تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

قدردان لطف تمامی دوستانی که در این مدت جویای حالم بودند هستم.عازم سفری هستم تا کمی خودم را از نو بسازم.دوستانی که از نزدیک خلقیاتم را می شناسند متوجه منظورم خواهند شد.تنها به سفر می روم.ارتباطی با هیچ دیارالبشر و مظاهر تمدنش هم نمی خواهم داشته باشم.اگر عمری باقی بود و به سلامت برگشتم مشتاق دیدار دوستان خواهم بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 | 

حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم.دل و دماغی هم برای نوشتن ندارم.به قول طرف حسابی غریبیم کرده.دلم برای خیلی از چیزایی که داشتم و قبلن بود تنگ شده.ظاهرن همیشه همینطوره که هرچیزی که قبلن بود و الان نیست بهتر ازاون چیزاییه که قبلن نبود والآن هست.کاش امکانش بود مثل یک داستان یا یک فیلم سینمایی یک چیزایی رو در یک لحظه کاتش کنی و الباقیش رو بگذاری به عهده تخیل خواننده و بیننده.فعلن که هوای دل ما بس ناجوانمردانه گرفته است.شاید بازگشت به خیلی از متعلقات گره از کار فروبسته ی این دل گرفته را باز کند.اگر مجال بازگشتی باشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388 | 

بوی عیدی
بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو
بوی یاس جا نماز سفره‌ی مادربزرگ

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

فکر قاشق‌زدن دختر ناز چشم‌سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک‌شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم‌شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
با اینا بهارو باور می‌کنم !


ترانه: شهیار قنبری
آهنگساز: اسفندیار منفردزاده
خواننده: فرهاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 | 

برای تحویل یک تحقیق درسی برای دومین بار نگاهی انداختم به کتاب" موج سوم" الوین تافلر.این بار به زبان اصلی و هدفمند تر.احساس می کنم خواندن یکباره آن برای همه انسان های غرق در دنیای اطلاعات و رسانه ضروری باشد.اینکه از کجا به اینجا رسیدیم.گاهى آدم غبطه مى‌خورد به حال قديمى‌ها. دنيايشان چه کوچک و زيبا بوده. دنيايى که همه‌اش کم دانستن بوده و آرامش،در روستایش خبر چيزى نبوده جز اينکه چه مى‌دانم گردوهاى مشهدی فلان را شبانه تکانده‌اند يا گرگ زده به گله کربلایی فلان. بعدش هم فرصت زياد براى آرامش و تفکر و لذت بردن از زندگى. در شهر هم خبر خاصى نبوده. رقابت نبوده. جان کندن نبوده. دوندگى براى جلو زدن از ديگرى نبوده يا کم بوده. راديوها، رسانه‌ها مردم را ديوانه نکرده بودند. ماهواره‌هاى حرامزاده هى خبر از اينور و آنور نمى‌آوردند و موجب رقابت و جنگ گلادياتورى و در عين حال احساس نفرت نسبت به زندگى و همنوع نمى‌شدند. نگاهى به خبرهاى روزانه رسانه‌ها بيندازيد واقعاً کدامشان به درد زندگى به درد انديشيدن‌مان مى‌خورند؟ با دانستن‌شان از کدامشان مى‌توانيم پيشگيرى کنيم؟ با ندانستن‌شان کدام مشکل برايمان ايجاد مى‌شود؟

امواج ما را غرق کرده‌اند. غرق شده‌ايم در آگاهى کاذب. ايدئولوژى رسانه‌اى انسان را بيچاره کرده است. فکر مى‌کنيم خيلى مى‌فهميم و خيلى مى‌دانيم اما همه آنچه که مى‌دانيم بازتاب ناخودآگاه بمباران رسانه‌اى است. هيچ فرصتى براى هضم و تامل نداريم. مى‌جويم و نشخوار مى‌کنيم. احمق را کسى مى‌دانيم که چيزهاى کمى بداند (ولو عميق) و دانا را آن‌ آدم سطحى مى‌دانيم که هر چه بيشتر حرافى کند و اظهار فضل، همو که کانال تلويزيون بيشترى چرخانده باشد يا گيرم سايت بيشترى خوانده باشد و وبلاگ‌هاى بيشترى را مثل خودم چريده باشد. آکادميکش هم اين مى‌شود که دانا کسى است که نام آدمهاى اسمى بيشترى بداند. افتخارات آدمها را رديف کند جلويت. خبر برايت بياورد از تفاخرات و تيترها و عنوان‌ها. ( رزومه‌هاى متحرک حراف Talking walking resumes ) به همه اينها اضافه کنيد رقابت‌جويى‌ها و فخرفروشى‌هاى ما ايرانيان در تمام زمينه‌ها که خودش موضوعى سواست. الغرض آنچه که نيست گوشى است براى شنيدن و زمانى براى انديشيدن و روحى براى آرميدن. هر چه هست عصيانگرى، احساس خطر و ترس از نابودى است و پنجه به صورت دوست و همنوع کشيدن. همه اينها ثمرات مبارک خاطرناجمعى و پريشان‌احوالى عصر اطلاعات است.

پ.ا:عنوان پست برگرفته از بیت شعری از مولوی:

جان نباشد جز خبر در آزمون      هرکه را افزون خبر،جانش فزون

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | 

مگر ما موقع دنيا آمدن خودمان مليت و كشورمان را انتخاب می‌كنيم؟ وقتی نمی‌كنيم چه لزومی دارد كه تا آخر عمر يك جوری خودمان را وصل به سنت‌های سرزمينی بدانيم كه به تصادف در آن به دنيا آمده‌ايم؟ از خودم می‌پرسم آيا يك انسان حق ندارد بگويد من اين جايی را كه به دنيا آمده‌ام را به هر دليلی دوست ندارم و علاقه‌مندم زبان و ارزش‌ها و دانسته‌ها و دل‌نگرانی هايم را معطوف به جای ديگری از دنيا (يا اصلا هيچ‌جا) بكنم. اگر اين يك حق ساده انسانی است پس چرا بعضی از ما از اين كه كسی «ازخود بيگانه» يا «غرب‌زده» است يا با فرهنگ و تاريخ كشور خودش آشنا نيست يا در مقابل كشورش احساس مسووليت نمی‌كند يا زبان خارجی را به‌تر از زبان مادری بلد است ناراحتيم و حتی او را محكوم و اگر دستمان برسد محروم از حقوقش می كنيم؟ اصلا اين لغت از خود بيگانه كه جلال و شريعتی انداختند توی دهن ما ها حرف معنی داری است؟ وقتی كل بحث مليت و سرزمين قراردادی بيش نيست و من هم تصادفی داخل يكی از اين قرارداد‌ها قرار گرفته‌ام آيا اساسا همين كلمه «خود» چيز معنی داری است كه بخواهم به چيزهايی مثل خودشناسی و خودباختگی فكر كنم؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387 | 

کم نوشتن من از روی تنبلی نیست. این روزها هر چقدر به دنبال زندگی می دوم باز هم نمی رسم. درون آب می دوم انگار. زندگی هم با نامردی تمام، تخت گاز می رود. حال ما خوب است، ملالی نیست جز سرمای هوا و دوری شما. سرم خیلی شلوغ است اما موضوع هایی که دوست دارم درباره اش بنویسم را یادداشت می کنم تا یادم نرود. شاید چند روز دیگر همه چیز روبه راه شود. شما چطورید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387 | 

دوستی از آن سر دنیا تماس گرفته که در موقعیت خاصی قرار دارد و التماس دعا داشت.می گفت برایم دعا بکن.تو سیدی و احتمال استجابت دعایت مضاعف است.!! نمی دانم که آیا در تمامی فرهنگ ها دعا در یک مفهوم مشترک بیان می شود ویا اینکه برای هر قوم و مسلکی تعاریف جداگانه ای دارد.در آیین و فرهنگ ما آنطور که من به دست آورده ام دين‌داران در باب «دعا» عقيده‌ دارند که:
۱) دعا می‌تواند باعث تاثير در امور عالم شود. پس امری واقعی است و افرادی وجود دارند که دعايشان در تغيير پيشامد‌های اين دنيا موثر است.
۲) دعا باعث نمی‌شود امور از مسير عادی خود خارج شوند. مثلا هيچ دعايی باعث نمی‌شود آب خالص در سطح دريا در ۱۰۱ درجه بجوشد و گرنه اسم آن معجزه می‌شود و نه دعا. در واقع دعا از طريق روند عادی امور محقق می‌شود.
۳) توضيح دقيق‌تری برای مورد ۲ اين‌که خداوند علاقه ندارد نظم عادي علت و معلولی عالم را بر هم زند جز در موارد بسيار خاص كه همان معجزه است. اين در حالی‌ است كه روزانه ميليون‌ها دعا در جهان رخ می‌دهد و تاثيراتی بر جای می‌گذارند. خود اين نشان می‌دهد كه دعا باعث به هم ريختن نظم نمی‌شود و گرنه هر روز بايد شاهد هزاران اتفاق عجيب می‌بوديم.

برای ادامه بحث بياييد فرض کنيم رابطه تمامي متغيرهای جهان را فرموله کرده باشيم. در نتيجه می‌دانيم جهان در لحظه بعد در وضعيتی قرار می‌گيرد که تابعی از وضعيت تمام متغيرهايش در لحظه قبل است و نيز می‌دانيم که بر اساس فرض بندهای دو و سه قرار است نظم علت و معلولی عالم به هم نخورد يعنی اين رابطه هميشه (حتی با وجود دعا) برقرار می‌ماند.
اگر موارد فوق را بشود قبول کردبه اين مثال دقت کنيد:
«هواپيمايی در حال سقوط است و درويشی مستجاب‌ الدعوه در بين مسافران است. اگر درويش دعا نکند هواپيما قطعا سقوط خواهد کرد. درويش دعا می‌کند و هواپيما از سقوط نجات پيدا می‌کند.» بر اساس بند يک ما دين‌داران معتقديم که چنين داستانی محال نيست و امکان‌پذير است. شايد همه‌مان انواعی از آن‌را تجربه کرده باشيم. حالا بيايد روی ماجرا کمی دقيق شويم. برای اين که هواپيمايی که در حال سقوط بود سقوط نکند بايد اتفاقات واقعا فيزيکی در عالم رخ دهد. مثلا باد قوی بيايد که آن‌را در هوا نگه دارد. يا چرخ‌دنده‌ای که گير کرده بود آزاد شود يا خلبانی که بی‌هوش شده بود دوباره به هوش آيد و الا آخر. خود اين اتفاقات معلول زنجيره‌ای از اتفاقات فيزيکی ديگر در عالم هستند. مثلا برای اين‌که بايد بيايد بايد دمای جايی از زمين تغيير کند و برای اين كه دما تغيير كند بايد ابرها كنار روند و همين طور تا به آخر. يعني هر تغييری خود نيازمند تغيير در علت آن است و همين طور به آخر. از سوی ديگر دعای درويش باعث می‌شد تا چند اتفاق فيزيکی جديد در عالم رخ دهد که بدون اين دعا رخ نمی‌دادند. يعنی با اين دعا وضعيت آينده سيستم عالم از S1 (اين كه باد نيايد يا چرخ‌دنده گير كند) به S2 (آمدن باد و آزاد شدن چرخ‌دنده و ...) تغيير يافت بدون اين‌كه درويش كوچك‌ترين تغيير فيزيكی در عالم صورت دهد. او تنها كاری كرد كه كرد يك دعای معنوی بود. اين به اين معنی است كه دعای معنوی او بايد جايي «رابطه علت و معلولي» موجود در عالم را به هم ريخته باشد كه بدون تغيير فيزيكي وضعيت جهان تغيير كند يعنی فی‌المثل بدون گرم و سرد شدن هوا باد بيايد. پس ما به تناقضی در فرضيات سه‌گانه‌مان رسيديم.

سال‌ها است كه من هرچه به ذهنم فشار می‌آورم نمی‌توانم بفهم تاثير متافيزيك روی فيزيك چگونه اتفاق می‌افتد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 | 

تا به حال شده به یک قطعه موسیقی گوش کنی و احساس کنی در درونت چیزی قلقلک می خورد.چیزی را در تو تکان می دهد.در شعر این بسیار عجیب تراست.ابزار فقط کلام است،ریتمش را خود ت باید پیدا کنی.شب گذشته این قصیده در من چنین حالی ایجاد کرد.می توانید در این حس با من شریک باشید:

من و مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم
هر یک بدتر از دیگر شوریده و دیوانه
هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی، با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن، تومست تری یا من؟
ای پیش چو تو مستی، افسون من افسانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت از خویشم
گفتا که به نشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم زکجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرقانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمیم همه دردانه
من بیدل و دستارم در خانه ی خمارم
یک سینه سخن دارم این شرح زهمیانه
تو وقف خراباتی دخل ات می و خرج ات می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 | 

دیروز ای میلی به دستم رسید ( ایمیل به دست می رسد؟!) که حاوی گزارشی بود از یکی از کانون ها و تشکلات حقوق بشر که آماری ارائه کرده بود از وضعیت تاسف بار اقلیت های جنسی ( با گرایشات جنسی اقلیت) و انحرافات و جنایاتی که پی رو آن در ایران اتفاق می افتدو عقوبت سنگینی چون اعدام برای به قول ایشان اصحاب قوم لوط.حرف تازه ای نبود اما تکان دهنده و تامل برانگیز بود.ددر ایران جدای از تعصبات و باورهای عرفی و عامی قوانین سرسختی هم برای مجازات کسانی که میل وعمل برقراری ارتباط جنسی با جنس موافق دارند وضع شده و اعمال می شود:

ماده‌ی 108 قانون مجازات اسلامی : لواط وطی انسان مذكر است چه به‌صورت دخول باشد يا تفخيذ .
ماده‌ی 110 قانون مجازات اسلامی : حد لواط درصورت دخول قتل است و كيفيت آن دراختيار حاكم شرع است .
پ.ن. تفخيذ به معنای ارضا شدن در ران پا ميباشد .
ماده‌ی 114 قانون مجازات اسلامی : حد لواط با چهار بار اقرار نزد حاكم شرع نسبت به اقرار كننده ثابت ميشود .
ماده‌ی 116 قانون مجازات اسلامی : اقرار درصورتی نافذ است كه اقراركننده بالغ ، عاقل ، مختار و دارای قصد باشد .

یعنی همان خدایی که به انسان ها غریزه ای به نام سکس را بخشید او را در طی زندگی از آنچه بدان رغبت می کرده برحذر داشته ؟! اینها در حالی است که به همین انسان برای گوش دادن به حرف پیامبرش جایزه ی حوری و غلمان وعده داده است.
لازم به تکرار نیست که بگویم میل به سوی هم جنس کاملن ناخودآگاه است و بر اساس صفات ژنتیکی است که فرد دارای آن است و خود فرد در این رابطه تصمیم گیرنده نیست.

نمی دانم قانون گذار تا چه حدتفاوت قائل شده است بین "بیمار" و "منحرف".حدود یک سال پیش هم که رئیس جمهور منتخب فرمودند در ایران اصولاْ همجنس باز نداریم و خلاص!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 | 

منتظر چه روزی هستیم که از راه برسه؟ چه روزی که با روزای دیگه فرق داشته باشه؟ نه ! اشتباه می کنیم. سال دیگه هیچ فرقی با امسال نخواهد داشت شاید چند تا اتفاق در زندگیت اضافه شده باشه. به نظرم کاملا اشتباهه بشینیم و منتظر تا اون روز برسه. تا اون نفر برسه از راه . اشتباهه. یک لحظه پاشو به اطرافت نگاه کن. به چشمان روروبری هات و اونی که دوستشون داری. فکر می کنم این لحظه ها دیگه تکرار نمی شن. این روزا تو این گوشه از دنیا یا هر موقع و جای دیگه ای. فقط یه باره که می تونی زندگی کنی.فرصت به طرز بی شرمانه ای کم است. چند تا کتاب خوندی؟ چند تا فیلم دیدی؟ به چند نفر گفتی دوستشون داری ؟ با چند نفر رفتی بالای کوه فریاد زدی همه ی بغض هاتو ؟ چند نفر رو بوسیدی از روی محبت خالص دل ات؟ چند تا شعر بلدی از حفظ بخونی ؟ چند تا جمله ی عاشقانه؟ چند تا نفس نفس تا اوج لذت؟

اما پاشو دیگه. فرصت رو از دست نده. ثانیه هایی که رد می شن دوباره بر نمی گردن. به تمام دوستانت بگو امروز که دوستشون داری حتی اگه خجالت می کشی. حتی اگه فکر می کنی می دونن.فرقی نداره پسرن یا دختر.فرقی نداره بزرگترن یا کوچکتر. اونا هم مثل تو هستن بدون هیچ فرقی تنها چند تا خصوصیت اخلاقی و قیافه هامونه که با هم فرق داره. ماها همه احتیاج داریم بهم بگیم دوست داریم همو. توی این دنیایی که سیاست مدارها به لجن کشیدن اش ما باید سعی کنیم زیر این هوای کبود بتونیم نفس بکشیم. فریاد بزنیم که زندگی، دوستت داریم. هنوز وقت هست ازعشق گفت چون فردا معلوم نیست چند نفر از ماها این فرصت رو داشته باشیم. منم می خوام تمرین می کنم. می خوام به همه ی این حرفایی که اینجا می نویسم عمل  کنم.  از این ثانیه ها استفاده کنید بچرخید، برقصید، بخوانید، بنوشید به سلامتی همه ی انسان های روی زمین، به سلامتی همه ی آنهایی که دوستتون دارن. به سلامتی آسمون و زمین، به سلامتی خدا حتی اگر تردید دارید در بودن و نبودنش.به سلامتی دنیایی به این مسخره گی.

پی افزود: تصویر مربوط به فیلم زوربای یونانی یکی از محبوبترین کتاب ها و فیلم های انتخابی من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 | 

آدمیزاد موجود غریبی است.گاهی اوقات که همه چیز و همه کس در این دنیا برایت تکراری و ملال آور می شود و در کنج خلوتی مشغول کلنجار رفتن با خود هستی که آخر در این دنیا مشغول چه غلطی هستم و به اصطلاح فلسفی اش " خوب!آخرش که چی؟" ، ویا اینکه دلتنگ خاطرات تلخ شیرین گذشته و دلنگران اتفاقات نیامده ی آینده ای ، زمانی که می خواهی خودت را بخاطر آنچیزی که به نظرت حماقت هایی کودکانه بوده اند و جوانی و وجودت را مصروف برآورده کردنش ساخته ای جر بدهی و جدوآبای آنکسی را که جهانی به این پوچی آفرید و تورا وادار به زندگی کردن درآن کرد ناسزا بگویی و حالت از خودت بهم بخورد که درخود توان دل کندن از همین بیهوده سرا را هم نمی بینی آنگاه به یکباره صدای زنگ تلفن و شماره ای آشنا تورا چنان بر سر شوق می آورد که گویی دوباره متولد شده ای و از ته دل می گویی: "الهی به کرمت شکر"

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 | 

دانته در کمدی الهی می نویسد: "در لحظات تنهایی و بی کسی،بزرگترین شکنجه،یادآوری خاطرات شیرینی است که با عزیز ترین آدم زندگی تان داشته اید."

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387 | 

 

گاهی تسکین به این است که باور کنی تقدیر، با همه‌ی قدرت‌اش، نمی‎تواند چیزی که به تو تعلق ندارد را به سلامت به مقصد برساند؛ گاهی تسکین، دیدن زوال آدم‌ها و چیزها، دیدن بی‌مسئولیتی و ناخرسندیِ همین واقعیت‌هایِ محض دم دست است. با این حال، هر کس گمان می‌کند که وقتی چیزی را می‌خواهد، در رشته‌ی تعلق خود توانی دارد که می‌شود با آن چیزها را از مرگ و پوچی فراگیرشان جدا کرد. گمان می‌کند که می‌تواند با داشتن چیزها، و با ضمیمه کردن آن‌ها به خود، نجات‌شان بدهد. و البته باید عرض شود که: هه!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387 | 

بسا چیزها را هرگز نمی خواهم بدانم ،خردمندی بر دانش نیز حد می گذارد

                                                                                              نیچه- غروب بت ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387 | 

به عقیده‌ی من آنچه عوام را از خواص جدا می‌کند، دل برگرفتن از خوشی و لذت است، آن هم درست هنگامی که در مشت‌ات است و به قدر  کیفوری و عیش از آن چشیده‌ای. حافظ هم گفته: «آن که یک جرعه می از دست تواند دادن ...»

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387 | 

آرتور شوپنهاور می گوید:"اگر ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم بود.مانند خارپشتانی هستیم که برای گرم شدن به هم می چسپند و اگر بهم بچسپند نیش خارشان به تن هم فرو می رودو اگر جدا بشوند از سرما رنج می ربند.زندگی معامله ای است که در هر شکل خرج آن بیش از دخلش است"

اما اهم اخبار هفته گذشته: اعلام عدم اعتقاد فاطمه رجبی به کارایی احزاب در ایران، تولید شیشه آکرلیک از قند،کشف یک کرم در مغز یک زن، از حال رفتن دادستان آمریکایی در حال سخنرانی درخصوص موفقیت های بوش، کشف سطوح یخی چهارمیلیارد ساله در مریخ، تشبیه نامه اقتصاددانان به رئیس جمهور در حکم نمک پاشیدن به زخم اقتصاد از سوی مرتضی تمدن، قتل یک پدر توسط پسرش با ضربه های گوشتکوب، اعتراض فرانسوی ها به سبک بدوی با ابزار حیوانی، کشف یک قورباغه مرده داخل کنسرو سوپ اسفناج، اعلام فرمول زندگی با طول ۱۱۴ سال،ازدواج دانشجوی جوان با مادر دوستش با مهریه ۱۰۰۰ سکه ای و بازداشت یک جاعل مدرک دانشگاه آکسفورد ( همان کاغذ پاره هایی که برای خدمت کردن نیازی به آن نیست) در آلمان و محکومیت او به ۳۰ سال حبس.

اما جمله قصار عجیبی که هنوز بنده نتوانسته ام پی به لایه های عمیق معانی ساختارشکنانه اش ببرم از وزیر رفاه: " الزاماْ کسی که درآمدش پایین است فقیر نیست.ممکن است کسی درآمد بالایی داشته باشد اما قدرت تنظیم مالی برای خودش نداشته باشد.او آدم فقیری است که فکر فقیری دارد.او بیشتر از کسی که جیب فقیری دارد دچار فقر است."

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387 | 

هر که هستی، زندگی‌ات هرچه هست، دوستِ من، رفتن به کلیسا را (اگر می‌رفتی) موقوف کن، و در عبادات عمومی، آنگونه که هست، شرکت نکن، تا یک گناه کمتر کرده باشی، آن هم گناهی کبیره: تو نباید در نمایش  مسخره کردن خدا شرکت کنی.

[کیرکگور / ترجمه‌ی خشایار دیهیمی]
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 | 

یک چیزی نگرانم می کند.چندروزی بیشتر از ایراد جملات قصار رئیس جمهور منتخب اندراحوالات چاقوی زنجان و نقش مهم زنان زنجانی در به دستگیری آن برای مقابله با تهدیدات استکبار و نیز اشاره ایشان به پارگی قطعنامه دان سازمان ملل نمی گذرد.همچنین نطق دکتر و وزیر اسبق کشور و ایراد جمله تاریخ ساز " برای یک دستمال قیطریه را به آتش کشیدند "نیز چندان مشمول مرور زمان نشده است.اما آن چیز که نگرانم می کند عادی شدن و متداول شدن چنین اتفاقاتی در سطح دولت مردان ملکت ما است که دیگر حتی رقبتی برای اس ام اس کردن آن ها هم وجود ندارد (چنانکه در اوایل کار دولت بسیار مرسوم و معمول بود).همه چیز برای مردم عادی می شود.روزی مدرک دکترای دانشگاه آکسفورد می شود کاغذپاره ای که برای خدمت کردن نیازی به آن نیست و روز دیگر رئیس جمهور احتمالاْ با دانستن وضعیت اقتصادی مملکت خودمان از علمای حوزه و دانشگاه برای پیداکردن راه حل نجات جهان از بحران اقتصادی استمداد می طلبد و همه این ها دیگر جذابیتی حتی برای بیان و تفریح و تمسخر در مهمانی های شبانه دوستانه و خانوادگی هم ندارد.

نگران کننده است، اما عادت می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387 | 

بقّال زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که؛ من چنین‌ام و چنان‌ام و عاشق‌ام و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت ... قصّه‌های دراز فرو خواند.
کنیزک به خدمت خاتون آمد، گفت:
- بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
[خاتون] گفت:
- به این سردی؟
[کنیزک] گفت:
- او دراز گفت، اما مقصود این بود.
اصل مقصود است، باقی دردسر است.

[مولانا، فیه ما فیه]

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387 | 

                         

آن‌وقت‌ها که خیلی هم دور نیست و جلال دستم را می‌گرفت و با اصرار می‌بردم به آن کارگاه فیلم نامه نویسی اسم و رسم‌دار؛ همان یک باری که آن مثلاْ فیلم نامه ویرایش‌نشده را برای‌شان خواندم، چندتای‌شان گفتند که نثرم و خیلی از چیزهای دیگر نوشته هایم، یاد حاتمی می‌اندازدشان. مهدی آن‌وقت‌ها که هنوز معروف نشده بودو گاهی وقت‌ها بهم زنگ می‌زد و پشت تلفن برای هم مونولوگ می‌خواندیم، می‌گفت که از کیمیایی و «دندان مارش»ش تاثیر گرفته‌ام. خود جلال اما می‌گفت که شبیه شهریار مندنی‌پور می‌نویسم. «کتاب ارواح شهرزاد»ش شده بود کتاب مقدس‌اش. اگر خود مندنی‌پور معترف است که شاگرد غیر مستقیم گلشیری بوده، غیرمستقیم از این بابت که هیچ‌‌وقت نتوانسته بود در هیچ‌کدام از کارگاه‌های داستان‌نویسی گلشیری شرکت کند، لابد جلال هم شاگرد غیرمستقیم مندنی‌پوربودکه هر جا می‌رفتیم چشم داستان‌خوان‌ها را با «پلات روایت» و بقیه‌ی ارواح شهرزادی در می‌آورد. جای جلال خالی است.دیشب نامه ای از یک از دوستان هم دوره درآن کارگاه به دستم رسید که او هم دیگر برای خود اسم و رسمی پیدا کرده، سرشار از خاطرات مشترکمان با جلال.به یادش افتادم.شب جمعه است و فاتحه برای اهل قبور و اسیرای خاک.بعد از ظهر می رم سر خاکش.روحش شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387 | 

نمی‌دانم. شاید باید دوباره کاغذ را بگذارم جلوم و همین‌طور بی‌برنامه، بی هیچ فکر قبلی، بنویسم. مثل سابق، مثل دو سال پیش.

یک آرامش غریبی دارم این روزها. شاید به‌خاطر پاییز باشد. پاییز البته همیشه بوده، توی همه‌ی این چند سال آشفته. اما این چند ماه، از وقتی دور و برم را خلوت‌تر کرده‌ام، انگار فرصت بیشتری دارم برای احساس کردن. مشغولیت‌های نامربوط ذهنم کمتر شده. کمترشان کرده‌ام. خیلی چیزها که از همان اول هم به من ربطی نداشت ریختم دور و حالا احساس می‌کنم سبک‌ترم. زیادی نزدیک شده بودم به دنیای بعضی از آدم‌های اطرافم. باید می‌رفتم عقب‌تر. رفتم. فاصله‌ام را تنظیم کردم. دوری و دوستی. این‌طوری بهتر است.

حالا مکالمه‌های تلفنی طولانی، تلفن‌های چند ساعته‌ی شبه روشنفکرانه‌ای که پر بود از حرف زدن درباره‌ی کتاب‌هایی که باید پُز خوانده شدن‌شان را به هم می‌دادیم،سفرهای کاری به جنوب و غرب و شرق و آن ور آب و این ور آب و جلسه پشت جلسه، یا حرف‌های صد من یه غازکه به هوای درد و دل به هم می‌زدیم، اما بیشتر فضولی در زندگی دیگران بود، حالا همه‌ی اینها جای خودشان را داده‌اند به چیزهای جدید. به قدم زدن دم صبح. به اینکه تکیه بدهم به صندلی سمت چپ عقب تاکسی و تماشا کنم و فکر کنم. حرف و عقیده ای هم اگر دارم باشد برای خودم. زور نمی‌زنم برای تمام کردن کارهایی که شروع شان کرده ام.پول درآوردن و پیشرفت کاری دیگر ذره ای از دغدغه هایم نیست.به همین خاطر است که جواب تلفن‌ها را کمتر می‌دهم. که دعوت مهمانی‌ها و دور هم‌نشینی‌های دوستانه را به ندرت قبول می‌کنم. که وقتی توی یک محیط آشنا قدم می‌زنم، سرم را پایین می‌اندازم تا نگاهم به نگاه کسی نیافتد. که به این نتیجه رسیده‌ام بعضی وقت‌ها تنها سینما رفتن هم لطف خودش را دارد. به همین خاطر است. که وقتی احساس می‌کنی دور و برت زیادی شلوغ است، چه چیزی دوست‌داشتنی‌تر از تنهایی؟

باید دوباره کاغذ را بگذارم جلوم و همین‌طور بی‌برنامه، بی هیچ فکر قبلی، بنویسم. مثل سابق، مثل دو سال پیش.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387 | 

برای کسی که در کثافت می‌لولد و در حال شپش کشتن است، بی این‌که به فکر چیزهای مهم‌تری باشد، و چاره‌ای برای بهتر زیستن بیابد، راه بر هراکلیتوس می‌بندد و از او سؤال می‌کند که؛ «اندازه‌ی خورشید چقدر است؟» و انتظار دارد که فیلسوف حتما جوابش دهد. شاید هیچ پاسخی مناسب‌تر از این نباشد که فیلسوف می‌دهد: «خورشید به پهنای پای یک انسان است.» برای این‌که چنین فردی متقاعد شود کافی است مانند جانوری بر روی زمین دراز بکشد و پای خود را بلند کند و بین چشمان خودش و خورشید بگیرد، چه در آن صورت دیگر خورشید را نخواهد دید. منطق و عقل برای یک عده بی‌منطق و کم‌خرد ارزشی نمی‌تواند داشته باشد، و به گفته‌ی فیلسوف ما: «خوکان از لجن لذت بیشتری می‌برند تا از آب‌های گوارا.»

 [نیچه / حکمت در دورانِ شکوفایی فکری یونانیان / ترجمه‌ی کامبیز گوتن]

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 

یار خوش چیزی است. زیرا که یار از خیال یار قوت می‌گیرد و می‌بالد و حیات می‌گیرد. چه عجب می‌آید؟ مجنون را خیال لیلی قوت می‌داد و غذا می‌شد ... عالم بر خیال قائم است. و این عالم را «حقیقت» می‌گویی، جهت آنکه در نظر می‌آید و محسوس است. و آن معانی را که عالم فرع اوست «خیال» می‌گویی. کار به عکس است. خیال خود این عالم است، که «آن» معنی، صد چون «این» پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم  نو پدید آرد به، و او کهن نگردد؛ منزه است از نوئی و کهنی ...

مهندسی خانه‌ای در دل برانداز کرد، و خیال بست که عرض‌اش چندین باشد و طول‌اش چندین باشد و صُفِّه‌اش چندین و صحن‌اش چندین. این را خیال نگویند، که «آن» حقیقت از «این» خیال می‌زاید و فرع این خیال است. آری، اگر غیر مهندس، در دل چنین صورت به خیال آورد و تصور کند، آن را خیال گویند؛ و عرفاً مردم چنین کس را، که بنّا نیست و علم آن ندارد، گویندش که تو را خیال است.

[مولانا، فیه ما فیه]

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387 | 

عارف پیش نحوی نشسته بود. نحوی گفت:
«سخن بیرون از این سه نیست؛ یا اسم باشد یا فعل یا حرف.»
عارف جامه بدرید که:
«واویلتاه! بیست سال عمر  من و سعی و طلب من به باد رفت، که من به امید آن‌که بیرون از این سخنی هست مجاهده‌ها کرده‌ام، تو امید مرا ضایع کردی.»

[مولانا، فیه ما فیه]

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387 | 

دارم تربیت می‌شوم تا بتوانم مدرن لذت ببرم. لذت بردن تربیت می‌خواهد.
هر لذتی در یک متن است که معنی می‌یابد. تحسین و احترام همگی مواردی برخاسته از زمینه‌اند. بدون در نظر گرفتن زمینه همه چیز باد هواست.
مدرن لذت بردن رابطه‌ی نزدیکی با خودگویی دارد. انسان مدرن با خود زیاد حرف می‌زند، و بیشتر هم از خود می‌گوید. هنر مدرن، هنر بلند بلند روایت کردن خویش است. و آنکه از هنر مدرن لذت می‌برد، از شنیدن نجواهای درونی آدمها و شباهت آن نجواها با نجواهای خود است که به چنین لذتی می‌رسد.
داشتم فکر می‌کردم، چه چیز باعث شد اینقدر از «همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها» لذت ببرم؟ در عین آنکه می‌توانست قضیه درست به عکس باشد.
دیگر آموخته‌ام که چگونه مینیمالیسم را درک کنم، سورئالیسم را هضم کنم و چگونه درد مشترک انسانها در فضایی مجرد، روحم را نوازش دهد.
همانطور که پیشتر در جهانی زندگی می‌کردم که خدا حاکم مطلق العنانش بود و آموزنده‌ی همه‌ی لذائذ، امروز نیز در جهانی زندگی می‌کنم که انسان حاکم مطلق العنانش است. من همانم. خمیری نرم که هر شکلی می‌پذیرد، و لذت بردنش هر قاعده‌ای را برمی‌تابد.
حالا در یک متن دیگر سخن می‌گویم. متنی که سخن گفتن خود برآمده از شکل گرفتن است. آیا اصالت ِ من همان خمیر نرم نیست که کودکانه اَشکال ِ لذت بردنش دگردیسی می‌یابد؟
مسخره اینجاست که من در هر حال مانند یک ماشین دارم کار خودم را می‌کنم. دارم لذتم را می‌برم، و برای هر حالت و فرمی که برمی‌گزینم، «رضا قاسمی»هایی هستند که روحم را سرشار از لذت کنند. در این بازی، در بستری متقابل از لذت بردن حتما لذت‌بخش هم خواهم بود.
من از اینگونه لذت بردن حالم به هم می‌خورد. من از اینکه موجودی تربیت‌پذیرم حالم به هم می‌خورد. به انقلاب نیاز دارم. اما کدام انقلاب خاصیت خمیرگون بودنم را بر سرم خراب نخواهد کرد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387 | 

سال اول راهنمایی دوست خوبی داشتم؛ «آرمان مقدس زاده»
نمی‌دانم کجاست. امیدوارم سلامت و امیدوار باشد. یاد  من، همواره همراه اوست.
یادم هست آن وقتها، رفاقت‌مان گل انداخته بود. آرمان گاه‌گداری، زمانی که معلم نداشتیم، به درخواست بچه‌ها، پای تخته می‌رفت و ریاضی درس می‌داد. شاگرد زرنگ کلاس بود.

زنگ انشای سال اول اما، عرصه‌ی یکه‌تازی من بود. معلم اجازه داده بود تا نوشته‌هایمان را، بلند سر کلاس بخوانیم. هرچند از بلند خواندن  نوشته‌هایم لذت نمی‌بردم، اما از اینکه آنها را بخوانم و تشویق شوم، امتناع نمی‌کردم.
آرمان هم بعد از مدتی می‌آمد پای تخته و نوشته‌هایش را می‌خواند. هیچ وقت لحظه‌های خواندنش را فراموش نمی‌کنم. متن‌ها آنقدر زیبا بود که با همان چند جمله‌ی اول میخکوب می‌شدم. نه شیفته‌ی متن، که شیفته‌ی نویسنده می‌شدم.
بعد از چند بار که شور و شوقم را از بابت آن نوشته‌ها دید، یک دسته کاغذ برایم آورد، پر از نوشته. گفت اینها کار یکی از آشنایانشان است و او نیز در یادداشتهایش خیلی متأثر از سبک و حالت این نوشته‌هاست.

آن موقع فکر می‌کردم، هر کس هر چه می‌نویسد، رنگ آن چیزهایی را دارد که می‌خواند. برای همین از امیر پرسیدم این آشنایتان چه کتابهایی می‌خواند؟ اینجا برای اولین بار بود که اسم احمد شاملو را شنیدم.
همان روز وقتی به خانه رفتم، شروع به خواندن آن کاغذها کردم. واقعا شورانگیز بود. غرق در هیجان و ناتوانی شده بودم.
امیر گفته بود که کاغذها را باید فردا تحویلش بدهم. آنقدر زیبا بودند که دلم نیامد از دستشان بدهم. برای همین شروع به دوباره‌نویسی‌شان کردم:

در خیابانها مردانی ایستاده‌اند که چهره‌هایشان را در پشت نقابهای شیشه‌ای، خشونتی بی‌ترحم پر کرده است. دستی بر کمر، چوبی بلند آویخته از قامتشان، مرزهای آدمیان را پاسداری می‌کنند و حریم کوچه‌ها را دیدبانی.
دست دیگرشان فشرده بر سلاح سرد حماقت، انتظار هجوم می‌برند، و به زمزمه‌ی لبهای کبودشان که نگاه کنی: «آزادی شما به رنگ باتومهای ماست.»

سوم راهنمایی بودیم که یک روز صبح از مدرسه فرارکردیم و رفتیم جاده چالوس.۱۲ شب به خانه رسیدیم و یک کشیده از پدرانمان خوردیم.آرمان در سوم راهنمایی داستان های کوتاهی می نوشت که متحیرم می کرد.شاید خودش هم ظرفیت نبوغش را نداشت.دوم دبیرستان درس را ول کرد و رفت.نمی دانم به کجا ولی رفت.برای خدا حافظی چند خطی پشت جلد یک دفتر برایم نوشت و دفتر را برایم فرستاد.دیگر نشانی نه از خودش و نه خانواده اش پیدا نکردم.از آن تاریخ ۱۰ سال با احتساب امروز گذشته است.برایم نوشته بود ۱۰ سال دیگر به سراغت می آیم.اگر زنده است، چشم انتظارش هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387 | 

می‌تونی تصور بکنی زمانی که تو محل کارت شدیداْ مشغول کار و حساب کتابی وقتی صدای مهیب و وحشتناک شکستنِ یه شیشه می‌آد، چقدر شوکه می شی؟
از جات می‌پری. می‌دویی سمت صدا و می‌بینی یه آدمِ رنگ پریده و خسته، کپسول آتیش نشانی رو ورداشته پرت کرده سمت شیشه‌ها و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، آروم از کنارت رد می‌شه و می‌ره. می‌دویی سمت شیشه. می بینی، وای، واقعاً خدا رحم کرده. چون چند متر اون ورتر درست زیر شیشه، یه بخت برگشته نشسته بوده و تو تنهاییِ خودش داشته سیگار دود می کرده و کپسول و خرده شیشه‌ها درست از بیخِ گوشش رد شده، وحشت زده داره بالا رو نگاه می‌کنه ...
وای خدا، هاج و واجی. آخه چرا؟ تند تند می‌ری سمت اونی که کپسول رو پرت کرده. یکی بازوت رو می گیره، آروم درِ گوشت میگه:
- الان بهش گفتن، مادرش از دنیا رفت.
خشکت می‌زنه. سرِ جات میخکوب می‌شی. نمی‌شه گفت، امّا یه جوری همه‌ی این احساس‌ها رو با هم مخلوط کنین: ترس، تعجب، ترحم، خشم و ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 | 

صغری:

۱- یک رابطه‌ی مردانه-زنانه، یک رابطه‌ی فرهنگی است. اما یک رابطه‌ی مردانه-مردانه یا زنانه-زنانه چطور؟
۲- (یک حکم کلی را با مقدار زیادی اغماض بشنوید:) هر گونه ارتباطی بین دو جنس به امید ارتباط جسمانی (SEX) برقرار می‌شود.
۳- جذابیت رابطه زمانی بالا می‌گیرد که دو روح مشتاق می‌شوند همدیگر را ببلعند و در هم فروروند، اما از آنجایی که نمی‌توانند چنین کار عجیبی بکنند ... .
۴- عشق (Passion) برایندی است از SEX و محبت. وصال همواره عشق را می‌خشکاند.
۵- با SEX هر رابطه‌ای آغاز به فروریزی می‌کند و تبدیل به چیزی از جنس لطف و محبت می‌شود.
۶- اگر در حال گفتن شطحیات نباشم، باید بگویم سنگ بنای اصلی هر جامعه‌ی بشری SEX است.
۷- چرا آدمی از پیدا کردن وجه شباهتهایش با حیوان هراسناک می‌شود؟
۸- چرا فرهنگ تا کنون خواسته مرز انسان و حیوان را هر چه بیشتر مشخص کند؟

کبری:

انسان حیوانی است که....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387 | 

عارفی گفت: رفتم در گُلخَنی تا دلم بگشاید، که گریزگاه بعضی اولیا بوده است. دیدم رئیس  گلخن را شاگردی بود. میان بسته بود، کار می‌کرد. و اوش می‌گفت که «این بکن، و آن بکن.» او چست کار می‌کرد. گلخن‌تاب را خوش آمد از چستی او در فرمان‌برداری. گفت: «آری، همچنین چُست باش. اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری، مقام  خود به تو دهم و تو را به جای خود بنشانم.» مرا خنده گرفت و عقده‌ی من بگشاد. دیدم رئیسان این عالم را همه بدین صفت اند با چاکران خود.

[مولانا، فیه ما فیه]

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387 | 

"نامه های عاشقانه نیما" ، انتشارات بازتاب نگار، چاپ دوم

نیما جزو معدود شاعرانی است که اجازه داده نامه های عاشقانه اش به عالیه را بخوانیم.تمام این نامه ها تاریخ دارد و هرچه به جلو بروید تاریخ نامه ها به هم نزدیک تر می شود.این نامه ها صرفاْ عاشقانه نیست در بعضی از آنها می توان جواب برخی سوالات چندین ساله تان را بیابید:

"مرور زمان یکی از قوانین اولیه تکامل است.می تواند قانون اصلی اضمحلال اشیا هم باشد.مجاورت زمان و حوادث، مقدمه ی کشمکش دائمی طبیعت است.حوادث مجذوب و عاشق می کنند.زمان جذبه و عشق را پاک می کند.صفحه قلب مثل صفحه یک لوح است.همینکه یک کیلمه از روی آن برداشته شود جای یک کلمه روی آن باز می شود."

"مقدمه ای بر روشن نگری" ری پورتر، ترجمه سعید مقدم، نشر اختران

"جوجه تیغی" ، صلحی دلک، ترجمه نسرین ضابطی میان دوآب، نشر دنیای نو

به وقت گذاشتنش می ارزد.تا به حال فکر نمی کنم از نویسنده های ترک چندان چیزی خوانده باشید.

"روزی که دریا غرق شد" ، دکتر علی بهزادی، انتشارات میر ماه

دکتر بهزادی سابقه ۶۰ سال نویسندگی دارد.مدیر مسئول و سردبیر مجله های سپید و سیاه نیز بوده اند.پنجاه خرده داستان که الزاماْ همه شان هم خرده داستان نیستند.

"دیوانه ای در شهر" ژرژ سیمنون، ترجمه رامین آذربهرام، نشر مروارید

این کتاب مصداق خوبی است برای یکی از کامل ترین و جذاب ترین ژانرهای روایی.حل یک معما تنها در شکل خوابیدن بر روی یک تخت خواب و کمک گرفتن از توانایی های ذهنی.

"زنان دربار به روایت اسناد، کتاب پنجم فرح پهلوی" مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات

این پیشنهادی بود برای نخواندن.سرتا پای کتاب مزخرفات است و غرض ورزی.اگر مطالعات تاریخ معاصر داشته باشید با خواندن یک سوم کتاب آن را به گوشه ای خواهید انداخت.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387 | 

نمی دانم چرا در تهران و سایر شهر های مملکت ما خیابان انتفاضه  و خالد اسلامبولی و فتحی شقاقی و... وجود دارد و لی خیابان ویا میدان و حتی کوچه ای به نام این مرد بزرگ نام نگرفته.موسس مدراس ابتدایی و نظام آموزش نوین در ایران.کسی که بارها افراطیون و قشری ها مدارسش را خراب کرده و آتش زدند به سبب اینکه آن ها را مروج بی دینی می دانستند.این روز ها مشغول مطالعه سیر نظام آموزشی جدید در ایران از اواخر دوران قاجار به این سمت هستم که نام این شخص در این تاریخ واقعاْ نام برجسته و درخشانی است.افسوس که تا آنجا که من جویا شده ام حتی مدرسه ای هم به نامش نیست.

- میرزاحسن رشدیه در ۱۳۰۷ اولین مدرسه ی ابتدایی ایران را تاسیس کرد.خودش اولین مولف کتاب ابتدایی بود و کتاب هایش را با هزینه شخصی چاپ می کرد.

- شعار اولین مدرسه رشدیه:    هرآنکه در پی علم و دانایی است    بداند که وقت صف آرایی است

- میرزا حسن رشدیه: "مدیر مدرسه در قبول متعلم اگر فقط شهریه را منظوربدارد، بسی ظلم کرده است.مدیر باید شهریه را محض استقلال تعلیم و تربیت اخذ نماید.زیرا که مطالبه اجرت برای تعلیم حرام است."

- جمعی از اولین مولفان کتب درسی: دکتر حسابی، رشید یاسمی، ملک الشعرای بهار، ذکاء الملک فروغی، میرزا حسن خان رشدیه

- میرزا حسن رشدیه پس از اینکه آخرین مدرسه اش را در دروازه قزوین تهران خراب کردند به قم متواری و پناهنده شد و آخرین مدرسه اس را هم در همان شهر تاسیس کرد. وی در سال ۱۳۲۳ در قم در گذشت.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387 | 

 چُسان فُسان: از واژه روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.

 زِ پرتی: واژه روسی Zeperti به معنی زتدانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان مي‌افتاد دیگران مي‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.

 شِر و وِر: از واژه فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.

 فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی مي‌گفته‌اند.

 اسکناس: از واژه روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی برگة دارای ضمانت گرفته شده است.

 فکسنی: از واژه روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.

 نخاله: یادگار سربازخانه‌هاي قزاق‌هاي روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ مي‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387 | 

کتاب تنهایی پرهیاهو را برداشتم که بخوانم. تازگی گاهی مقدمه‌ی کتاب را هم می‌خوانم. کتاب را بهومیل هرابال نویسنده‌ی تقریبا معاصر چک نوشته و پرویز دوایی آن را از همین زبان ترجمه کرده است. ظاهرا این آقای دوایی (که من تا به حال فکر می‌کردم فقط منتقد سینما است.) بیش‌تر از سی و پنج سال است که در چک زندگی می‌کند و بسیار دل‌بسته‌ی آن جا است. در این مدتی که در پراگ زندگی می‌کند، همه‌ی سفرهایش را شب رفته و برگشته و روزها سعی کرده جایی نرود تا «جایی جز پراگ را نبیند و به این شهر عزیز و معصوم خیانت نکند.»
یک نفر دیگر (مرتضی کاخی) برای کتاب مقدمه‌ای نوشته است. ظاهرا کاخی چند سالی در سفارت ایران در پراگ کار می‌کرده است. در مقدمه حرف‌هایی گفته و توصیف‌هایی از پراگ کرده که من بعد از خواندنش نتوانستم متن اصلی کتاب را شروع کنم. دلم می‌خواست چشمانم را ببندم و بعد که باز کردم در پراگ باشم؛ آن هم پراگ سال 1980؛ نهایتا. کاخی در مقدمه نوشته خانم مستخدم سفارت ایران در پراگ ازش خواسته که سفارشش را پیش سفیر بکند. چون نمی‌تواند در یک مهمانی خاص حاضر شود. کاخی دلیلش را می‌پرسد. جواب می‌دهد چون از دو سال پیش بلیتی برای تئاتری رزرو کرده‌ام و اگر نتوانم آن شب بروم دیگر نمی‌توانم آن تئاتر را ببینم. تئاتر دهمین اجرای هملت شکسپیر بوده است که طرف دوست داشته ببیند.
در ادامه‌ی خواب‌های قبلی، کاش امشب خواب پراگ را ببینم. اگر نشد فردا در فلیکر می‌گردم و چند تا پراگی پیدا می‌کنم و عکس‌هاشان را می‌بینم.
اگر توانستم کتاب را بخوانم، ازش چیزی می‌نویسم
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387 | 

ديگر به هر روز شنيدن خبر مهاجرت يكي از دوستان عادت كرده ام. اگر بگويم نيمي از دوستان دوران دانشگاهم رفته اند يا دارند مي روند اغراق نكرده ام و بقيه هم در حال تقلا هستند كه راهي و روزني براي رفتن بیابند. رفتن را الزاما بد نمي دانم اما به هر حال آنها كه من مي شناسم اغلب رفته اند كه بمانند و اينها سرمايه هاي انساني مملكت هستند. كشور  به هرحال بر روی اين افراد كم يا زياد سرمايه گذاري كرده است. اما همواره از خودم مي پرسم بمانند كه چه شود؟ تقريبا همه مي دانيم كه در اغلب سازمانهاي ايراني ( تعمدا نگفتم دولتي) به نيروي انساني بها نمي دهند. تجربه ساعتها بي هدف در اينترنت گشتن، روزنامه و مجله خواني، گپ و گفتهاي از سر بيكاري، جلسات باري به هر جهت، بي انگيزگي و غر زدن و ... براي هيچ كس ناآشنا نيست. اگر بخواهي ريسك كني و دنبال كارآفريني و نهادسازي هم باشي چنان گرفتار بروكراسي اداري، رقابتهاي ناعادلانه و ناسالم  و روح  محافظه كارانه نظام اداري مي شوي كه عطايش را به لقايش مي بخشي.

همه اينها را گفتم كه بپرسم این روزها در دانشگاهها چه مي گذرد؟ از نظر من تنها مزيت دانشگاه در ايران دو چيز است يكي آن پيشوند دكتر و مهندس كه قبل از اسمت مي آيد و ديگري تنفس در فضائي كه من اسم آن را فضاي تعامل نسبتا آزاد مي نامم. تقريبا تمام دانش آموزاني كه وارد دانشگاه مي شوند در دوران دانش آموزي فرايند رشد معقولي را نگذرانده اند. از نظر اطلاعات آموزشي، مهارتهاي ادراكي، توانمنديهاي تحليلي و ارتباطي، تجربه ارتباط  با جنس مخالف و دهها زمينه ديگر خام اند و دانشگاه امکان درک مستقیم دنیای بیرون را به آنها میدهد. حالا یکی دنبال فیلم می رود و سینما  یکی ادبیات, یکی  سیاست و یکی هم دنبال عشق و حال. به هر حال همه به طریقی دنیائی را که دوست دارند تجربه میکنند. من معتقدم این دانشگاههای نصف و نیمه ایرانی که در آنها علم و دانش تقریبا در مرخصی است اگر همین حداقل کارکرد را هم نداشته باشند بهتر است تعطیل شوند . اما خبرهائی که از محدودیت در دانشگاهها می آید روز به روز آدم را بیشتر نگران می کند. همین چند هفته پیش بود که وزارت علوم از محدودیت اردوهای دانشجوئی خبر داد. همزمان از دوستان می شنیدم که کار بر شوراهای صنفی و گروههای فرهنگی و فکری هم سخت شده است و این آخرين خبرکه دیگر کار را تمام می کند. ثبت نام نکردن دانشجویان و اخراج و تعلیق آنها سیگنالی است که مدیریت دانشگاهها به دانشجویان می دهد که با هر گونه کنش اجتماعی آنها مشکل دارد. من قصد ندارم در این وبلاگ سیاسی بنویسم اما این کارها وقتی در کنار سخنان اخیر وزير علوم در مورد دانشگاه قرار می گیرد نگرانم می کند که چه بر سر نخبگان مملکت قرار است بیاید؟ این حرف سیاسی نیست من نگران سرمایه انسانی مملکت هستم که این گونه در دانشگاهها و بعد بازار کار به هدر می رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387 | 

فیلم بولوار مالهلند را برای دومین بار دیدم.مطمئن هستم از فیلم های منتخب من یکی همین فیلم خواهد بود. محصول سال 2001، یک فیلم گنگ و معمایی است با صحنه های کابوس مانند که در فضایی کاملا واقعی اتفاق می افتد. کارگردان (و نویسنده) این فیلم، آقای دیوید لینچ است و درباره این فیلم گفته: “یک شب نشسته بودم و تمام ایده ها سرازیر شد. احساس زیبایی بود. همه چیز یک زاویه دیگه دیده می شد… حالا که به گذشته فکر می کنم که این باید حتما اینطور ساخته می شد. این شروع عجیبشه که باعث میشه این بشه.”

قصه این فیلم در هالیوود اتفاق می افتد و در ظاهر ماجرا این است که دو بازیگر دختر بر سر گرفتن نقشی رقابت دارند و به خاطر بی عدالتی و پدیدار شدن حس حسادت، یکی از آنها به قتل میرسد.شاید این یک داستان ساده و به ظاهر جنایی به نظر برسد ولی در واقع این فیلم (به عقیده بسیاری افراد) یکی از شاهکارهای داستان پردازی و کارگردانی تاریخ سینماست.در پس این داستان ساده اتفاقات عجیب بسیاری رخ میدهد که درک بسیاری از این اتفاقات برای من خیلی مشکل و سوال برانگیز بوده. برای دیدن و فهمیدن کامل این فیلم علاوه بر داشتن تجربه در دیدن فیلم، و آشنایی با هنر سینما و نشانه های سینمایی، داشتن اطلاعات مختصری از مفاهیم فلسفی نیز لازم است.

در واقع این فیلم یک رمز است. دیوید لینچ هیچ کجای فیلم به هیچ مفهوم فلسفی به طور مستقیم اشاره نکرده. داستان روال عادی خود را دارد و نود در صد فیلم، کابوس دختر جوانی است که سودای بازیگر شدن داشته و به خاطر خطایی که در برابر دوستش انجام داده دچار عذاب وجدان است.

جایزه بهترین کارگردانی از جشنوار کن، یکی از موفقیت های این فیلم در فستیوالهای سینمایی بود.دیدن این فیلم را از من به عنوان یک پیشنهاد خوب بپذیرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387 | 

در بین علاقمندان و مشتاقان کتاب، چیز دیگری نیز رایج است، که از آنجاکه صورتی غیرعملکردی یافته، مبهم و متناقض می‌نماید. در واقع، در این قسمت کسانی هستند که نه با محتوای کتاب و نه حتی با فضای تبادلِ آن، بلکه با خرید کتاب و چیدن آن در کتابخانه‌شان خود را سرگرم می‌کنند. حضور مادی کتاب به این‌ها آرامش می‌‎دهد. همینکه آرام آرام، مطمئن می‌شوند کتابی نیست که نداشته باشند، برای‌شان لذت بزرگی است. البته همه‌ی دوستداران کتاب نیز تا حدی اینگونه هستند. هر کسی کتاب‌های بسیاری دارد که خریده و نخوانده. این حس شبیه احساسِ کلکسیونرهاست. آن‌ها که با وسواس کم‌نظیرشان پروانه‌ها، تمبرها و قلم‌ها و کلی چیزهای جورواجورِ دیگر از یک جنس را جمع می‌کنند و از تماشا کردن‌شان لذت می‌برند. نمایشگاه‌های بزرگ، فستیوال حضور این عده است. آدم‌هایی که فرصت می‌یابند تا همه‌ی شکارشان را یکجا و با قیمت مناسب ببلعند. کتاب برای این عده عرصه‌ای برای «داشتن» است، برای سرک کشیدن، برای اعتبار دست و پا کردن، گفتگو کردن، آراستن؛ باری، آمیختن زندگی به هیجان «اروس».

اروتیسم و کتاب خواندن رابطه‌‎ای تنگاتنگ با هم دارند. اروس هم رنج  خواندن را می‌کاهد و هم دنیای بیرون را، آدم‌ها را تلطیف می‌کند. هرچند در مقیاسی وسیع‌تر، هر فضایی که بوی خرید و فروش بدهد، طعم ِ اروس را می‌گیرد، اما برای فضاهایی که کتاب در آن عرضه می‌شود این قضیه کاملا سر و شکل  دیگری می‌یابد. حاصل کار در اینجا فضایی «رمانتیک» است که حضور معنوی کتاب، آن را عینا منتقل کرده است (مجددا نمادی همچون دن‌کیشوت گویا است؛ انسان‌هایی که در اطراف ما قدم می‌زنند، همان قهرمان‌های داستان‌ها و اشعارند که عینیت یافته و قدم به دنیای واقعی نهاده‌اند. همه‌ی خانم‌ها شاعر می‌شوند، آن‌ها پرنسس رویاهای نیمه‌تمام‌اند. همه‌ی آقایان ناگهان به حماسه می‌پیوندند، آن‌ها نجیب‌زادگان قلمروهای فتح‌نشده‌اند). هر آدمی که از کنارت می‌گذرد، بالقوه همان است که در کتابی نغز، خاطره‌ای از او ساخته‌ای. نگاه‌ها جور دیگری می‌شود. اینجا مرز واقعیت و رویا است؛ قلعه‌های فتح‌نشده و رازهای سر به مهر. اروس دستی پنهان است که ما را مرحله به مرحله در این خیالات پیش می‌برد و در جایی، و در زمانی مناسب، ظهور عینی می‌یابد. نمایشگاه‌های کتاب همیشه پر است از جوانان خوشحالی که کتاب، این نماد فرهنگ زیبای انسانی، به امید عشقی ماندگار، آن‌ها را گرد هم آورده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387 | 

خرید و جستجوی کتاب نیز حس و حال خاص خود را دارد. اینکه چه نوع کتابی می‌خواهی، مسئله‌ی مهمی است. گاهی باید ساعت‌ها وقت صرف کنی تا آنچه می‌خواهی بیابی. وقت صرف کردن، معادل گشتن و راهنمایی خواستن است. در خلال این گشت و گذار، پایت به جاهایی باز می‌شود که اصلا از وجودشان خبر نداشتی. آخر، به موازات آنچه در رو و ظاهر ِ کار جریان دارد، شبکه‌ای از تبادلات جالب و تأمل‌برانگیز به طور مخفی حرکت می‌کند. راه یافتن به زیر و به لایه‌ای پشت آنچه هست، همیشه هیجان‌انگیز بوده. اینگونه مصرف کتاب با اشتیاق گریز از فرهنگ رسمی همراه می‌شود؛ آنجا که کتاب واسطه‌ای است که تو را نه به درون خود، بلکه به شبکه‌ای از انسان‌های تازه و یافت‌نشده می‌کشاند. رفتن به بازار کتاب‌های نایاب، ماجراجویی ارزنده‌ای است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 | 

مولوی در فیه مافیه می گوید:


«آدمی را خیال هرچیز با آن چیز می‌برد؛ خیال باغ به باغ می‌برد و خیال دکان به دکان. اما در این خیالات تزویر پنهان است. نمی‌بینی که فلان جایگاه می‌روی پشیمان می‌شوی و می‌گویی؛ «پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود»؟ پس این خیالات بر مثال چادرند، و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بی‌چادر  خیال، قیامت باشد. آنجا که حال چنین شود، پشیمانی نماند. هر حقیقت که تو را جذب می‌کند، چیز  دیگر غیر آن نباشد؛ همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد: «یوم تُبلَی السَرائِر.» چه جای این است که می‌گوییم؟ در حقیقت کشنده (جذب‌کننده) یک است، اما متعدد می‌نماید. نمی‌بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون؟ می‌گوید: تُتْماج (آش دوغ) خواهم، بورک (آش ماست) خواهم، حلوا خواهم، قلیه (خوراک گوشت بریان) خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم. این اعداد می‌نماید و به گفت می‌آورد، اما اصلش یکی است: اصلش گرسنگی است، و آن یکی است. نمی‌بینی چون از یک چیز سیر شد، می‌گوید هیچ از اینها نمی‌باید؟ پس معلوم شد که ده و صد نبود، بلکه یک بود. »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 | 

مصرف کتاب صرفا به شکل  خواندن بروز نمی‌کند. کتاب را می‌شود تماشا کرد، ورق زد، قیمت‌اش را سنجید، زیر بغل گرفت و راه رفت، و کلی چیزهای دیگر که وجود کتاب سبب‌ساز  حضورشان شده است. بسیاری را می‌شناسم که همچون من، کتاب‌‎فروشی‌ها و پیاده‌روهای مقابل دانشگاهِ تهران برای‌شان گردشگاه مفرحی است. دانشگاه (یا در حقیقت همان کتاب‌فروشی‌ها)، آدم‌های رنگارنگ، چهره‌های هنرمند، سرشناس، بشاش و باطراوت، سر و صدای آدم‌ها و جارچیان کتاب‌های درسی و غیردرسی و نایاب؛ تصویر بی‌نظیری برای مصرف (بگذارید بگویم؛ بلعیدن!) آفریده است. برای انسان علاقمند و مشتاق، زیر و رو کردن کتاب‌های مختلف و مرور قفسه‌هایی که با نظم و دقت چیده شده‌اند، کار هیجان‌برانگیزی است. هرچقدر هم که سعی کنی متواضع باشی، باز به هر حال، تو با کالایی دم‌خور شده‌ای، که سالیان درازی است بسیاری از انسان‌ها، رازهای جان‌شان را در میان صفحاتش پراکنده‌اند. کتاب‌خوان تا ابد در یک هیجان وصف‌ناپذیر خواهد سوخت؛ «کدام صفحه‌ی کدام کتاب، سر  زیستن را برملا کرده است؟» و البته این سوالی است که هرچند قواعد تکرارشونده‌ی زندگی پاسخ «هیچکدام» به آن می‌دهد، اما امید انسانی که می‌کوشد تا رسم و قواعد تکرارشونده را به مدد معجزه و رویا برهم بزند، هرگز نمی‌پژمرد. دن‌کیشوت را به یاد بیاورید، که چگونه خود را در قلب آن معجزه حس کرد و مرز واقعی و غیرواقعی را از کتاب‌ها زدود. برای او این دنیا همانی بود که خوانده بود. شبیه آن حسی که بارها، هر یک از ما هنگام  خواندن، به طور موقت به خود می‌گیریم؛ «حس  زیستن در دنیایی که دنیای واقعی ما نیست.»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 | 

دارم تغییر می کنم.خیلی اساسی.برای دومین بار در طول زندگی.اولیش بعد از پایان دبیرستان بود وحالا دومی.یک تغییر کلی در نوع نگاه کردن به زندگی.سبک زندگی.طرز فکرو خیلی چیزای دیگه.والبته یک سری کارهایی که می خوام انجام بدم از نوع خواسته های خودم.(به یاد دارم وقتی در ۱۹ سالگی گفتم می خوام مدرسه تاسیس کنم نزدیک ترین دوستان هم چندان جدی نگرفتندوخیلی ها هم مسخره کردند).هدف  تغییر دوم خیلی بزرگ تره و خیلی اعجاب انگیز.اگر به زبانش بیارم مطمئناْ باز هم واکنش های چندان مثبتی نخواهم دید و البته بازهم شاید کسی باور نکنه.به هر حال دیگه تصمیم رو گرفتم.کسانی که تجربه ای مشابه داشته اند تصدیق می کنند که دوران تغییر خیلی عجیب و در عین حال شیرینه.من دارم این دوران رو با سرخوشی می گذرونم.به زودی دوباره متولد می شم.مبارکه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 | 

وقتی داشت از احساست حرف می‌زد، فکر می‌کردم چه جور  بودن خوبی دارد. یاد می‌گرفتم. در واقع بهترین جور است، به گمانم. بهترین جور آن‌جور است که دیگران را دوست داشته باشی، برایت مهم باشند، و از ته ته قلبت بفهمی که تو توئی، و او اوست. دوست داشتن‌ات مسئله‌ای فرعی است، کاملا فرعی، خود بودن در عین  دوست داشتن، این است که مهم است. در واقع کار  دنیا و مردمش تا حالا برعکس بوده. آن‌ها همه‌شان دین‌دارند، همه‌شان. همه‌شان اهل قضاوت و محاکمه‌اند، حتی در مورد انسان، حتی اگر در خیال‌شان فاصله‌ی بسیار از دین‌داران بوگندو گرفته باشند. می‌بینی! انسان را هم قضاوت می‌کنند، با معیارهای دینی‌شان. دلم می‌خواهد تفسیرت کنم و بالای یک نشانه بنشانم‌ات؛ نماد طبیعی بودن، نماد بودن خوب و سالم. کسی که به بقیه می‌فهماند که این‌جوری که هستی هیچ اشکالی ندارد، اما این را هم در نظر بگیر که من این‌جور نیستم. با تفسیر تو از زندگی، می‌فهمم، درک می‌کنم، که حوصله داشتن مهمترین نکته‌ی زیستن است. تصاویر، آدم‌ها، دنیا ... این‌ها که همه تکراری‌اند. اما حوصله که باشد هر تکراری چیز تازه برای دیدن می‌یابد. چیزِ تازه توئی، چیز  تازه من‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387 | 

همیشه دو وضعیت وجود دارد، که یکی بهتر از دیگری نموده می‌شود. و همیشه تو می‌توانی در یکی از این مواضع قرار بگیری؛ همان یکی که بدتر است (چون آن‌چیزی که تو نیستی همیشه خوب‌تر است).

مثلا تو احتمالا می‌توانی در نقش یک آدم خوش‌صحبت قرار بگیری که معلومات سطحی و اندکی دارد؛ کسی که دارایی اندک‌اش از دانایی را به واسطه‌ی بیان خوب و پُر و پیمان‌اش جبران می‌کند. و همیشه در مقابل‌ات، یک تصویر وجود دارد؛ یکی پیر ِ فرزانه که کم‌صحبت است، و بسیاردان. نگاه عمیق و نافذی دارد، که بصیرت بسیاری می‌ترواد. کم (و احتمالا بد و حوصله سر بر) حرف می‌زند، پس نتیجه این است که لابد زیاد می‌داند.

یا احتمالا می‌توانی در نقش  یک آدم  کم‌حرف با نگاه‌های نافذ ظاهر شوی، که لابد چون چیزی نمی‌داند و حرفی برای گفتن ندارد، در لاک کم‌حرفی و نظاره‌گری فرو رفته. و همیشه در مقابل‌ات یک تصویر وجود دارد؛ یک آدم  فعال و بانشاط، که گویش  خوب و بیان دلنشین‌اش، حکایت از دانشی عمیق و آمیخته با جان دارد.

و خلاصه اینکه همیشه و همواره، اگر زن بگیری، تجرد خوب است، و اگر مجرد باشی، زن گرفتن. این است که وقتی از سقراط می‌پرسند ازدواج بهتر است یا مجرد ماندن، می‌گوید: «هر کدام را برگزینید، پشیمان خواهید شد.»

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387 | 

چی باعث می‌شود یک نوشته توان و قوت خواندن و فهمیدن را در آدم بیدار می‌کند؟ چی باعث می‌شود چیزی را بخوانی، آن‌قدر خوب که به چیزهایی فکر کنی که آن نوشته آن چیزها را در واقع نگفته؟ چی باعث می‌شود بیشتر از آن چیزی که نوشته شده بخوانی، بیشتر از آن چیزی که گفته شده، جوری که در خیال خودت غرق شوی و آن‌قدر بروی که وقتی چشم باز می‌کنی متن مقابلت به یک شاهکار، یا به نماد یک سیاحت معنوی در عوالم نانوشته تبدیل می‌شود؟ - که این دومی خودش تعریف شاهکار است. - چی باعث می‌شود من در عین حال که دارم در خیالم دور  دنیا می‌چرخم، به یک نقطه‌ی ثابت وصل باشم که تمام  توان من را برای متمرکز ماندن بیرون می‌کشد؟ چی می‌شود من رو یک نوشته آن‌قدر متمرکز می‌شوم که می‌توانم به همه‌جای عالم سرک بکشم؟ می‌دانی! دارم به این‌ها فکر می‌کنم.
در حین خواندن «حکمِ مرگ»  بلانشو این‌ها آمد سراغم. رازآلود و عجیب شروع می‌شود و در حین گفتن، لحن تمسخری را پیدا می‌کند که من از ستایش‌اش به حال و روز یک ور-رونده با کلمات افتاده‌ام. می‌دانم که این‌ها هیچ ربطی به بلانشو ندارد. این ماجرا هر بار می‌تواند توسط یک آدم جدید به استخدام دربیاید؛ به خدمت گرفتن  رمز، اعجاب، تناقض، آن هم با توصیف ساده و بی‌خیال بافت روزمره‌ای که انگار از همه‌ی این عجایب خالی‌ست، که می‌فهمی وااااای! نه! چقدر از همه‌ی این‌ها پر است. و این آن اولین حلقه از مجموعه‌ی این رمز و راز پراکنده:

    در لحظه‌های تندخویی دو-سه بار مرا مضروب کرد. من مانع حرکاتش می‌شدم، چون کمی بعد وقتی به یادِ این لحظات می‌افتاد، پریشان و هراسان می‌شد که چرا به من دست زده و کارِ پستی انجام داده، و وقتی متوجه هیجان عنان‌گسیخته‌اش می‌شد، که من در برابرش هیچ دفاعی نمی‌کردم، پریشان‌تر می‌شد. بدین ترتیب احساس می‌کرد به او اهانت شده، و برای مجازات او را در مهلکه‌ای گذاشته‌اند. بی‌تردید اگر ضربات او برایم خطر مرگ را به همراه داشت، جلویش را می‌گرفتم، چون نمی‌توانستم اندوه او را در مرگ خودم تحمل کنم. یکی-دو سال پیش، دخترِ جوانی با رولور به من شلیک کرد. بیهوده منتظر نشسته بود تا من او را خلع سلاح کنم. من آن دخترِ جوان را دوست نداشتم. هرچند مدتی بعد خود را کشت.

حکم ِ مرگ / موریس بلانشو / ترجمه‌ی احمد پرهیزی / انتشارات مروارید

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387 | 

تامس گلدنبرگ نویسنده آلمانی در یکی از کتاب هایش می نویسد: " ... مانند نوای فاتحانه خروس ابلهی است که بر بالای تلی از فضولاتش بانگ قهرمانی سر داده است." این ... را لطفاْ شما حدس بزنید و برایم بنویسید.

اما در هفته گذشته: انتشار قریب الوقوع ماهنامه هفت با نام ارژنگ، انتخاب الهام سخنگوی دولت،وزیردادگستری،رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و همسر فاطمه رجبی مولف کتاب"احمدی نژاد معجزه هزاره سوم" به عنوان رئیس بنیاد غدیر با حکم آیت الله خزعلی، اعلام دوبرابر شدن کودکان خیابانی درتهران از سوی بهزیستی، سرمایه گذاری ایران برای چاپ کتاب های درسی کودکان عراقی، کشف جسد یک زن در چمدان طوسی رنگ، کشف نوزاد یک روزه زنده در سطل زباله در تهران پارس، تاکید جواد شمغدری بر عدم ارتباط قلبی و تنگاتنگ مردم غرب با کلیساها بر خلاف تصاویر نمایش داده شده در فیلم های هالیوودی، چسپاندن تصاویرمستهجن و شماره تلفن دختری جوان توسط نامزد سابق او به دیوار چند سرویس بهداشتی عمومی در جهت انتقام گیری عاطفی، برگزاری مسابقه زیباترین گاوهای جهان در ایرلند شمالی، عرضه دمپایی با طرح مک کین و اوباما، کشف قابلیت خودشناسی کلاغ ها در آینه، حکم اعدام برای مرد ۸۶ زنه، برگزاری جام فینگیلی ها در بجنورد، کشف سودمندی حمام آب سرد برای رفع خستگی و سرقت دو کشتی ایرانی و ژاپنی توسط دزدان دریایی سومالی.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387 | 

درون یک خوشیِ وجدآور، گاهی فکر می‌کنم که همه‌ی این دم و دستگاه و عجایب و غرائب دنیای پیرامون، از اینترنت و عشق گرفته تا سینما و دوچرخه، همه را یک دانای کل راه انداخته برای من، تا از طریق‌شان چیزهایی یاد بگیرم که فقط از طریق آن‌ها می‌شد یاد بگیرم، و باور می‌کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387 | 

تو فرهنگ‌های ریاکار هم می‌شه عشق رو به زبون آورد، می‌شه دم از چشم و دل و خال و خط زد، می‌شه از بوی معشوق حتا به اوج لذت رسید. اما توجه می‌کنیم که موقعِ تفسیر گروهی، و چه بسا موقع  شنیدن دسته‌جمعی، یعنی اون‌جایی که داره گوشِ جمعی‌مون با یادآوری میراث فرهنگی‌اش نوازش می‌شه، یه پاسبان درونی هست که با وسواس و نگرانی زیاد به ما یادآوری می‌کنه که این‌ها (گناه: دلبر و می و چشم و خال...) در معنا و مقصودشون، مفاهیمی مقدس هستن که لطف کرده‌ان و به شکل و ظاهر این کلمات آلوده و کوچه بازاری دراومدن تا قدسیت‌شون رو پراکنده کنن بین آدم‌ها (مثلاً، سنت‌گراهای مسلمون - نمونه‌ی اعلاشون؛ آقای حسین  نصر  تلاش زیادی می‌کنن تا بلکه بقبولونن همه‌چیز مقدسه و امرِ قدسی امر عامّه). واسه همینه که تو فرهنگ‌های ریاکار هم می‌شه واقعاً عاشق شد اما نمی‌شه عشق رو واقعاً تفسیر کرد، یا به شواهد واقعی ارجاع داد. موقعِ تفسیر، نشونه‌هایِ واقعی یکی‌یکی کنار می‌رن و جاشون رو می‌دن به مکرّرات مقدس تا قابل شنیدن باشن (بس که الهی قمشه‌ای گفته می‌دونید دیگه؛ می می‌شه جذبه‌ی الهی و چشم می‌شه چشمِ صاحب‌الزمون). واسه همینه که حتّا گناهکار‌ترین افراد این جامعه هم به کاری که می‌کنن مشکوک اَن، میان‌مایه اَن و به همون میزان عوضی و حال به هم زن. خیلی وقت‌ها، خیلی‌هاشون پیر که می‌شن راه مسجد و تکیه‌ی حضرت عباس رو پیش می‌گیرن، یا از همون وسط راه پشیمون برمی‌گردن و صوت توبه و انابه سر می‌دن. امر به‌شون مشتبه می‌شه که اون‌ها بدها اَن و گناهکارها که واسه عبرت بقیه حتماً باید یه روز برگردن. اما کو گناهکاری که موقع  پیری هم مرد بمیره، گناهکار بمیره، بی‌غسل، بی‌کفن، تو یه زمین  لخت و عور، جوری که بقیه به تو زمینِ لخت و عور مردن حسودی‌شون بشه؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387 | 

انصافاْ، خداوکیلی چرند تر از این بازی های المپیک چیزی تا به حال دیده اید؟ یک مشت آدم بیکار به اسم ورزشکار از پرت ترین نقاط دنیا که معلوم نیست از چه دین و مسلکی هستند دوهفته و چند روز آن هم در بلادی که امت اش اهل هیچ کتابی نیستند و هنوز به نور اسلام منور نگشته اند،  کلی آدم ( ازجمله همه جهانیان) را سر کار می گذارند تا مثلاْ قهرمان کایاک دونفره و کبدی پنج نفره و زبانم لال استغفرالله شنا و شیرجه خانم ها ( آن هم با لباس هایی که برجستگی های بدنشان را نمایان می کند) مشخص شود.به شکر خدا معلوم هم شد که قسمت هایی از مراسیم افتتاحیه هم خالی بندی و از پیش برنامه ریزی شده بوده و این همه فشفشه ای که می توانستند برای دهه فجرشان نگه دارند را اصراف کردند.حالا ببینید کی گفتم بعد ها معلوم می شود که طلایشان هم طلای اصل نیست و سرب و تیراهن نبشی را بجای طلا قالب کرده اند.می داننید که دین و ایمان درست و حسابی که ندارند.خوب این وسط دیگر معلوم است که ورزشکاران ما انگیزه ای پیدا نمی کنند تا توانایی هایشان را به رخ حریفان بکشند.تازه به این اضافه کنید جهانیان که از پیشرفت های روزافزون ما چشمشان چهارتا شده بود،  زورشان به ورزشکاران ما رسید که چشمشان بزنند تا مدال نگیرند.بدتر از آن آب روغن قاطی کردن آپاندیس شناگرما درست در لحظه پرافتخار شیرجه زدن در آب بودکه نتیجه اش مدال درو کردن شناگرنمایی به نام مایک فلپس شد.حالا اصلاْ غصه نخورید چرا که با قهرمانی در فوتبال غرب آسیا و پیروزی بر حرفانی چون فلسطین و لبنان و تشکیلات خودگردان و منتخب کرانه غربی رود اردن و ... کل اخبار المپیک را تحت الشعاع قرار داده و نگاه جهانیان را به خود معطوف کردیم.در ثانی امید است که با اعزام همین تیم المپیکی مان ( که ظاهراْ ۸میلیارد از بیت الملا مصروف غرورآفرینی هایشان شده است ) به احتمال زیاد در مسابقات پارا المپیک مدال بیشتری از المپیک کسب خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387 | 

نازک آرای تن ساق گلی

 که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

 ای دریغا به برم می شکند

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387 | 

«باید ادامه داد، من نمی‌توانم ادامه بدهم، باید ادامه داد، باید، تا زمانی که کلماتی هست، کلماتی بر زبان آورد، باید این کلمات را آنقدر گفت تا مرا بیابند، تا مرا بگویند ...» [فوکو]

مواقعی از زندگی هست که بار سرگشتگی‌ام را از مغزم به دست راستم جریان می‌دهم. می‌نویسم تا اندوه، که نه، آن نقطه‌ی آغازین درد و تاریکی، با لرزش‌های خفیف دستم خود را بزایاند. تا من جوابی باشم، گشوده به روی خویش، که دستی از غیب برآورده می‌کندم. تا فتح شوم و از لابلای گفتارم شکفته گردم. با نوشتن می‌خواهم خود را بیابم. تا در هم‌آغوشی غوغای کلمات بارور شوم، که پس از آن قابله‌ی من مرا بزایاند، که خویش را عریان به روی خویش ببینم، که زاده شوم، که نوری باشم بر سیمای خویش، که من خود جواب خویشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387 | 

آنتونیو باندراس در اثر سترگ خود "الابنیه عن حقایق الادویه" آورده است از کچلی پرسیدند: "دوست داری مانند همه مردمان دنیا مو داشته باشی؟" جواب داد:"نه" مجداداْ پرسیدند :"دوست داری بقیه مردم دنیا مثل تو کچل باشند؟" جواب داد: "نه" دست آخر پرسیدند: "پس چه دوست داری؟" جواب داد: "دوست دارم همه مردم دنیا کچل باشند و من مو دار." خوزه مورینیو مورخ و شرق شناس انگلیسی حکایت فوق را خاستگاه شعر معروف " من کچلم تو مودار..... " دانسته است.

عارضم به حضور با سعادتان که تاکید جوانفکر مشاور رئیس جمهور بر بهبود روزافزون وضعیت معیشتی مردم، آغاز قریب الوقوع انتشار روزنامه خورشید با هدف سفید نمایی برخی فعالیت های سیاه نمایی شده دولت توسط گروهی از رسانه نما ها، تخم گزاری خروس در نیشابور، کشف ۱۵۲هزار گوریل در آفریقا، کشته شدن ۱۲۳ نفر در هند زیر دست و پا، کشف بقایای خزنده سه متری ۲۵۰ میلیون ساله، استقبال از فیلم سنتوری در جشنواره زردآلوی طلایی، اعلام بدپوشی زنان به عنوان مهم ترین عامل تصادفات رانندگی، واگذاری رسمی تیم پیکان به استان قزوین با دستور رئیس جمهور،افزایش نرخ تورم به ۲۱.۵٪ ، تاکید دبیرشورای فرهنگ بر زیبا بودن آغاز زندگی مشترک در آپارتمان ۳۰ متری، شنای یک کوهنورد زن ۵۰ ساله در دریاچه یخ زده سبلان، تمایل برخی نمایندگان مرد برای عضویت در فراکسیون زنان، مخالفت صفارهرندی با جریان آزاد شایعات، ازدواح مرد ۳۵ ساله با دختر ۷ ساله، تاکید سردبیر رسالت بر وجود آزادترین مطبوعات جهان در ایران، تدوین آیین نامه اجرایی بهینه کردن حضور زنان در سینمای ایران، پدرشدن پیرترین مارمولک جهان، اعلام محتکر بودن دارندگان خانه خالی، جاسازی بمب در خربزه در افغانستان و شکوفه کردن گیلاس و آلوچه در کلاردشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387 | 

مطالب قدیمی‌تر