تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

در زندگی همه ما آدم های کوچک درگیر روزمر گی، ما آدم هایی که یادمان نمی آید چه می خواستیم باشیم و چه هستیم،لحظه هایی هست...

گاو خشمگین، "جیک لاموتا" با آن شکم گنده، سیگار برگ به دست، کنار استخر خانه اش روبروی خبرنگار نشسته.از زندگی راحت امروزش می گوید، اینکه دیگر حوصله ای برای سروزن بودن و غصه چاقی خوردن را ندارد،اینکه کنار زن و بچه اش خوش است و در کلوپ شبانه اش روزگار خوبي را مي گذراند، جايي كه در آن مزه مي ريزد، شوخي مي كند و ملت را مي خنداند.پايش به قاچاق بچه هاي نوجوان باز مي شود و براي اينكه از دست پليس خلاص بشود كمربند قهرماني اش را مي فروشد.ياد مبارزه و مشت هاي سنگينش روي رينگ مي افتيم و حالمان از او بهم مي خورد از اين حيوان كثيفي كه جلوي رويمان راه مي رود.لاموتا خودش را نمي بيند، از زندگي اش راضي است و احساس مي كند درست ترين كار دنيا را انجام مي دهد تا آن لحظه...

لاموتا را با خفت پرت مي كنند داخل زندان، گوشه سلول كوچك تاريكي كه فقط باريكه ي نور پنجره تنگش كمي روشنش كرده.تنها شده و كسي جزخودش مقابلش نيست.محكمترين مشت هاي عالم را به ديوار روبريش مي كوبدو مدام نعره مي زند "چرا؟". بعد نعره ها به ضجه اي اشك آلود بدل مي شود: "من اينقدر ها بد نيستم، من حيوان نيستم"

مي ترسم از اين لحظات پرت شدن به گوشه تاریك سلول كوچك تنهايي كه باريكه نوري روشنش كرده،از لحظه تنها شدن و روبرو شدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 

                                                                    

   فيلمی به اين لطافت را نمی بينم. رقص را نمی بينم. رنگ را نمی بينم. شمع های چيده شده در جلوی ماشين را نمی بينم. بطری شراب و دو گيلاس خالی را نمی بينم. دخترکان زيبای رقصنده را نمی بينم. صراحت لهجه را نمی بينم. عريانی عشق را نمی بينم...

ذهن ام پر از مخملباف است. او نمی گذارد فيلم را ببينم. مخملباف چريک. مخملباف تندرو. مخملباف منتقد. مخملباف دگرگون شده. مخملباف امروز. همه اش رديف می شود در مقابل چشمان من. مغزم پر و خالی می شود از ديروز و امروز او. فيلم هايی را که از بعد از انقلاب ساخته است يک به يک به خاطر می آورم. "دو چشم بی سو" و "استعاذه" را کسی به یاد می آورد؟آيا آن ها را مخملباف ساخته است؟ مخملباف امروز، آن روز کجا بوده است؟ بوده است، يا نبوده است؟ آيا خود را به خاطر شرايط اجتماعی آن روزگار پنهان می کرده است؟ اين سوال يک لحظه مرا رها نمی کند که آيا مخملباف آن روزها نقش بازی می کرده است؟

هيچ چيز را باور نمی کنم. هيچ کس را باور نمی کنم. وقتی سرداری که می خواهد مردم را به زور به بهشت بفرستد در خلوت اش موجود ديگری ست و در حضور ديگران نقش بازی می کند، وقتی وزير نقش بازی می کند، وقتی وکيل نقش بازی می کند... ديگر که را بايد باور کرد؟

خوشحالم که مخملباف خودش شده است. خوشحالم که تغيير کرده است و اين تغيير را فرياد می کند. همان طور که همه ی ما تغيير می کنیم و تغيير خود را فرياد می کنيم. بايد با آن چه امروز هستيم کنار بياييم. بايد تصاوير گذشته را از جلوی چشم مان دور کنيم. شايد بتوانيم لطافت فکر امروز را ببينيم. رقص را ببينيم. رنگ را ببينيم. انسان تغييريافته را ببينيم...

                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387 | 

                                                

حاصل کار داريوش مهرجويي در "سنتوري" تقريبا همان چيزي از آب درآمده که انتظار مي‌رفت. يعني تلفيق ديدگاههاي نسبتا عميق اجتماعي با مولفه‌هاي تماشاگرپسند که اين دومي را هم در ساختار شوخ و شنگ و غيرقراردادي فيلم مي‌توان جستجو کرد و هم در گردآوري همکاران و بازيگران و چارچوب موزيکال آن.

پيشترها گفته بودند مهرجويي کاراکتر اصلي فيلمش يعني "علي سنتوري" را بر اساس شخصيت معتاد پارسا پيروزفر در فيلم "مهمان مامان" ساخته و پرداخته. نکته اي که خود مهرجويي در جلسه پرسش و پاسخ کتمانش نکرد و اصولا از لحاظ جايگاه طبقاتي نيز اين دو کاراکتر نمونه اي از فرزندان رانده شده خانواده هاي توانگر جامعه هستند. خانواده هايي که به دليل پايبندي به مناسبات خاص و تعريف شده که الزامات ويژه خود را تحميل مي کنند، ياراي آن را ندارند که شاهد وصل فرزندانشان با "عشقي" خارج از تعاريف رايج آن طبقه خاص باشند. وصلت شخصيت معتاد "مهمان مامان" با دختري از طبقات متوسط و عشق علي به موسيقي و "سنتور" عامل نفي اين دو از خانواده و زمينه ساز سقوط آنها در دام اعتياد و تباهي است.

از اين منظر شخصيت پيروزفر در آن فيلم از کاراکتر علي خوش شانس تر است، چرا که هنوز همسرش را به عنوان تکيه گاهي کنار خود دارد. حال آنکه علي پس از از دست دادن هانيه و سنتورش ـ که به شکلي نمادين در طول فلاش بک ها شاهد برهم نمايي اين دو مي شويم ـ بهانه اي براي مقاومت در برابر سقوط ندارد. اما چنين شخصيت هايي در آثار متقدم مهرجويي هم قابل رديابي اند و شايد نزديکترين شان به کاراکتر علي، ويلون زن معتادي باشد که در جمع خون فروشان ابتداي فيلم "دايره مينا" حضور دارد و قطعه محزوني را هم مي نوازد.

سه ويژگي مشترک بين اين دو شخصيت هست: هنرمند بودن، زوال تن و روان واستحاله در ساز و باز هم اين ويلون زن مغموم بر علي سنتوري اين مزيت را دارد که هنوز پايگاهي (ساز) در اختيار دارد که او از دست داده و هر چند معلوم نيست اين برخورداري تا کي و چه زماني ادامه دارد، ولي به هر حال نقطه اميدي است هر چند دور.

از اين تداوم شخصيت ها و موقعيت ها مي توان اين طور نتيجه گرفت که نگاه داريوش مهرجويي به آدم ها و بحران هاي فردي يا جمعي حاکم بر آنها و جامعه شان در پي تبيين روابط علت و معلولي است که فراتر از ظواهر اقتضايي سينما، به بنيان هاي هستي شناسانه و شايد هم به آسيب شناسي شناسه هاي هويت جمعي آنها ربط دارد.

در اين چارچوب مي شود تکرار بعضي از مولفه هاي شاخص تصويري مربوط به آثار قبلي در "سنتوري" را نيز فراتر از يک ارجاع صرف و به عنوان يادآوري مجدد نشانه هاي جامعه شناسانه ديد: اختصاص يکي دو سکانس کامل به فضاي زندگي معتادان، تاکيدي که بر روند فروپاشي خانه و تاثير آن بر شخصيت اصلي فيلم شود، نشانه هاي باقيمانده از سنت هاي زندگي رايج در يک خانواده مذهبي و از همه مهمتر در قبال لطمه يا حذف فيزيکي آن.

حتي پايان نسبتا خوش فيلم هم در کارهاي قبلي مهرجويي سابقه دارد و باز هم در راستاي هم نگاه کلي قابل تبيين است. بنابراين چه با شيوه هاي تصويري و روايي مهرجويي در فيلم آخرش موافق باشيم يا نه، "سنتوري" در ساحت معناشناسانه اش فيلم مهمي در کارنامه سازنده و در سينماي امروز ايران است و لايه هاي متعدد آن چه از منظر زيبايي شناسي و چه به لحاظ کارکردهاي اجتماعي قابليت رجوع و بررسي دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | 

فیلم جدید Captivity (اسارت) که محصول سال 2007 است.به اصرار یکی از دوستان که خیلی اهل فیلم دیدن هستند دیدمش و اصلاْ خوشم نیامد.همه اش تکرار و تقلید.فیلم نامه هم آبگوشتی .جالب هست که دوتا ازدوستان ( محمد و خشایار مقدم) شدیداْ تعریف می کنند ازش.لطفاْ اگر دیدید نظر بدین.منصفانه البته...
خلاصه داستان: مدل لباس جنيفر تري در بهترين وضعيت قرار دارد. او همه چيز دارد، زيبايي، شهرت، پول و قدرت. چهره او هر روزه بر روي تعداد زيادي مجله منتشر مي‌شود و در آخر او دختر رويايي امريكاست. او دوست داشتني و مورد علاقه‌ي عموم است. اما كسي در حال ديدن و انتظار كشيدن است. كسي كه مي‌خواهد او را در بدترين وضعيت ببيند، تنها،  در فقر و فلاكت. جنيفر بيهوش و دزيده مي‌شود و در سلولي او را زنداني مي‌كنند. جنيفر مورد يك سري شكنجه‌هاي وحشتناك و خطرناك قرار مي‌گيرد كه فقط از يك ذهني منحرف و ساديسمي انتظار مي‌رود...
Elisha Cuthbert ... Jennifer
Daniel Gillies ... Gary
Pruitt Taylor Vince ... Ben
Michael Harney ... Bettinger
Laz Alonso ... Di Santos

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 |