رسید:
-فرم که بدون محتوا نمی­شود!
-همه­ی عالم فرم است. ما تنها با فرم­ها سر و کار داریم. اما هیچ فرمی که بدون محتوا وجود ندارد!

باید کاری می­کردم. باید محتوایی برای کار عبث نگه داشتن کمربند ماشین پیدا می­کردم. محتوا خب البته در نگاه اول همین بود: «راننده برای اینکه جریمه نشود، از من خواسته بود تا لطف کنم و کمربندم را نگه دارم (من داشتم برای راننده کار انجام می­دادم). محتوای کار من، فریب دادن پلیس بود.» راننده مرا وارد بازی فریفتن دیگری (پلیس) کرده بود. من از این بازی ناخشنود بودم.
راستی هنوز ناراحت بودم. واضح بود که دیگر کار بیهوده­ای انجام نمی­دهم. فریفتن پلیس، محتوای واقعی  کار من بود. اما چرا هنوز ناراضی بودم؟

اینجاهای کار بود که دیدم بد نیست برای ریشه­یابی نارضایتی خودم از مفهوم آگاهی کاذب جناب مارکس سود ببرم. حقیقت این بود که در دنیای واقعی، بستن  کمربند معنایی داشت که هرگونه انحراف از آن معنا، مرا وارد بازی جدیدی می­کرد که به واسطه­ی شرایط بیرونی ساخت یافته بود. بازیِ من درگیری با پلیس یا فریفتن ِ او نیست. بازی من شاید فریفتن استادان و دانشجویان و سایر همگنانم است. اما حالا، لحظه­ای خارج از قواعد مرسوم بازی­های مورد علاقه­ام، داشتم به عمق  فریب محتوای کارم (به آگاهی کاذبم) رسوخ می­کردم. داشتم با بدنه­ای (بدنه­ی فریب اجتماعی) که آن هم واقعی است و می­تواند سوار بر زندگی شود و همه­ی محتواها را احاطه کند ارتباط برقرار می­کردم. (فرق آگاهی راستین و آگاهی کاذب نیز شاید همین باشد: آگاهی کاذب لایه­ای دروغین برای یکی شدن با قواعد سرسخت زندگی است، حال آنکه در واقعیت، زندگی محتوایی از جنس ملموس و واقعی دارد. من می­خواهم زندگی کنم، نه فریب بورزم، اما زندگی نمی­گذارد.)

دارم دیوانه می شوم.نه؟!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387 | 

گاهی اوقات، در کار  فرهنگ شریف، یک ذائقه‌ی مینی‌مالیستی نهفته‌ست؛ برای او هم انگار «تزئینات جنایت است». یک جایی هست که اگر انواع و اقسام تکنیک‌ها را هم به کار بگیری، باز لطافت یک صدای خالص، یک ملودی ناب، که حواشی کمی دارد، هنوز گوش‌نواز و دل‌انگیز است. به دور از سرعت زیاد دست و پنجه، و با تعهدی روح‌فزا به لحظه‌ها (سکوتش واقعا سکوت است، تنیده به آهنگ است) ساز می‌زند. در این زیبایی رسواگر، بصیرتی هست که گوش را به سطح شیوا و بکر تارنوازی هدایت می‌کند. مینی‌مال تار می‌زند و ملودی را رسوا و پریشان مقابلت می‌نشاند. انگار صداهای اضافی کنار رفته‌اند و ماده‌ی خام  نواختن، بدون هیچ پیرایه و تزئینی، سر جایش نشانده شده.

 آلبوم «عاشقانه‌ها» متشکل از سه نوار از آثار فرهنگ شریف نوای دل‌انگیز و منحصر به فردی دارد. کلا گوش دادن کارهای شریف انرژیِ زیادی از آدم می‌گیرد. تو این اثر، صاف و بی‌پیرایه تار می‌‎زند. دُرّاب[1] خیلی کم دارد، یعنی تقریبا هیچ جمله‌ای را با دُرّاب شروع نمی‌کند و به صورت خیلی محدود و در میانه‌ی جملات ازش بهره می‌برد. تک‌تک مضراب‌هایش را می‌شود شمرد، حتی وقتی که می‌خواهد ریز[2] بگیرد. زیاده نگویم، خیلی عالی است. خیلی قشنگ در ذهن، فضاسازی می‌کند.

از مجموعه‌ی «عاشقانه‌ها» یک ضربی ابوعطاهمان چیزی اسن که می تواند من را در چنین ساعات بی خوابی نیمه شبی به وجد بیاورد.شنیدنش را به شما هم پیشنهاد می کنم.


[1] دُرّاب، یکی از تزئیناتی است که برای مضراب راست بکار می‌رود. مرکب است از «راست/چپ/راست»؛ به طور سریع و شفاف.
[2] تو سازهای مضرابی، ریز، به توالی مضراب‌های راست و چپ می‌گویند، که یک صدای ممتد را القا می‌کند.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387 | 

رفته بودیم تا با یکی از بازمانده‌های قبایل آفریقایی مذاکره کنیم. من با مقاومت سرسختانه‌ی یک خانواده مواجه شدم. از آن میان، زنی سیاه، برهنه و گوشت‌آلود، سرسختی عجیبی نشان می‌داد. نمی‌فهمیدم چرا حرف من را قبول نمی‌کند و ساز  مخالف می‌زند. میل  عجیبی داشتم که حقیقت را به او نشان بدهم، اما انگار نمی‌فهمیدم او چه می‌گفت. درست لحظه‌ای که او حرف می‌زد ارتباط ما قطع می‌شد. در یک لحظه، با حالت قهر و تهدید، میله‌ای فلزی برداشت و درون دهانش کرد. من نگاهش می‌کردم و فهمیدم که می‌خواهد به نشانه‌ای اعتراض، دندان‌هایش را یکی‌یکی بیرون بکشد. رویم را برگرداندم. وقتی دوباره برگشتم، نوزدای سفید را بغل کرده بود. نوزاد از تنش‌های بدن آن زن و جیغی که در اثرِ کندن دندان سر می‌داد به گریه افتاد. صدای ضجّه‌ی هردوشان، شکنجه‌ی دردآوری برایم بود. مستأصل بودم. دوباره که برگشتم دهانم طعم  خون می‌داد و دندانم در دستم بود. با زبانم جای خالی دندان را جستجو می‌کردم. از دست دادن دندان، پاک زیر و رویم کرده بود. از نحوه‌ی اعتراضم ناامید شدم. دندان درآوردن کار  من نبود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387 | 

من در لحظه، در دم، هیچ ندارم که به شما دهم.
همه چیزم از آن غیر است.
غیر نیز آنگاه که با ایشانم مرا رخصت بخشش می­دهند.
گاهِ با ایشان بودن، به وسعت یک شکم زادن است.
حالا، اندوه من نه از کثرت بخشیدن، که از ناتوانی بی­غیر بودن است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387 | 

به چهره‌ی من می‌خندی و صدایت را کودکانه می‌کنی؛ «شلام، خوفی؟ …»
به چهره‌ات نگاه می‌کنم. تو همچنان با اصرار لبخند به لب داری و این بار گردنت را هم کمی کج می‌کنی. حالا خیال می‌کنم که انگار با گردنی کج و لبانی خندان، داری به من، با لحنی جدی و غدار می‌گویی؛ «تو هرگز مرا نخواهی یافت. من هرگز از آنِ تو نبوده‌ام.» و من شبیه کسی که ناگهان چراغ‌ها را برایش روشن کرده باشند، و خود را در هم‌آغوشی ِ جهنمی سوزان بیابد، می‌شوم. یخ می‌زنم. جهنم‌ات مرا یخ می‌زند. کاری کرده‌ای که همچون موجودی خوار و ضعیف، با خود بگویم؛ «چقدر بزرگوار است که مرا تحمل می‌کند. چه صبری دارد که به رویم می‌خندد.» خنده‌ات برایم نماد صبر است. حالم از صبرت به هم می‌خورد.

خون به رگ‌هایم می‌دمد. فریب‌خورده‌ی چشمان‌ات می‌شوم. اینجا درست لحظه‌ای است که گمان می‌کنم تو را یافته‌ام. کف به کف می‌زنم و لب به لب می‌سایم، حضور تو را جشن می‌گیرم، با تو هم‌آوا می‌شوم؛ «آله، خوفم. تو شطوری؟ …» به لعنت خدا هم نمی‌ارزم. ای کاش «بوف کور» را می توانستم دوباره بنویسم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387 | 

      

توی فرودگاه بندرعباس کلافه از تاخیر یک ساعته پرواز نشسته بودم و با روزنامه خودم رو باد می زدم که دو نفر آمدند در دو طرف من نشستند.یکی از این جوانان ارزشی با ریش و پیراهنی روی شلوار و تسبیح و... و دیگری مردی سی و سه چهار ساله با نیمچه ریشی بر روی چانه و موهایی ژل اندوند ( این ترکیب را الساعه خودم ساختم)و آدامسی در دهان.اولی عکس یکی از روحانیون ( ملا،شیخ یا آخوند سابق)را لبخند بر لب، روی موبایل‌اش گذاشته بود. تا موبایل را باز می‌کرد، اولین تصویر، تصویر او بود که می‌دید.
دومی عکس شکیرا (shakira) را، نیمه عریان، روی موبایلش داشت. تا به موبایل نگاه می‌کرد، اولین تصویر، تصویر او بود که می‌دید.
این هر دو در سالن، کنار من نشسته بودند. اول که دیدم پیش خودم گفتم، چه احمق‌هایی! که هنوز زندگی‌شان به چیزهایی گره خورده که من رغبت پر کردن زندگی‌ام با آن‌ها را در خود کشته‌ام (البته از شما چه پنهان، سوای ابعاد ولایت‌مدارانه‌اش، شکیرایش بد... ای بود. بد ... که می‌دانید چیست دیگر؟). فکر کردم، چقدر باید آدم بی‌فکر و بی‌انصاف باشد که دو عکس، دو آدم، آن هم با این استانداردهای پائین زیستن را هر روز و با هر زنگ موبایل تماشا کند و به یادشان بیافتد. فکر کردم این‌ها چطور خودشان را راضی کرده‌اند که در چنین چیزهای مختصری زندگی‌شان را خلاصه کنند. یکی‌شان در یک مرامِ دروغین و پر از تناقض و افراطی که روی هرچه ستم و بیداد است را با شعار ِ عدالت و مهر کم کرده است، و دیگری در سیمای عریان زنی مست، که تفرج‌گاهِ شاهان هزار و یکشب را به زندگی  عامه تسری داده است؛ همانقدر بی‌خیال، همانقدر اشرافی، همانقدر حال به هم زن.

با خود در این هیس و بیس بودم که احتمالی همیشگی در سرم تکان خورد. گفتم، نکند من خود احمق‌ام و از قضا این‌ها هستند که با درایت و هوش، معنای زندگی را فهمیده‌اند. راستش، چند بار شده که از راه فرزانگی، به همان شیوه‌ای اقرار کرده‌ام که مردمان، سالیان درازی است به همان روش زندگی می‌کنند. چرخ زده‌ام و چرخ زده‌ام و دیگر بار به همان جا رسیده‌ام که روزی در چشمان‌ام فرونشسته بود. به یاد توصیفات بی‌نظیر کیرکگور از «شهسوار ایمان» افتادم. همان‌که زندگی‌اش در ظاهر با دیگر مردمان مو نمی‌زند و چه بسیار بهتر از یک خرده بورژوا در خیابان قدم برمی‌دارد. همان‌که خود را میان سایرین گم کرده است، تا به همان‌جایی برسد که از آنجا برخاسته است. به یاد توصیفات نیچه از «ابرانسان» افتادم. همان‌که می‌خورد و می‌خندد و برای اخلاقیت اشرافی  من، تره هم خرد نمی‌کند. کار ِ او هجوِ من و امثال من است. امثال منی که زندگی را در چیزی بیشتر از آنچه پیش روی‌مان است می‌جوییم. نه اینکه زندگی چیزی بیش از این نیست، نه. او این قضیه را خوب می‌داند که زیستن آدمی باید از رشد پیاز و سیب‌زمینی چیزی بیشتر داشته باشد. او به همه‌ی این قضایا واقف‌تر از من است. این من‌ام که زندگی را از راهی غیر از مسیر راحت و همه‌پذیرش می‌پیمایم. این من‌ام که رگه‌های اشرافیتِ منفردم، سلیقه‌ای تک و تنها به من بخشیده که نه هیچ‌گاه کفایت‌ام می‌کند و نه هیچ‌گاه به منزل می‌رساندم. این اوست که با عشوه‌ی یک رقاصه ذوق مستی در چشمان‌اش گود می‌زند و با خنده‌ی یک پیر آرامش هنگام مرگ را در آغوش‌اش می‌آزماید. این من‌ام که از عیش و ذوق به دورم و آرامش گاهِ مرگ را نخواهم دید. اما او را به واقع، نه پیری است و نه رقاصه‌ی هزار و یک شبی. افسانه‌ای است که میان دیگر افسانه‌ها رهاست، گم شده است، رنج هستی را با توانِ بیشتری می‌رماند. من‌ام که با تمام توان، در نهایت فرهیختگی، نیرویی هرز رفته‌ام. شاید همسایگان من با موبایل‌هایشان و با ظاهر عامیانه و نافرهیخته‌شان، همان ابرانسان‌ها و شهسواران ایمان‌اند، که در اعجابی به غایت عمیق‌تر، اندوه من و امثال من را می‌خورند، که چه سان با جدیت‌مان در معنی، معنی را از عالم ستانده‌ایم. شاید آن احمق من‌ام.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387 | 

دیشب مُردم. همین جوری بی‌هوا. داشتم فکر می‌کردم که برای فردا کدوم لباسم رو بپوشم. که یهو سر و کله‌ش پیدا شد. چشمای غمگینی داشت. بهم گفت حاضر شو که بریم. اصلاً اونطوری نبود که قبلاً شنیده بودم. نه لاغر بود، نه خاکستری. سرخ و سفید بود و هیکل خوبی هم داشت. فقط صداش خیلی غمگین بود. چشماشم که.... آها اینو یادم رفت بگم. قبلنا فکر می‌کردم که مَرده حتما. نگو زنه! بهم گفت حاضر شو که بریم. یه جور التماس، یه جور احساس تنهایی بود تو نگاهش. سرش رو تکیه داد به چارچوب در.نگران بود که نکنه یه وقت باهاش نرم.طاقت نگاه معصومانه اش رو نداشتم.من هم باهاش رفتم. خیلی دختر خوبیه این عزرائیل. باور کنین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | 

- ریاضیاتی که منفی در منفیش بشه مثبت، اما مثبت در مثبتش نشه منفی اصلاً عادلانه نیست.         حتماً جبره.

پ.ن: راستی! یه لیوان د.د.ت خنک با سس دیاسپام. آی می‌چسبـــــــــــه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 | 

در نوازندگی، تکنیکْ کمک‌حالِ هنرمندِ استاد است تا لحظاتِ سکوت و بی‌حرفی‌اش را پشت‌اش پنهان کند، آن هم در شأن و جایگاهی که از او توقع می‌رود حرفِ زیادی برایِ گفتن داشته باشد.
هر تکنیکی را که خوب یاد بگیری به شیّادیِ مناسبی برایِ فریفتن دست یافته‌ای. می‌توانی ساعت‌ها حرف بزنی بی‌آنکه چیز ِ تازه‌ای به آنچه پیشتر گفته‌ای اضافه کرده باشی، بی‌آنکه اصلاً چیزی گفته باشی. اینجا جایی است که سکوت و بی‌حرفی ِ یک فریبکار با تشویق و سوت و کفِ دیگران استقبال می‌شود. استادی که در لحظاتِ بی‌حرفی به تکنیک‌اش پشت نکند، استادِ شیّادی است. و مگر آدم چقدر حرف برایِ گفتن دارد!؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387 |