حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم.دل و دماغی هم برای نوشتن ندارم.به قول طرف حسابی غریبیم کرده.دلم برای خیلی از چیزایی که داشتم و قبلن بود تنگ شده.ظاهرن همیشه همینطوره که هرچیزی که قبلن بود و الان نیست بهتر ازاون چیزاییه که قبلن نبود والآن هست.کاش امکانش بود مثل یک داستان یا یک فیلم سینمایی یک چیزایی رو در یک لحظه کاتش کنی و الباقیش رو بگذاری به عهده تخیل خواننده و بیننده.فعلن که هوای دل ما بس ناجوانمردانه گرفته است.شاید بازگشت به خیلی از متعلقات گره از کار فروبسته ی این دل گرفته را باز کند.اگر مجال بازگشتی باشه...
مضطربم.
بعضی وقتها آشوب ناگهان تمام وجودم را میگیرد از فرداهایی که آمدند و من هنوز سر جایم، اینجا، ایستادهام. یا نشستهام. یا ماندهام. همهشان یک معنی را میدهند.
* * *
Trackهای سیدی را یکییکی میزنم جلو یک آهنگ شاد پیدا کنم. خودم را فحش میدهم که هر چه آهنگ ناله است، چه خارجی چه فارسی، ردیف کردم در این سیدیهای بیصاحاب!
پشت چراغ قرمز گلفروشان دستههای گلنرگس را میگیرند جلوی دیدم. با خودم میگویم: "میخرم... میخرم... فردا!" و با نگاه گلهای خوشرنگ را دنبال میکنم.
با آهنگ ریتم میگیرم و میخوانم. پشت چراغ قرمز بعدی پسرک فال فروش مدام میکوبد به شیشه و من نگاهش میکنم. "میخرم. بلاخره روزی آرزویی خواهم کرد و فالی خواهم خرید. فردا..."
بغض گلویم را فشار میدهد. نفس عمیقی میکشم و لعنت میفرستم بر تمام این آهنگها. زن مثل همیشه ایستاده کنار خیابان. با شال جلوی دهانش را گرفته از سرما. میگذرم و میگویم: "فردا! فردا دیگر حتما سوارش میکنم..."
باید الان بروم خانه. زودتر بروم بهتر است. میتوانم بیشتر راجع به فردا فکر کنم، برنامه ریزی کنم و تصمیم بگیرم.
در خانه ولو می شوم روی مبل، یا روی تخت، یا روی زمین.
خواب آلوده میگویم: "فردا!... فردا برای فردا فکر میکنم."