
در زندگی همه ما آدم های کوچک درگیر روزمر گی، ما آدم هایی که یادمان نمی آید چه می خواستیم باشیم و چه هستیم،لحظه هایی هست...
گاو خشمگین، "جیک لاموتا" با آن شکم گنده، سیگار برگ به دست، کنار استخر خانه اش روبروی خبرنگار نشسته.از زندگی راحت امروزش می گوید، اینکه دیگر حوصله ای برای سروزن بودن و غصه چاقی خوردن را ندارد،اینکه کنار زن و بچه اش خوش است و در کلوپ شبانه اش روزگار خوبي را مي گذراند، جايي كه در آن مزه مي ريزد، شوخي مي كند و ملت را مي خنداند.پايش به قاچاق بچه هاي نوجوان باز مي شود و براي اينكه از دست پليس خلاص بشود كمربند قهرماني اش را مي فروشد.ياد مبارزه و مشت هاي سنگينش روي رينگ مي افتيم و حالمان از او بهم مي خورد از اين حيوان كثيفي كه جلوي رويمان راه مي رود.لاموتا خودش را نمي بيند، از زندگي اش راضي است و احساس مي كند درست ترين كار دنيا را انجام مي دهد تا آن لحظه...
لاموتا را با خفت پرت مي كنند داخل زندان، گوشه سلول كوچك تاريكي كه فقط باريكه ي نور پنجره تنگش كمي روشنش كرده.تنها شده و كسي جزخودش مقابلش نيست.محكمترين مشت هاي عالم را به ديوار روبريش مي كوبدو مدام نعره مي زند "چرا؟". بعد نعره ها به ضجه اي اشك آلود بدل مي شود: "من اينقدر ها بد نيستم، من حيوان نيستم"
مي ترسم از اين لحظات پرت شدن به گوشه تاریك سلول كوچك تنهايي كه باريكه نوري روشنش كرده،از لحظه تنها شدن و روبرو شدن.


