تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

                    
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387 | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387 | 

     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 | 

بسا چیزها را هرگز نمی خواهم بدانم ،خردمندی بر دانش نیز حد می گذارد

                                                                                              نیچه- غروب بت ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387 | 

به عقیده‌ی من آنچه عوام را از خواص جدا می‌کند، دل برگرفتن از خوشی و لذت است، آن هم درست هنگامی که در مشت‌ات است و به قدر  کیفوری و عیش از آن چشیده‌ای. حافظ هم گفته: «آن که یک جرعه می از دست تواند دادن ...»

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387 | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387 | 

دیدن آدم ها در زمانی که کاملاْ خودشان هستند و در دنیای خوشان سیر میکنند آن هم در فضاهای عمومی برایم جذابیت خاصی دارد و پشت سرش دنیایی از تحلیل ها و ظرافت های دیوانه کننده.

اول:
مردی کاملا عادی، با چشمانی که اندکی بلاهت و مهربانی را توأمان دارد، با جثه‌ای لاغر و رنگ‌پریده، که با کودکان دائم شوخی و بازی می‌کند، می‌خندد و به آن‌ها لطف می‌ورزد: یک مهربانی  کاملا عادی و مورد انتظار.

دوم:
مردی شسته رفته، با کله‌ای طاس و ابروها و چشمانی کشیده رو به بالا، که از آن‌‎ها غضب و شرارت و قلدری می‌ترواد، همراه با سبیلی تاب‌خورده و نوک‌تیز، و جثه‌ای بسیار ورزیده و مهیب، با لباسی عجیب و رازآلود، که گویی برای قامت خون‌ریز او دوخته شده، چنان بازی کودکان را نگاه می‌کند که هرلحظه گمان می‌بری؛ حالا وقت‌اش است که گردنی را بشکند، یا شکم  یکی را سفره کند. اما همین‌که کودکی خرد از مقابل‌اش می‌گذرد، به مهربانی و عطوفت لبخندی می‌زند و دست پرقدرت‌اش را به نرمی بر سر کودک می‌کشد و از او می‌گذرد: جوشش مهربانی ای پنهان زیر لایه های زمخت ظاهری ، بسیار عظیم‌تر از مهربانی پیشین، در فضایی نامُنتَظَر.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387 | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387 | 

آرتور شوپنهاور می گوید:"اگر ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم بود.مانند خارپشتانی هستیم که برای گرم شدن به هم می چسپند و اگر بهم بچسپند نیش خارشان به تن هم فرو می رودو اگر جدا بشوند از سرما رنج می ربند.زندگی معامله ای است که در هر شکل خرج آن بیش از دخلش است"

اما اهم اخبار هفته گذشته: اعلام عدم اعتقاد فاطمه رجبی به کارایی احزاب در ایران، تولید شیشه آکرلیک از قند،کشف یک کرم در مغز یک زن، از حال رفتن دادستان آمریکایی در حال سخنرانی درخصوص موفقیت های بوش، کشف سطوح یخی چهارمیلیارد ساله در مریخ، تشبیه نامه اقتصاددانان به رئیس جمهور در حکم نمک پاشیدن به زخم اقتصاد از سوی مرتضی تمدن، قتل یک پدر توسط پسرش با ضربه های گوشتکوب، اعتراض فرانسوی ها به سبک بدوی با ابزار حیوانی، کشف یک قورباغه مرده داخل کنسرو سوپ اسفناج، اعلام فرمول زندگی با طول ۱۱۴ سال،ازدواج دانشجوی جوان با مادر دوستش با مهریه ۱۰۰۰ سکه ای و بازداشت یک جاعل مدرک دانشگاه آکسفورد ( همان کاغذ پاره هایی که برای خدمت کردن نیازی به آن نیست) در آلمان و محکومیت او به ۳۰ سال حبس.

اما جمله قصار عجیبی که هنوز بنده نتوانسته ام پی به لایه های عمیق معانی ساختارشکنانه اش ببرم از وزیر رفاه: " الزاماْ کسی که درآمدش پایین است فقیر نیست.ممکن است کسی درآمد بالایی داشته باشد اما قدرت تنظیم مالی برای خودش نداشته باشد.او آدم فقیری است که فکر فقیری دارد.او بیشتر از کسی که جیب فقیری دارد دچار فقر است."

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387 | 

هر که هستی، زندگی‌ات هرچه هست، دوستِ من، رفتن به کلیسا را (اگر می‌رفتی) موقوف کن، و در عبادات عمومی، آنگونه که هست، شرکت نکن، تا یک گناه کمتر کرده باشی، آن هم گناهی کبیره: تو نباید در نمایش  مسخره کردن خدا شرکت کنی.

[کیرکگور / ترجمه‌ی خشایار دیهیمی]
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387 | 

یک چیزی نگرانم می کند.چندروزی بیشتر از ایراد جملات قصار رئیس جمهور منتخب اندراحوالات چاقوی زنجان و نقش مهم زنان زنجانی در به دستگیری آن برای مقابله با تهدیدات استکبار و نیز اشاره ایشان به پارگی قطعنامه دان سازمان ملل نمی گذرد.همچنین نطق دکتر و وزیر اسبق کشور و ایراد جمله تاریخ ساز " برای یک دستمال قیطریه را به آتش کشیدند "نیز چندان مشمول مرور زمان نشده است.اما آن چیز که نگرانم می کند عادی شدن و متداول شدن چنین اتفاقاتی در سطح دولت مردان ملکت ما است که دیگر حتی رقبتی برای اس ام اس کردن آن ها هم وجود ندارد (چنانکه در اوایل کار دولت بسیار مرسوم و معمول بود).همه چیز برای مردم عادی می شود.روزی مدرک دکترای دانشگاه آکسفورد می شود کاغذپاره ای که برای خدمت کردن نیازی به آن نیست و روز دیگر رئیس جمهور احتمالاْ با دانستن وضعیت اقتصادی مملکت خودمان از علمای حوزه و دانشگاه برای پیداکردن راه حل نجات جهان از بحران اقتصادی استمداد می طلبد و همه این ها دیگر جذابیتی حتی برای بیان و تفریح و تمسخر در مهمانی های شبانه دوستانه و خانوادگی هم ندارد.

نگران کننده است، اما عادت می کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387 | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387 | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387 | 

بقّال زنی را دوست می‌داشت. با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که؛ من چنین‌ام و چنان‌ام و عاشق‌ام و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت ... قصّه‌های دراز فرو خواند.
کنیزک به خدمت خاتون آمد، گفت:
- بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.
[خاتون] گفت:
- به این سردی؟
[کنیزک] گفت:
- او دراز گفت، اما مقصود این بود.
اصل مقصود است، باقی دردسر است.

[مولانا، فیه ما فیه]

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387 | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387 |