مضطربم.
بعضی وقتها آشوب ناگهان تمام وجودم را میگیرد از فرداهایی که آمدند و من هنوز سر جایم، اینجا، ایستادهام. یا نشستهام. یا ماندهام. همهشان یک معنی را میدهند.
* * *
Trackهای سیدی را یکییکی میزنم جلو یک آهنگ شاد پیدا کنم. خودم را فحش میدهم که هر چه آهنگ ناله است، چه خارجی چه فارسی، ردیف کردم در این سیدیهای بیصاحاب!
پشت چراغ قرمز گلفروشان دستههای گلنرگس را میگیرند جلوی دیدم. با خودم میگویم: "میخرم... میخرم... فردا!" و با نگاه گلهای خوشرنگ را دنبال میکنم.
با آهنگ ریتم میگیرم و میخوانم. پشت چراغ قرمز بعدی پسرک فال فروش مدام میکوبد به شیشه و من نگاهش میکنم. "میخرم. بلاخره روزی آرزویی خواهم کرد و فالی خواهم خرید. فردا..."
بغض گلویم را فشار میدهد. نفس عمیقی میکشم و لعنت میفرستم بر تمام این آهنگها. زن مثل همیشه ایستاده کنار خیابان. با شال جلوی دهانش را گرفته از سرما. میگذرم و میگویم: "فردا! فردا دیگر حتما سوارش میکنم..."
باید الان بروم خانه. زودتر بروم بهتر است. میتوانم بیشتر راجع به فردا فکر کنم، برنامه ریزی کنم و تصمیم بگیرم.
در خانه ولو می شوم روی مبل، یا روی تخت، یا روی زمین.
خواب آلوده میگویم: "فردا!... فردا برای فردا فکر میکنم."
دوست جدید استرالیایی ام می گوید از کجا آمده ای.می گویم ایران.می پرسد کجا است؟ می گویم میدلیست.می گوید توصیفش کن.فکر می کنم.انگلیسی ام در سطحی نیست که به آن زبان فکر کنم.اول فارسی فکر می کنم بعد ترجمه اش می کنم.می خواهم بگویم شکل گربه است، گربه ولی مافنگیست. پایتختش تهران است. ترک خراست، قزوینی بچهباز. رشتی بیغیرت است، اصفهانی زرنگ و دودرهباز. کرمانی تلباز است، بلوچ آدمکش. کرد قاچاقچیست، خوزستانی خالیبند.
شکل گربه است، گربه ولی واماندهست. پایتختش تهران است، اما تهرانش پر از بچههای کف تهران است که خر، بچهباز، بیغیرت، زرنگ، دودرهباز، تلباز، آدمکش، قاچاقچی و خالیبند شدهاند.
شکل گربه است، گربه ولی خیلی وقت است فقط ادای ببر و پلنگ درمیآورد. روزنامهنگارش زندانیست، زندانبانش وزیر. مغزهایش فراریاند، فراریانش بیمغز. شاعرانش بی سنگمزارند، مزارشریفاش دانشگاه.
شکل گربه است، اما گربه دیگر موش هم نمیگیرد. فیلسوفاش جاسوس است، کاریکاتوریستاش سوسکشناس. صندوق رایاش سطل زبالهست، زبالهاش قوت بینوایان.
شکل هیچ کس نیست. محمود جای سیدمحمد میآید، دنیا را سونامی رکود اقتصادی می برد اما آب از آب تکان نمیخورد. حق مسلماش کیکی زردرنگ میشود، کمرنگتراز هالهی دور سر از مابهتران و پررنگتر از رنگ رخسار کودکان.
شکل هیچ چیز نیست جز دهانهای باز و رگهای طنابی گردن و صداهای دورگه و بانکهای اسلامی نزول خوار و در دیوار نقاشی شده با درصد سود های کوتاه و بلند و میان مدت و خشم کور و ستونهای ربوده شده و خزر آلوده و ارگ ویران و آرامگاه تخریب شده و تاریخ تحریف شده و ...
شکل گربهست. گربهای که زبان سرش نمیشود. فارسی،آذری یا مازندرانی، توفیری نمیکند. یک گوشه قوز کرده دارد چرت میزند و در دوردست کسی برایش لالایی میخواند. آن هم به انگلیسی. با لهجهی امریکن اکسپرس.
حالا باید ترجمه اش کنم.خنده ام می گیرد.می گویم برو در ویکی پدیا سرچ کن...
تو راست می گویی از آن بالا که نگاه می کنی آدم ها نقطه های کوچکی هستند که بود و نبودشان چندان به چشم نمی آید. تو خدای دنیایی بزرگ با آدم های کوچک هستی.
این پایین اما من خدای دنیای کوچکی هستم با آدم های بزرگ. آدم هایی آنقدر بزرگ که بود و نبودشان خیلی به چشم می آید.
اول:
مردی کاملا عادی، با چشمانی که اندکی بلاهت و مهربانی را توأمان دارد، با جثهای لاغر و رنگپریده، که با کودکان دائم شوخی و بازی میکند، میخندد و به آنها لطف میورزد: یک مهربانی کاملا عادی و مورد انتظار.
دوم:
مردی شسته رفته، با کلهای طاس و ابروها و چشمانی کشیده رو به بالا، که از آنها غضب و شرارت و قلدری میترواد، همراه با سبیلی تابخورده و نوکتیز، و جثهای بسیار ورزیده و مهیب، با لباسی عجیب و رازآلود، که گویی برای قامت خونریز او دوخته شده، چنان بازی کودکان را نگاه میکند که هرلحظه گمان میبری؛ حالا وقتاش است که گردنی را بشکند، یا شکم یکی را سفره کند. اما همینکه کودکی خرد از مقابلاش میگذرد، به مهربانی و عطوفت لبخندی میزند و دست پرقدرتاش را به نرمی بر سر کودک میکشد و از او میگذرد: جوشش مهربانی ای پنهان زیر لایه های زمخت ظاهری ، بسیار عظیمتر از مهربانی پیشین، در فضایی نامُنتَظَر.
بیست و دو ساله معشوقهی دور، معشوقهی تنها، کف دستهایش را منحنی کرده، میزند به هم از مفصل انگشتهای کشیدهاش، که حالا کشیدهتر هم بهنظر میرسند. تار موهای طلایی از مقنعهی مشکیاش بیرون افتاده، کنار چشمهای خسته، انگار که تمام دیشب را بیدار مانده باشد. چشمهای چهرنگی. چه رنگ عجیبی دارند کمی بالاتر از لبهای صورتی وسط صورت سفید، سفید مثل ماه. ذره ذره صورتش را کشف میکنم و تسلیم میشوم، تسلیمتر، تسلیمتر.
بیست و چهار ساله پسر بیتعادل را مینشانم روی صندلی رستوران شلوغ. سیگارش را میگذارم گوشهی لبهایش. دود را که میکشد توی ریهها، شروع میکند به لرزیدن. با غرور شکسته. ناز بانو بله را گفته بود به آقای دکتر ماکسیما سوار سی ساله، با صورت مردانهی پر ریش. پسرک عاشق روبروی من اما تازه اول راه بود. با جیب خالی و ریش تنک، به قول دخترک هیچ «وسوسهکننده» نبود.
راه میافتم تا مسیر تکراری را باز هم پیاده بروم. یقهی کاپشن را میدهم بالا و دستها توی جیب. تیپ تکراری همهی فصلهای سرد. سرما چقدر خوب است.
این شاید پایانبندی آن داستان موعودی باشد که روزی خواهم نوشت.
یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق فرخندهام؛ یک پیتزا! پیچ سس که شل میشود، برق میرود. بینایی غایب میشود. بویایی به شنوایی میپیوندد. همه جا در تاریکی فرو میرود. دختری خندهای سرسری میکند، انگار که یک سرفه، گوش، دماغ، صدا، بو ... حرکت! در غیاب برق، بیرون کمی روشن است. [چرخش نور (نور ماشینها میتابد.)] صدای خندهها هنوز هست. نجواها جرأت پیدا کردهاند ... بلند ... بلند ... [تَ تَق تَق تَق! (نمکدان به زمین افتاد.)] من در حال به رمز و راز [آخ! ببخشید! ندیدمتون!] رفتنم. یادم هست که دیوارها سرخ بود. [ مثل ماتیک اون خانومه. یا پیرهن اون آقاهه.] نورِ ملایمی فضا را روشن میکند. [- شمارهی 97! (متصدی شمارهای میخواند.)] 100 مناَم.
یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق فرخندهام. دگمهای روی زمین افتاده. زمین از سرامیک قهوهای است، گرم و براق. [ حتما دگمه مال یک آدم چاق بوده، از بس خورده پیراهناش ترکیده!] کنار دگمه، درست روی زمین، یک جفت کفش زنانه هست؛ اسپرت، رویش شلواری تا بالای مچ تا خورده. [آرایش پاها به هم میخورد.] رد شلوار لی را که دنبال کنی، پائینتنهی پرچین یک مانتو، و یک صورت، سه بار در ثانیه بالا و پائین میرود، حرف کسی را تأیید میکند. غذایشان پیتزا است. مثل غذای من. چقدر ما مثل همایم! [ شمارهی 98! (متصدی شمارهای میخواند.)] 100 منام.
سگی نیست، دختری نیست. عابرها میروند. آن بیرون، باید رفت. در جایی که من هستم، توقف میکنند. آن بیرون کسی توقف نمیکند، مگر بیکار باشد، یا منتظر. این تو، توقف، یعنی اینکه کار داری. انتظار، این تو، کار است. [دختری به ساعتاش نگاه میکند.] پدری با پسرش دو ور یک میز نشستهاند. عجیب است که این صحنه برایم عجیب است. پسر کوچک است. پدر هیچ حرفی نمیزند. مادری در کار نیست. پسر راضی به نظر میرسد. [کولهپشتیام مال تو. (پسر در جیبهایش دنبال چیزی است.)] پیتزایش عجیب کش میآید. پاهایش آن پائین تاب میخورد. [یکی دو بار به ساق پای پدر.] نور فضا اغلب قرمز است. خون در رگهای فضا هم هست. گربهها آن بیرون پرسه میزنند ... آدمها هم. پدر عینکاش را تمیز میکند. هیچ حرفی نمیزند. لبهای پسر از این پشت که من میبینماش، انگار که جویدنی بجوند. پدر سرش را تکان میدهد. [یکی دو بار به ساق پای پدر میخورد.] [ قوز نکن!] ماشینها آن بیرون پارکاند. ماشینها پارکاند.
دو تا تلویزیون، به فاصلهی 10 متر از هم، روبروی هم، تصاویری پخش میکنند، یکی فوتبال، یکی کارتون. یک پیشخدمت مشغول تمیز کردن یک میز است. یک آدم کلهاش را این ور آن ور میکند. [ اَه! نذاشت ببینیم که! داشت گل میشدها!] تا میز تمیز میشود، دو تا دختر سریع دورش مینشینند. [خنده] موبایل یکیشان از دستاش نمیافتد. به هیچ کس نگاه نمیکنند. [ پس مغرور اند.] خوردن غرور میخواهد ... همینطور خندیدن.
زن، آه سردی کشید و در حالی که با گوشه چارقد نم اشک هایش را از گونه ها می گرفت با صدایی بغضآلود گفت: "میدانم دوستم نداری. میدانم فقط به خاطر ثروت پدرم با من ازدواج کردی.نمی دانم چطور خام حرف های تو شدم. انسان هم انقدر طمع کار؟! اصلا از عشق و عاشقی هیچچیز سرت نمیشود.از دوست داشتن ." و در حالی که کم کم لحناش تندتر میشد، بغضاش ترکید و با گریه گفت: "بیاحساس! سنگدل!"
مرد، بدون این که کلمهای حرف بزند، با بی خیالی شالش را دور گردنش انداخت و دفتر و دستکش را برداشت و اطاق را ترک کرد.
زن فریاد زد: "آخه بی رحم!! مگر با تو حرف نمی زنم؟! . . . مصلح الدین! . . . بی عاطفه ... با تو ام ...سعدی!"
تو نیستی و من دلتنگت که میشوم سراغت را از وبلاگت میگیرم، که قرص و محکم آنجا نشسته و اندوهِ من را در نبود تو با چشمانی بیخیال نظاره میکند. این وبلاگت است که آنجاست یا خود توئی؟ چرا حرف تازهای نمیزنی؟ چرا میخواهم باور کنم که خود توئی؟ کاری کن. چیزی بگو. خودت هم اینقدر مکرّری؟ دیر به دیر تازه میشوی؟
تلاش میکنم که به عمق کلماتت نفوذ کنم، به عمق تنات. گاه یک کلمه چنان میگیردم که سراسر شوق میشوم، از دوباره خواندنت. چه سری هست در دوباره خواندنت؟ چه رازی را پنهان کردهای که من مسخرِ کشف اویم؟ چرا برملا نمیشود؟ چرا برملا نمیکنیام؟ مرا در کلماتت نمییابم. مرا در کلماتت لمس نمیکنم. حروف اسمت را هجی میکنم. یک بار دیگر، از نو، تمام زوایای وبلاگت را میکنم، میکاوم، شاید چیزی بیابم، که تو را مقابل چشمانم برقصاند، یا ببخش، مرا مقابل چشمانت به رقص آورد.
رنگ وبلاگت را با چشمانم لیس میزنم، تو را نمییابم. تو نیستی. حالا خود واقعیات کجاست؟ حدس میزنم. تو را در خود واقعیات حدس میزنم. در خوشبینانهترین حالت از من تهی است. ولی مگر خود واقعیات را تا کنون دیدهام؟ تو همیشه برای من تصویری بودی، رد نوشتهای، وبلاگی ...
با انگشتان بندبند باریکت مداد را برمیداری. نوکش را میبری روی زبانت و از توی آینه خطی میکشی در امتداد مژههایت و یک بار دیگر یک وری نگاه میکنی به آینه. شاید می خواهی بدانی که کدامتان زیباتر شدهاید!به ساعت ات نگاهی می اندازی و با عجله وسایلت را میریزی توی کیفت و خداحافظی می کنی و میروی بیرون. پرده را کنار میزنم. ماشینها کنارت ترمز میکنند.هوا آفتابی است.
چهار عمودی... روسپی، خودفروش ... 6 حرفی... ن- - ا - ر
فرض کن که یک تکه چوب هستی. یک تکه چوب باریک به درازای دو یا سه کف دست و با گرههای کم و بیش متعدد. با پوستی نه آنچنان خشن که نوک انگشتان کسی را بیازارد و نه آنچنان که خوابشان کند. تنها یک تکه چوب که یک ماهی هست که از شاخه جدا شده و روی زمین میان صدها مانند خودش خوابیده است. آن وقت دوست داشتی که چه کاره باشی؟
میتوانستی همان ترکهای باشی که برای شروع آتشی به کار میبرند. از همانها که چند تایش را روی کاغذها و برگها میگذارند تا آتشی را بگیراند. سرآغاز یک آتش خوب که برای بریان کردن کبابی لازم است. میتوانستی ترکهای باشی در دست کسی، که برای کشیدن خط روی زمینی خاکی به کار میرود. برای کشیدن تصویری از یک منطقه و برای نشانی دادن یا نقشهای از خاکریز دشمن. میتوانستی جزئی از تعداد ترکههایی باشی که کسی کلبهای کوچک با آن میسازد و بر روی کتابخانهاش میگذارد. میتوانستی در دست کودکی باشی تا با آن لانه مورچهها را به هم بریزد و از احساس به هم ریختن جماعتی منظم لذت ببرد. یا شاید قسمتی از فقرات یک بادبادک که ارکان استواریش یاشی و با او به آسمان سفر کنی.
بگذار باز هم بگویم. میتوانستی ترکهای باشی برای تنبیه یک کودک شیطان. از همانها که بر کف دستشان میکوبند. معلمی یا پدری یا مادری. یا شاید بهتر بود برای تنبیه زیرانداز به کارت برند. تا پلشتیها و خاک یک ساله را در آغاز سال نو از رویش بزدایی. اما از این میان من دوست داشتم (اگر آن ترکه بودم) تنها یک بار مرا از وسط به دو نیم کند فردی که سالهاست بوی جنگل به مشامش نرسیده و از عطر میانگاهم به سالهای پابرهنگی کودکی بازگردد.
پسره جلوي من از در يه ساختمون در اومد و همكاراي ديگه ش كه همگي دختر بودند هم يكي يكي بيق بيق قفل ماشيناشون رو باز ميكردند. به اولي گفت بريم يه جا يه چيزي بخوريم؟ دختره كه ژاكت قرمز پوشيده بود و پژو جي ال ايكس داشت گفت: براي چي؟!
من موندم كه چرا گفت براي چي؟ پسره گفت: فكر كردم بخواي چيزي بخوري يا گپ بزنيم. دختره گفت نه ممنون كار دارم. جلوتر به يكي ديگه همينارو گفت. طرف قيافه نداشت ولي ماتيز داشت. اونم گفت نه. بعدي پرايد داشت و گفت نه. بعدي هيچي نداشت و شبيه نظافتچي ها بود و گفت نه.
پسره باز جلوي من سر تقاطع اسفندياري و آفريقا رفت اون دست خيابون و منتظر ماشين شد. اين سه تا دختر اولي با ماشناشون از جلوش رد شدند و سوارش هم نكردند تا يه جايي ببرنش. ناراحت شدم. عصباني شدم. حالم بد شد...
فكر كردم الان پسره يه موبايل در مياره آه باهاش زنگ ميزنه... ده دقيقه بعد يه پرادو جلوي پاش وايستاد. دختره درو براش باز كرد و پسره كه نشست دختر خم شد و بوسيدش. يه دختر خوشگل خفن تابناك.
گوشيم زنگ خورد: هي خره من اينور خيابونم. كجايي؟ تو عالم هپروتي... دوستم رو ديدم كه داره بالا و پايين ميپره. اون پسره رو نديدم. سوار ماشين اون دوست شدم و چند متر بالاتر ديدم اون پسره داره پياده ميره وسرش رو فرو كرده تو يقه ش. به دوستم گفتم يه بوق بزن! دوستم گفت: چرا؟ گفتم بزن. يه بوق فقط.جلوتم نگاه كن. دوستم بوق زد. پسره با هیجان برگشت نگاه كرد. من به جلو خيره نگاه كردم. دوستم گفت چي شد؟ گفتم ثواب داره... بلند خنديدم.
داشتم مي شمردمشان كه يكي شان را ديدم زياد بع بع مي كند. غلتي زدم و از بقيه جدايش كردم. در گوشش گفتم: چته چرا نميذاري بخوابم؟ بع بعي كرد و رفت پشت درختي همان حوالي. يكي ديگرشان را صدا زدم و گفتم: رفيقت چشه؟ گفت كدومشون؟ گفتم فكر مي كنم دويست وپنجاه و شش هزار و هفتصد و بيست و يكمي بود انگار يا بيست و دو! گفت: بيست و دوش كه ميشه اون سگه تنبل كه هميشه توي آی کیو با گوسفند اشتباه ميگيريش. گفتم: همون بيست و يكمي؟ گفت: اون حامله ست و ميخواد بزاد. گفتم: به سلامتي اونوخ چند تا ميشين؟ گفت: دو مليون و هشتصد و چهل و پنج هزار و نهصد و بيست و سه. با توام خوابيدي؟ گفتم: ... پوف .... پوف.... پيف... گفت: بوي پشگله. بخواب...
ـ صبح كه از خواب بيدار شدم باز ديدم بالشتم را محكم بغل كرده ام.نمي دانم معناي روانشناسانه اش چيست؟ يك تنهايي بيمار گونه و يا وفاداري اي تحسين برانگيز...!!
"ما بيست و پنج کتاب قفل شده در وزارت ارشاد داريم. اينها غير از کتابهايی است که هنوز جوابی برايشان نيامده است. الان گفته اند کتاب ها بايد سی دی داشته باشد. بعد گفته اند يک نسخه پی دی اف داشته باشد. چون به حوزه و مجمع طلاب می رود برای بررسی. آقای وزير هم قبلا گفته بود که طلاب بهترين افراد برای بررسی کتاب ها هستند. تا چند سال برای اجازه نشر کتاب يک هفته ای جواب داده می شد و حتا گفته بودند اگر ۱۵ روز بيشتر طول کشيد می توانيد مستقيما نزد مدير کل برويد. الان حتا جواب کتاب های خنثی مثل تغذيه و بهداشت هم نيامده است. تعدادی از کتاب ها را هم می گويند نبايد اين ناشر چاپ کند. مثلا پيش می آيد که يک کتاب وقتی به ناشر ديگری داده می شود، بدون هيچ تغييری چاپ می شود." «شهلا لاهيجی؛ روزآنلاين»
"شاپور پسر دائی جان سرهنگ که در يک گوشه سالن بيصدا و بی حرکت نشسته بود، فش فش کنان پرسيد:
- عمه خانم، قفلش کردند يعنی چی؟
سئوال احمقانه ای بود. ولی قبل از اينکه کسی از طرفين ذينفع باو جواب بدهد اسدالله ميرزا گفت:
- مومنت! تو هنوز با اين سن و سالت نميدانی قفلش کردند يعنی چه؟
و شاپور ملقب به پوری با تمام نبوغ ذاتيش جواب داد:
- از کجا ميدانم؟
اسدالله ميرزا چشمکی زد و با خنده گفت:
- يعنی سانفرانسيسکو نشده!
(دائی جان ناپلئون، ايرج پزشکزاد، انتشارات صفی عليشاه، چاپ نهم، بهمن ۲۵۳۵، صفحه ی ۳۵)
با چند نفر می چتی خدای بزرگ؟
ـ از معجزات بزرگ خداوند است که فاحشگان غالباْ چشمانی معصوم دارند.
ـ زن و شوهر بسیار خوشبخت بودند تا قبل از آنکه مرد تخصصش را در زنان و زایمان بگیرد.

مدت نسبتاْ زیادی بود که دوستی کتاب را برایم هدیه آوره بود ولی من از خواندنش اکراه داشتم.تصورم به مانند تمام کتاب هایی بود که هر از چندگاهی تب تندش زود به عرق می نشیند مانند کتاب های کوئیلو و گاردر و... اما شبی از سر بی خوابی و بی حالی چند صفحه ای از اواسطش خواندم و همان شب کل کتاب تمام شد.بادبادک باز نشان داد که در پس آن نویسنده ای هوشمند قرار دارد.نویسنده ای که هیچ چیز یادش نمیرود و قرینههایی را رعایت میکند که اعجاب آور است و نمونههای آن را در کمتر نویسندهای میتوان دید.از آن دسته از آثاری که تا چند روز بعد از آن هیچ کاری نمیتوانید بکنید و وقتی به آخرش میرسید،دلتان نمیآید تمام شود!
یکی از جنبههای مهم رمان واقعگرا، حقیقتنمایی آن است. حقیقت نمایی در رمان یک ویژگی خاص دارد و آن این که وقایع و شخصیتها باید در خود رمان حقیقت نمایی داشته باشند نه در مقایسه با عالم بیرون. در این رمان وقایع را گاهی مطابق با حقایق بیرونی نمییابیم ولی در خود داستان این موارد کاملا باور پذیر است. یک مورد را ذکرمیشود:وقتی امیر و همسرش بچهدار نمیشوند و بعدها سهراب را به فرزندی میگیرند، کمی داستان تصادفی جلوه میکند ولی قدرت نویسنده این را کاملا در داستان پوشانده است.
رمان شیوه زندگی نامه خودنوشت دارد. این شیوه یکی از شیوههایی است که واقعگرایی زیادی دارد زیرا به طور تلویحی به خواننده میگوید این سرنوشت منِ «راوی- نویسنده» است و این بر خواننده تا حدی تاثیر گذار است. اما نکتهای که در این موارد باید در نظر گرفت این است که راوی ممکن است دچار لغزشهایی بشود. در این موارد راوی گذشته را آن گونه که فکر میکند اهمیت دارد به یاد میآورد و ناخودآگاه ممکن است موارد مهمی را ذکر نکند و دیگر اینکه در این نوع، «نویسنده-راوی» چون میخواهد چهره مطلوبی از خود ارايه دهد، بسیاری از چیزها را ناگفته میگذارد یا تغییر میدهد. تازه اگر همه اینها را درست باشد در واقع خود نویسنده تغییر کرده و وقایع را به چشم اکنون و زمان حال می نگرد.
این داستان در واقع آمیختهای از چندین داستان است و شیوه اپیزودیک وار دارد، اما به طرز بسیار منسجمی این داستانها با هم پیوند دارند. داستان علی،زنش،حسن،امیر،پدرش و ….آنچه تمامی این داستان ها را به هم مرتبط کرده است زندگی شخصیت اصلی داستان ( امیر ) است.
داستان در واقع یک پیام اصلی دارد و آن این است که«هر کاری یک زمان معینی دارد. اگر این وقت معین بگذرد،جبران آن هزینههای بسیاری دارد» گاهی به خاطر یک اشتباه کوچک مجبوری تمام عمر حسرت بکشی.
علیرغم تمام محاسن رمان، به نظر میرسد گاهی نویسنده به پرگویی افتاده. بعضی از قسمتهای داستان اضافی به نظر میرسند. ظاهرا رفتن قهرمان داستان به آمریکا و اتفاقاتی که در آنجا برایش میافتد، با این هدف بوده که قهرمان آنچه را که عذابش میداده فراموش کند ولی این آن قدر طول میکشد که خواننده هم آن را فراموش میکند. دراینجا داستانهایی برای قهرمان اتفاق میافتد که کاملا خواننده را از موضوع اصلی دور میکند. همچنین ظاهرا داستان باید خیلی زودتر از این تمام میشد و کشش بیش از حد داستان- اگرچه ملال آور نیست- بیفایده به نظر میرسد. داستان در حقیقت با نجات دادن سهراب(فرزند حسن) باید خاتمه پیدا کند و اضافه کردن بخشهای دیگر به آن کمکی به روایت داستان نمیکند.
صدايت را هنوز مي شنوم كه مي گويي:"سايه ي روشن پشت پلك هايت را دوست دارم."
به خنده مي گويم:"سايه كه روشن نمي شود،سايه هميشه سايه است،آنكه روشن است سايه نيست،آنكه سايه است روشن نيست."
مي گويي:"پس سايه روشن نام چيست؟"
مي گويم:"روشن صفت سايه نيست،همسايه اش است اينجا،رقيبش و رفيقش،اوووووه، كلي فرق دارد سايه روشن با سايه ي روشن."
و تو خواستي كه بازي را تمام كنيم چون مي بازي اگر ادامه يابد،من بهتر از تو با كلمه ها بازي مي كردم و من گفتم كه سايه ام را دوست دارم،بيشتر از همه شبيه خودم است،انگار كه بچه ام باشد،حتي از بچه ام هم نزديك تر...
و تو بازي را بچگانه كردي و خودت را حصار كردي بين من و سايه ام و پرسيدي از تو هم نزديك تر؟ و من هم نقش بچه ي شيطان را بازي كردم و پرسيدم مگر تو نزديكي؟ و تو از فاصله گفتي كه چقدر بين ما كم است،آنقدر كه صداي نفس كشيدن هم را مي توانيم بشنويم و قول دادي اگر همه جا ساكت شود مي توانم صداي تالاپ تولوپ قلبت را هم بشنوم و پز دادي كه من و خودت آنجاييم و من سايه اي ندارم و ترا دارم و هيچ ندانستي چقدر دوريم، ما، من و سايه ام،از تو ، از آدم ها، و سايه ام آنقدر به من نزديك است كه تو آن را توي من نمي بيني و هيچ صدايي به گوش ما نمي رسد و اصلا" يادت رفت سايه ي پشت پلك هايم را دوست داشتي.
و رفتي و دنيا آنقدر تاريك بود كه نوري نمانده بود تا سايه اي را بزايد و ما را جا گذاشتي مثل همه ي آدم ها كه سايه ها را جا مي گذارند. من ، سايه ام و سايه ي پشت پلك هايم را.
اول:
پسر جوان به راه می افتد؛ هر دو دلچسبند اما او از مانتو سبزه خوشش امده!
مسافتی به دنبالشان قدم بر می دارد؛ مردد است؛ اگر نگوید که از او خوشش امده شاید دیگر او را نبیند؛ اصلا چرا اینطور یهویی به دلش نشست؟!
با ترس و لرز جلو میرود...
--ببخشید خانوم! این شماره ی منه ...0911 اگه میشه باهام تماس بگیرید؛ به خدا قصد مزاحمت ندارم؛ فقط ازتون خوشم اومده...
--برید اقا! مزاحم نشید! من اینکاره نیستم! به چه جراتی تو خیابون به من شماره میدید؟!
پسر جوان در حالیکه به رنگ شکلات در امده، دور میشود...
--چه جیگری بودا! اعتماد به نفس پیدا کردم! گفت شمارم چنده؟!!
دوم:
زن، رژش را با فشار بیشتری به لبش میمالد؛ میخواهد کاملا معلوم باشد که زیبا تر شده!
نصف شیشه عطر را روی خودش خالی میکند! بو در تمام خانه می پیچد...
یک لحظه میماند که شلوارک صورتی را بپوشد یا ابی را!
صورتی! جذاب تر است.
ناخن هایش را با دقت رنگ امیزی می کند...در ایینه به خود می نگرد!
--وای! چقدر خوردنی شدم!!
صدای چرخش کلید در قفل را که می شنود خون در پاهایش می جهد...به سوی در می رود...
--سلام عزیزم!
--سلام! خوبی؟ بدو برو شامو بیار که دارم از گشنگی می میرم...
زن با سرگیجه به سمت اشپز خانه می رود..
--خوشگل شده بودا!! این را مرد با خود می گوید...
سوم:
--برای سلامتی حاج اقا صلوات!
حاج اقا پایین می اید! انقدر نصیحت کرده تا خیالش جمع باشد که حضار تا بیست و چهار ساعت، معصیتی مرتکب نمی شوند.
--لال از دنیا نری صلوات دوم بلند تر!
باز هم صدای صلوات است و نگاه به مراد جمع...
.
.
.
--حاج اقا از شما بعیده!
--نه خواهرم! این حالتی که عرض کردم دیگه کاملا شرعی میشه و حتی استحباب اون در کتب و اخبار متواتر روایت شده...
گوینده رادیو پيام: چه روز کسالت باری است.هیچ هیجانی نیست، دود،ترافیک،صدای بوق،دعوای مسافرکش ها همه و همه دست به دست هم داده تا صبح بسیار مزخرف و غم باری راآغاز کنیم.آهای شما که توی ماشین نشسته اید! کجا می روید این وقت صبح؟سرکار؟مگر چقدر حقوق می گیرید که باید هر روز این ترافیک را تحمل کنید؟شاید هم می خواهید فرزندتان را به مدرسه برسانید،که چه بشود؟دو روز دیگر باید میلیون ها تومان خرج کنکور و دانشگاهش کنید،در آخر هم هیچی نمی شود و سربار خانواده می ماند.شاید هم راننده تاکسی هستید.از حق خودتان نگذرید.اگر مسافر ۲۵ تومان هم کم داشت ساعت مچی اش را بگیرید.از صبح تا شب توی این خیابان های جهنم با کلاج و دنده ور نمی روید تا مسافر بیاید و بگوید پول خرد ندارد.هر راهی که به ذهنتان می رسد را امتحان کنید.هیجان را تجربه کنید.اگر در تاکسی نشسته اید همین الآن با مشت به دماغ مسافر بغلی بکوبید.
(موزیک اخبار رادیو پیام) گوینده اخبار: شنوندگان عزیز سلام.ساعت ۷:۳۰ ،با بخش خبری صبحگاهی از رادیو پیام در خدمت شما هستیم.مصرف روزانه ۴۰ گرم گشنیز،خطر ابتلا به سرطان زانو را کاهش می دهد.محققان دانشگاه کلورادو با تحقیق روی ۳۲۰ نفراعلام کردند کسانی که روزانه ۴۰ گرم گشنیز مصرف می کنند، کمتر از دیگران در معرض ابتلا به سرطان قرار دارند...شنوندگان عزیز،تا ساعت ۷:۴۵ و بخش بعدی خبری که در خدمتتان خواهیم بود خدا یار و نگهدارتان! (موزیک اخبار رادیو پیام)
(صدای دینگ دینگ کنترل ترافیک) گوینده سازمان کنترل ترافیک: شنوندگان عزیز،باز هم سلام و صبح بخیر عرض می کنم.از مرکز کنترل ترافیک تهران در خدمتتان هستم تا آخرین وضعیت ترافیکی شهر را به اطلاعتان برسانم.طبق تصاویر ارسالی از دوربین های این مرکز،از دقایقی پیش به دلیل گروگانگیری در یک مدرسه در میدان ونک ،خیابان گاندی مسدود شده است.از شهروندانی که در این مسیر در حرکت هستند تقاضا می کنیم که آرامش و بردباری خود را حفظ کرده و راه را برای تردد خودروهای پلیس و امداد رسان باز نگه دارند.در خیابان قائم مقام فراهانی به دلیل درگیری مسلحانه راننده مسافر کش با یک مسافر،ترافیک محدوده با مشکل مواجه شده است.هم چنین خود کشی یک عابر که با پریدن در داخل کانال فاضل آب وسط بلوار کشاورز خود را طعمه موش ها کرد،تردد در این ناحیه را مختل کرده است.در مسیر غرب به شرق بزرگراه رسالت ،لوکوموتیو ران خط دوم مترو تهران، قطار را از ايستگاه خارج كرده و كنار اتوبان مشغول سوار کردن مسافر به مقصد فلکه دوم تهران پارس است.از اینکه همراه ما هستید سپاسگذاریم.
(با ترمز شدید راننده تاکسی چرتم می پرد،موزیک اخبار رادیو پيام ) :شنوندگان عزيز سلام.ساعت 7:45 بامداد.با بخش ديگري از اخبار صبحگاهي در خدمتتان هستيم.برج ميلاد مهر ماه امسال به بهره برداري مي رسد....
"عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود... پس آن درخت روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد."
« سلوک محمود دولت آبادی »
همه می گويند نمی شود، من می گويم می شود. بايد امتحان کرد. چرا نشود؟ مگر ما ملتی متمدن نيستيم؟ من شروع می کنم، ديگران از من ياد می گيرند و بی نظمی ترافيک از بين می رود. دوستانام نصيحت ام می کنند که به کشورهای اروپايی نگاه نکن؛ اينجا ايران است. بخواهی مثل اروپايی ها رانندگی کنی نابود می شوی. چه حرف مسخرهای...
از همين جا شروع می کنم. به اين زن که دست بچه اش را گرفته و سعی می کند از روی خط عابر پياده عرض خيابان را طی کند راه می دهم... ترمز... به طور کامل پشت خط عابر پياده می ايستم... چرا رد نمی شود؟ چرا چپ چپ نگاه می کند؟ د ِ برو ديگه! منتظر چی هستی؟ باور نمی کند وسط خيابان ايستاده باشم و به او راه بدهم. هر لحظه منتظر است راه بيفتم... خانم برو ديگه. از پشت سر چه بوقی می زنند! اوه اوه... يکی ترمز کرد و لاستيک هايش روی زمين کشيده شد... نزديک بود از پشت به من بزند... چرا به من می گويد سیرابی؟! زن در حالی که چادرش را به لب گرفته از جلوی ماشين من می گذرد. حالا ماشين های ديگر از بغل ماشين من با سرعت عبور می کنند و او می ترسد از کنار ماشين من رد شود و ديگران او و بچه اش را زير بگيرند. يک ماشين ديگر از کنار من رد می شود و راننده اش فرياد می زند يابو! زن به هر بدبختی ست عرض خيابان را رد می شود. از دوستم می پرسم چرا اين طور شد؟ با خنده می گويد در اين ارکسترِ ترافيکی، درست است که همه خارج می نوازند ولی با هم هماهنگ اند. تو می خواهی تنهايی از روی نُت بزنی، هماهنگی را از بين می بری. اگر راحتی خودت و ديگران را می خواهی با ارکستر هماهنگ شو!
* دختر آرزوهایم نه مدل ابروهایش شیطانی است و نه موهایش را هایلایت زرد می کند.دختر آرزوهایم کفش نایکی یا شلوار دیزل و مانتو زارا نمی پوشد.دختر آرزوهایم ماشین هم ندارد.
دختر آرزوهایم احتمالاْ در یک کارخانه یا یک فروشگاه بزرگ کار می کند و شب ها آنقدر خسته است که یادش می رود به من فکر کند.
یکییکی جلو میروند، یک فرشته سر صف ایستاده و کارنامهی اعمال هرکسی را بلند بلند میخواند، چند بار به مکه رفته است. چند هزار بار نماز خوانده است. چند صد بار روزه گرفته است و...
نوبت به او میرسد، کارنامهی اعمال خوبش کوچک است، یک صفحه بیشتر نیست. یک خط بیشتر ندارد. فرشتگان با تمسخر میپرسند او که بوده است؟
قبل از همه خدا پاسخ میدهد: او فاحشهای زیباروی بود که هر شب پیش از خروج از خانه از من کمک میخواست و هر صبح بعد از دریافت پولش اوّل از من تشکر میکرد. او همیشه به یاد من بوده و من هم هرگز فراموشش نکردم. او را در بهترین باغ بهشت جای دهید.
پسرک به فرشته دل باخت و دختر را تنها گذاشت.
روي جدول هاي کنار خيابان مي نشيند و با نگاهش دنباله جدول را مي گيرد: سياه، سفيد، سياه، سفيد...
با خودش مي گويد کاش جدول ها را رنگ ديگري مي زدند مثلا سبز و آبي. نه، نه...سبز و آبي قشنگ نيستند بايد همه آن ها را قرمز مي کردند...
صداي رد شدن ماشين ها را از خيابان مي شنوم. دستش را توي جيبش مي برد و مداد قرمز کوچکي را در مي آورد و شروع مي کند به رنگ زدن. گوشه جدول سفيد، قرمز مي شود. در ذهنش جدول هاي سرتاسر را سرخ مي بيند و خودش را که روي آن ها نشسته و آدامس هايش را مي فروشد. مي خواهد به رنگ زدن ادامه بدهد که ناگهان مرد ژوليده اي از راه مي رسد و گوشش را محکم مي گيرد و به دنبال خود مي کشد. در همان حال سرش داد مي زند که چرا نشسته و آدامسش را نمي فروشد. او چيزي نمي گويد و مداد قرمز کوچک را پرت مي کند به طرف جدولهاي سياه، سفيد، سرخ!
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابران به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
او گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: ما خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد آِهی کشید و با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
بی خوابی امانم را بریده.هر کسی شیوه ای خاص برای خواباندن خودش در چنین مواقعی دارد.من دوست دارم با قوه تخیل به مبارزه با بی خوابی بروم.یک روش قدیمی.شمردن گوسفند:
- خوب، شروع کنید، همه چی آماده است. یکی یکی باید از روی این مانع بپرین و رد شین
- یک، دو، سه، ....، بیست و شش، بپر دیگه، بپر بیا... ای بابا، مانع به این کوچکی، عجب گوسفند دست و پا چلفتی ای هستی. زود باش، بپر دیگه...( میره عقب و دوباره با سرعت میاد که رد شه. می خوره به مانع و نقش زمین میشه... بعدی میاد که رد شه، اونهم میخوره به مانع و می افته روی قبلی...بعدی میاد و می خوره به این دوتا و همینطور کلی گوسفند روی هم تلنبار میشن). نخیر دیگه فایده نداره. یک در باید درست کنم تا بی دردسر و راحت ازش رد شن... خوب برید کنار تا من این در رو باز کنم... فقط خیلی آروم و یکی یکی باید بیرون بی یان...خوب شروع کنید.
- یک،دو،سه...چه خبره، یکی یکی، آهاااااااای...( چند تا با همدیگه می خوان از در رد بشن. دستمو می اندازم وسط پشم های یکی و می چسبمش. عجب گوسفند چاق و پر زوریه. منو میکشه دنبال خودش و همونطور میره... بالاخره پشمهاش از دستم در میاد و فرار می کنه و من روی زمین می افتم. حالا دیگه همه گوسفندها با هم هجوم آوردن به سمت در و به زور خودشونو رد می کنند و میرن بیرون. من همچنان پخش شده روی زمین، فقط دارم تماشا می کنم).
- برین گم شین، گوسفند به این بی شعوری. اصلا کی گفته که باید گوسفندها رو شمرد.(از جا بلند می شم و خاک های روی لباسم رو می تکونم و می رم به سمت آغل).
- تو چرا نمی یای بیرون. ( یکی از گوسفندها نشسته آخر آغل و داره کتاب می خونه). چی می خونی؟( هیچی نمیگه. روشو برمی گردونه و در همون حین نمی دونم چی زیر لبش زمزمه می کنه).
- مگه کری؟ گفتم چی می خونی؟( از جا بلند میشه و کتاب رو پرت می کنه بیرون آغل و هجوم میاره به سمت من... یک جا خالی می دم و اون هم در حالی که همونطور صدای ماشین از خودش در میاره، با سرعت از در آغل بیرون میره و با همون سرعت چند بار، دور گوسفندها می چرخه و آخرش یک ترمز عجیبی می زنه که نزدیک یک متر رد ترمزش روی زمین می مونه. بعدش هم جوری که حرص من رو در بیاره، سرش رو بالا میاره و دندونهاشو به من نشون میده).
- خیلی خوب، دیگه عصبانی ام کردین. من شما رو آدم می کنم. با بد آدمی در افتادین. (چند تا گرگ می فرستم تا همه رو تکه پاره کنند. مخصوصا خوردن این گوسفند آخری رو با جزئیات کامل تخیل می کنم که چطور داره زیر فشار دندونهای یک گرگ وحشی، دست و پا میزنه).
مترسکها هر روز صبح با طلوع خورشید قد علم میکنند تا برای شروعی تازه در صبح دلانگیز دیارشان آماده و مهیا شوند. مترسک قصه ما نیز چنین میکند و پیرمردی که میآید، مینشیند کنار مترسک، صبحانه میخورد و از زمین و زمان صحبت میکند. مترسک طلوعهای خورشید را میشمرد، به درد دلهای پیرمرد گوش میدهد، وقتیکه باد میآید آستینش را برای پیرمرد تکان میدهد و با منحنی یک تکه چوب خشک به پیرمرد لبخند میزند. این تمام زندگی مترسک است؛ شبیه به همه مترسکها. خیلی وقت است که تعداد آدمهای این دیار از انگشتان یک دست هم کمتر شده است. پیرمرد میگوید "هیچ آفتی برای محصولات کشاورزی بدتر و مخربتر از ظلم شاهان نیست". مترسک هنوز سالهای خشکسالی و بیآبی را به یاد دارد. از همان سالها بود که مردمان این دیار با عبادت آشنا شدند، انسانها کم شدند و مترسکها زیاد. اینگونه بود که دیار مترسکها شکل گرفت. مدیریت همیشه با حق تملک همراه شده است. مدیریت آب منجر به تملک آب میشود، مدیریت زمین یعنی تملک زمین، مدیریت یک سازمان یعنی تملک آن و مدیریت تعدادی انسان یعنی تملک آنها. مترسکها خیلی وقت است که به عبادت عادت کردهاند. پیرمرد میگوید "در غرب نخست تولید میبایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود بدلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولید کننده، حکومت ظهور کرده باشد. اما در شرق از همان ابتدا نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید براه افتد. یعنی حکومت مقدم بر تولید"... مدیریت همیشه با حق تملک همراه بوده است. شاید اینگونه بود که پادشاه، سایه خدا در زمین شد و بر طبق مشیت او شاه.
بر اساس یکی از نظرات عنوان شده در کتاب «ما چگونه ما شدیم؟» نوشته دکتر صادق زیباکلام
ـ آقا ببخشيد...
همين جوري كه داشتم تند مي رفتم سمت كيوسك،زيرچشمي نگاهش كردم.پيرزني بودبا لباسي مندرس.اصلاًحوصله ي "من بدبختم و بيچاره و پول كرايه تاكسي ندارم و بچه هام گرسنه اند" و اين حرف هارا نداشتم.خودم را زدم به نشنيدن و چند قدم جلو تر،جلوي كيوسك ايستادم.مثلاً داشتم روزنامه ها را مي خواندم.ولي حواسم به پيرزن بود.همان جوري كنار چهارراه ايستاده بود و تكان نمي خورد.به اش پول بدهم يا ندهم؟ نمي دانستم.چند لحظه گذشت.حس كردم دارد به سمت من مي آيد.تو جيبم صدتوماني را لمس كردم.آماده بودم براي دادن پول و رفتن. يكدفعه يك دختر جوان از كنار پيرزن رد شد.
ـ ببخشيد خانم...
صدتوماني را ول كردم ته جيب.آماده شدم براي رفتن.
ـ ... مي شه من راببريد آن ور خيابون...
يخ كردم از شرم.دخترك پيرزن را برد.
حماسه 
نمه برفي مي زند.تازه كارم تمام شده است و قرار است درست ساعت 2 نيمه شب ، از شرق تهران بزنم بروم ولنجك.چهره راننده آژانس را نديدم.ساكت است.نه درباره هوا حرف مي زند ، نه درباره گراني ، نه درباره كندن خيابانها و نه دوربرگردانهايي كه شبانه اتوبان را تبديل به خيابان فرعي مي كنند.شكر خدا ضبطش هم خاموش است و گوشت آسوده از نواي چاووشي و كبيري و دي جي فلان.فقط صداي برف پاك كن ها است.من هم دارم يك دل سيرفكر مي كنم به نق و نوق هايي كه با دوستان زديم و كاري كه پيش نرفت.از همين انتقادهاي هميشگي و وطني كه فلان چيز چقدر ناجور است و بهمان چيز افتضاح است و ته اش هم هميشه همين است كه ما خوبيم.به قولي بدي بدجوري همه جهان را گرفته است الا من يكي را.يك دفعه نمي دانم چه مي شود كه دستش به راديو مي رود و روشن مي كند.چندتا مجري و ميهمان پر مدعا مشغول افاضات هستند و در ميان صحبت هايشان از يك كارخانه سوسيس و كالباس حرف ميزنند.راديو را خاموش مي كند.سيگاري با فندك ماشين مي گيراند.شيشه را كه پايين ميدهد از هجوم سرما خودم را جمع ميكنم و در درون غر ميزنم.همينطور كه روبرو را نگاه مي كند يكي يكي كلماتش رديف مي شوند.مي گويد از بس نخوابيده چشم هايش همه جارا تار مي بيند.مي گوير صبح تا شب بايد سگ دو بزند.مي گويد كارش اين نبوده.اما چاره چيست؟ دو پسر دانشجو و يك دختر دم بخت و ازين حرف ها.پيش خودم مي گويم دوباره شروع شد.بعد مي گويد مدير كنترل يك كارخانه سوسيس و كالباس بوده.بعد هم ول كرده و آمده بيرون.با اينكه اصلاً حس ادامه بحث نيست ، جان مي كنم و مي پرسم چرا؟ مي گويد نمي توانستم.در دل مي گويم خوب پس ديگر چه مرگت است كه غر مي زني.دوباره مي پرسم چرا؟ مي گويد: دعوايم شد.نان حلال خوردن سخت است.دو باره پيله ميكنم.چرا؟ مي گويد: گوشت ها ايراد داشت.چند بار برگشت زدم.گفتند تو حقوقت را بگير.كاري نداشته باش.دعوايم شد.خودم را زدم به نفهمي وگفتم : خوب حقوقت مگر كم بود؟ گفت: نه.دوبرابر الآن كه بيست و چهارساعته جون مي كنم در مي آوردم.گفتم : خوب شكايتي،اداره بهداشتي،وزارت كاري ؟آهي مي كشد و سيگار را از پنجره به بيرون مي اندازد و شيشه را مي دهد بالا و مي گويد: بگذريم آقا ، نان حلال خوردن خيلي سخت است؟ به پارك وي رسيديم و من به مقصد نزديك.همين طوري دارم به حرف هايش فكر مي كنم .به وضعيتش.يك آدم معمولي بدون ادعا.اصلاً خود من با اين همه ادعا و پز هاي درستكاري و اخلاق گرايي اگر در چنين وضعيتي قرار مي گرفتم چكار مي كردم؟
پياده مي شوم و دور مي زند و مي رود.راننده در ذهنم به يكباره اسطوره اي شد.به نظر كار سختي هم نيست و شاخ قول را نشكسته است.اما چرا اوضاع جوري است كه كارش در حد يك عمل حماسي است؟ چرا اينقدر نان حلال خوردن سخت است؟ يادم آمد چهره اش را نديدم.برف ولكن نيست.در خانه را باز مي كنم...