تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

بوی عیدی
بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو
بوی یاس جا نماز سفره‌ی مادربزرگ

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

فکر قاشق‌زدن دختر ناز چشم‌سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک‌شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم‌شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستون و سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم
با اینا بهارو باور می‌کنم !


ترانه: شهیار قنبری
آهنگساز: اسفندیار منفردزاده
خواننده: فرهاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 | 

از قول یکی از آیات اعظام خواندم که: "بدانيم كه اعمال ما هفته‌اي دو بار به دست امام زمان (عج) مي‌رسد. بايد مواظب اعمال و رفتارمان باشيم."

فرض کنیم۱۰۰ ميليون شيعه در دنيا داريم . براى سهولت مساله فرض مى کنيم که امام کارى به برادران اهل سنت ندارد. هر هفته برابر است با ۶۰۴۸۰۰ ثانيه. بنابراين امام عصر طبق نظريه حضرت آیت الله، بايد ۲۰۰ ميليون پرونده اعمال را در مدت ۶۰۴۸۰۰ ثانيه ملاحظه يا تورق بفرمايند .يعنى به هر پرونده حدود سه هزارم ثانيه وقت مى رسد! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 | 

برای تحویل یک تحقیق درسی برای دومین بار نگاهی انداختم به کتاب" موج سوم" الوین تافلر.این بار به زبان اصلی و هدفمند تر.احساس می کنم خواندن یکباره آن برای همه انسان های غرق در دنیای اطلاعات و رسانه ضروری باشد.اینکه از کجا به اینجا رسیدیم.گاهى آدم غبطه مى‌خورد به حال قديمى‌ها. دنيايشان چه کوچک و زيبا بوده. دنيايى که همه‌اش کم دانستن بوده و آرامش،در روستایش خبر چيزى نبوده جز اينکه چه مى‌دانم گردوهاى مشهدی فلان را شبانه تکانده‌اند يا گرگ زده به گله کربلایی فلان. بعدش هم فرصت زياد براى آرامش و تفکر و لذت بردن از زندگى. در شهر هم خبر خاصى نبوده. رقابت نبوده. جان کندن نبوده. دوندگى براى جلو زدن از ديگرى نبوده يا کم بوده. راديوها، رسانه‌ها مردم را ديوانه نکرده بودند. ماهواره‌هاى حرامزاده هى خبر از اينور و آنور نمى‌آوردند و موجب رقابت و جنگ گلادياتورى و در عين حال احساس نفرت نسبت به زندگى و همنوع نمى‌شدند. نگاهى به خبرهاى روزانه رسانه‌ها بيندازيد واقعاً کدامشان به درد زندگى به درد انديشيدن‌مان مى‌خورند؟ با دانستن‌شان از کدامشان مى‌توانيم پيشگيرى کنيم؟ با ندانستن‌شان کدام مشکل برايمان ايجاد مى‌شود؟

امواج ما را غرق کرده‌اند. غرق شده‌ايم در آگاهى کاذب. ايدئولوژى رسانه‌اى انسان را بيچاره کرده است. فکر مى‌کنيم خيلى مى‌فهميم و خيلى مى‌دانيم اما همه آنچه که مى‌دانيم بازتاب ناخودآگاه بمباران رسانه‌اى است. هيچ فرصتى براى هضم و تامل نداريم. مى‌جويم و نشخوار مى‌کنيم. احمق را کسى مى‌دانيم که چيزهاى کمى بداند (ولو عميق) و دانا را آن‌ آدم سطحى مى‌دانيم که هر چه بيشتر حرافى کند و اظهار فضل، همو که کانال تلويزيون بيشترى چرخانده باشد يا گيرم سايت بيشترى خوانده باشد و وبلاگ‌هاى بيشترى را مثل خودم چريده باشد. آکادميکش هم اين مى‌شود که دانا کسى است که نام آدمهاى اسمى بيشترى بداند. افتخارات آدمها را رديف کند جلويت. خبر برايت بياورد از تفاخرات و تيترها و عنوان‌ها. ( رزومه‌هاى متحرک حراف Talking walking resumes ) به همه اينها اضافه کنيد رقابت‌جويى‌ها و فخرفروشى‌هاى ما ايرانيان در تمام زمينه‌ها که خودش موضوعى سواست. الغرض آنچه که نيست گوشى است براى شنيدن و زمانى براى انديشيدن و روحى براى آرميدن. هر چه هست عصيانگرى، احساس خطر و ترس از نابودى است و پنجه به صورت دوست و همنوع کشيدن. همه اينها ثمرات مبارک خاطرناجمعى و پريشان‌احوالى عصر اطلاعات است.

پ.ا:عنوان پست برگرفته از بیت شعری از مولوی:

جان نباشد جز خبر در آزمون      هرکه را افزون خبر،جانش فزون

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387 | 

دوست جدید استرالیایی ام می گوید از کجا آمده ای.می گویم ایران.می پرسد کجا است؟ می گویم میدلیست.می گوید توصیفش کن.فکر می کنم.انگلیسی ام در سطحی نیست که به آن زبان فکر کنم.اول فارسی فکر می کنم بعد ترجمه اش می کنم.می خواهم بگویم شکل گربه است، گربه ولی مافنگی‌ست. پایتختش تهران است. ترک خراست، قزوینی بچه‌باز. رشتی بی‌غیرت است، اصفهانی زرنگ و دودره‌باز. کرمانی تل‌باز است، بلوچ آدمکش. کرد قاچاقچی‌ست، خوزستانی خالی‌بند.
شکل گربه است، گربه ولی وامانده‌ست. پایتختش تهران است، اما تهرانش پر از بچه‌های کف تهران است که خر، بچه‌باز، بی‌غیرت، زرنگ، دودره‌باز، تل‌باز، آدمکش، قاچاقچی و خالی‌بند شده‌اند.
شکل گربه است، گربه ولی خیلی وقت است فقط ادای ببر و پلنگ درمی‌آورد. روزنامه‌نگارش زندانی‌ست، زندانبانش وزیر. مغزهایش فراری‌اند، فراریانش بی‌مغز. شاعرانش بی سنگ‌مزارند، مزارشریف‌اش دانشگاه.
شکل گربه است، اما گربه‌ دیگر موش هم نمی‌گیرد. فیلسوف‌‌‌اش جاسوس است، کاریکاتوریست‌اش سوسک‌شناس. صندوق رای‌اش سطل زباله‌ست، زباله‌اش قوت بی‌نوایان.
شکل هیچ کس نیست. محمود جای سیدمحمد می‌آید، دنیا را سونامی رکود اقتصادی می برد اما آب از آب تکان نمی‌خورد. حق مسلم‌اش کیکی زردرنگ می‌شود، کم‌رنگ‌تراز هاله‌ی دور سر از مابهتران و پررنگ‌تر از رنگ رخسار کودکان.
شکل هیچ چیز نیست جز دهان‌های باز و رگ‌های طنابی گردن و صداهای دورگه و بانک‌های اسلامی نزول خوار و در دیوار نقاشی شده با درصد سود های کوتاه و بلند و میان مدت و خشم کور و ستون‌های ربوده شده و خزر آلوده و ارگ ویران و آرام‌گاه تخریب شده و تاریخ تحریف شده و ...
شکل گربه‌ست. گربه‌ای که زبان سرش نمی‌شود. فارسی،آذری یا مازندرانی، توفیری نمی‌کند. یک گوشه قوز کرده دارد چرت می‌زند و در دوردست کسی برایش لالایی می‌خواند. آن هم به انگلیسی. با لهجه‌ی امریکن اکسپرس.

حالا باید ترجمه اش کنم.خنده ام می گیرد.می گویم برو در ویکی پدیا سرچ کن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 | 

تب دارم.آنقدر هست که هیچ کدام از کارهایی که روی کاغذ های کوچک بی معنی می نویسم و اغلب هم گم می شوند را انجام ندهم.در خواب و بیداری، تصاویر معمول اینجور وقت ها را می بینم.هذیان نمی گویم.هذیان می بینم.در گوشه یک تاکسی نشسته ام.چهار مسافر دیگر هم هستند.آقای راننده در جایش فرورفته و یک آهنگ مشتی گذاشته.به هر چراغ قرمزی که می رسیم ،آدم های تو تاکسی کناری لبخند می زنند.جواب می دهم و لبخند می زنم.از پشت شیشه های عرق کرده همه لبخند می زنند.فکر می کنم«چقدر مهربان .ما لیاقت این همه احساس را داریم».برایم مهم نیست که آقای راننده یا مسافر های دیگر فکرم را قبول داشته باشند چون موجود کوچک دیگری بی برو برگرد با تمام فکرهایم به محض خلق شدن و حتی قبل از جمله شدن موافق است،سگ کوچولوی روی داشبورد .همیشه دوستش ندارم، فقط تایید می کند ولبخند می زند.همیشه خوشحال است.الگوی روز های بی امیدی و کم امیدی من.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 | 

معلمم می گفت :«هر آغازی را پایانیست و در این بین کلی ماجرا هست».بهترین روان نویسم هم یک روز تمام شد و آن را از حرص شکستم ولی کلی چیز با آن نوشتم.حتی خانواده دکتر ارنست هم یک روز( بعد از ظهر)تمام شدند.کتاب امروزم هم تا به صفحه 247 رسیدم تمام شد.محبوب ترین معلم دبیرستانم هم پارسال بازنشست شد چون دیگر نمیتوانست با آن پیکان زردش و عینک گربه لایی بکشد و دستش هم می لرزید و تردستی هایش را هم فراموش کرده بود.من و شما هم ک روزی تمام می شویم و یک فاتحه مع الصلوات و همه می روند پی زندگی شان و تمام.ولی بعضی لحظه ها تمام نمی شوند،مثل وقتیکه مردم از ترس نفسشان را در سینه حبس می کردند و بعد می گفتند:«اوووه»و دوباره خیالشان راحت می شد،بند بازی آن گروه چینی ( شاید هم کره ای یا ژاپنی یا هنگ کنگی!! می دانید که برای ما زیاد تفاوتی ندارند و همه شان چینی هستند) را می گویم.آن بالا هر چند ثانیه یک زن می پرید و در هوا چرخ میزد و درست در لحظه ای که مردم می گفتند :«اوووه»دست مرد را می گرفت و تاب می خورد و بالا می آمد و دوباره داستان از اول ولی با جهت عکس شروع می شد .آن ها هر بار در لحظه آخر خیال همه را از تمام نشدن ماجرا راحت می کردند.دیگر همه اطمینان پیدا کرده بودند که این خانم های ظریف با آن لباس های پولک دار به این راحتی ها از دست مرد های قوی در نمی روند و روی زمین متلاشی نمی شوند.هر بار در هوا چرخ می زنند و یک دست قوی آن بالا می گیردشان و دستهایشان را باز می کنند و به جمعیت لبخند می زنند.به این ماجرا عادت کرده بودم،حتم داشتم وقتی از ترس می گویم «اوووه»خطر چندانی در کار نیست و همیشه یک دست قوی و یک جفت لبخند و کلی تشویق هست.آن روز هم که در تهران داشتم می رفتم بانک همینطور بود.دیدم آقایی برنامه اش را از بالای ساختمان زرد بلند روبروی بانک شروع کرد.از پشت بام تعداد زیادی ورق پخش کرد .«عجب شروع متفاوت و جالبی.آها یک بند بازی که برای تفریح و غافل کننده گی بیشتر شبیه سقوط برنامه ریزی شده»کاغذ ها ازآن بالا خیلی قشنگ پایین آمدند و روی پیاده رو پخش شدند.بعد مرد روی حاشیه بام رفت و خیلی سریع تراز بند باز هایی که دیده بودم برنامه اش را شروع کرد.خودش را به پایین پرتاب کرد .مرد سقوط کرد.آخرین لحظه گفتم:«اوووه» و منتظر طناب نامریی یا چتر نجات یا یک دست قوی بودم،ولی همه چیزتمام شد.رنگ پیاده رو عوض شد.وارد بانک شدم وتوی صف ایستادم .،فیش را دادم و تشکر کردم.وقتی بیرون آمدم دو آتشنشان با فشار آب مرد را از روی پیاده رو جمع می کردند
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387 | 

مگر ما موقع دنيا آمدن خودمان مليت و كشورمان را انتخاب می‌كنيم؟ وقتی نمی‌كنيم چه لزومی دارد كه تا آخر عمر يك جوری خودمان را وصل به سنت‌های سرزمينی بدانيم كه به تصادف در آن به دنيا آمده‌ايم؟ از خودم می‌پرسم آيا يك انسان حق ندارد بگويد من اين جايی را كه به دنيا آمده‌ام را به هر دليلی دوست ندارم و علاقه‌مندم زبان و ارزش‌ها و دانسته‌ها و دل‌نگرانی هايم را معطوف به جای ديگری از دنيا (يا اصلا هيچ‌جا) بكنم. اگر اين يك حق ساده انسانی است پس چرا بعضی از ما از اين كه كسی «ازخود بيگانه» يا «غرب‌زده» است يا با فرهنگ و تاريخ كشور خودش آشنا نيست يا در مقابل كشورش احساس مسووليت نمی‌كند يا زبان خارجی را به‌تر از زبان مادری بلد است ناراحتيم و حتی او را محكوم و اگر دستمان برسد محروم از حقوقش می كنيم؟ اصلا اين لغت از خود بيگانه كه جلال و شريعتی انداختند توی دهن ما ها حرف معنی داری است؟ وقتی كل بحث مليت و سرزمين قراردادی بيش نيست و من هم تصادفی داخل يكی از اين قرارداد‌ها قرار گرفته‌ام آيا اساسا همين كلمه «خود» چيز معنی داری است كه بخواهم به چيزهايی مثل خودشناسی و خودباختگی فكر كنم؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387 | 

کم نوشتن من از روی تنبلی نیست. این روزها هر چقدر به دنبال زندگی می دوم باز هم نمی رسم. درون آب می دوم انگار. زندگی هم با نامردی تمام، تخت گاز می رود. حال ما خوب است، ملالی نیست جز سرمای هوا و دوری شما. سرم خیلی شلوغ است اما موضوع هایی که دوست دارم درباره اش بنویسم را یادداشت می کنم تا یادم نرود. شاید چند روز دیگر همه چیز روبه راه شود. شما چطورید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387 | 

تو راست می گویی از آن بالا که نگاه می کنی آدم ها نقطه های کوچکی هستند که بود و نبودشان چندان به چشم نمی آید. تو خدای دنیایی بزرگ با آدم های کوچک هستی.
این پایین اما من خدای دنیای کوچکی هستم با آدم های بزرگ. آدم هایی آنقدر بزرگ که بود و نبودشان خیلی به چشم می آید.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387 | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387 |