
آنوقتها که خیلی هم دور نیست و جلال دستم را میگرفت و با اصرار میبردم به آن کارگاه فیلم نامه نویسی اسم و رسمدار؛ همان یک باری که آن مثلاْ فیلم نامه ویرایشنشده را برایشان خواندم، چندتایشان گفتند که نثرم و خیلی از چیزهای دیگر نوشته هایم، یاد حاتمی میاندازدشان. مهدی آنوقتها که هنوز معروف نشده بودو گاهی وقتها بهم زنگ میزد و پشت تلفن برای هم مونولوگ میخواندیم، میگفت که از کیمیایی و «دندان مارش»ش تاثیر گرفتهام. خود جلال اما میگفت که شبیه شهریار مندنیپور مینویسم. «کتاب ارواح شهرزاد»ش شده بود کتاب مقدساش. اگر خود مندنیپور معترف است که شاگرد غیر مستقیم گلشیری بوده، غیرمستقیم از این بابت که هیچوقت نتوانسته بود در هیچکدام از کارگاههای داستاننویسی گلشیری شرکت کند، لابد جلال هم شاگرد غیرمستقیم مندنیپوربودکه هر جا میرفتیم چشم داستانخوانها را با «پلات روایت» و بقیهی ارواح شهرزادی در میآورد. جای جلال خالی است.دیشب نامه ای از یک از دوستان هم دوره درآن کارگاه به دستم رسید که او هم دیگر برای خود اسم و رسمی پیدا کرده، سرشار از خاطرات مشترکمان با جلال.به یادش افتادم.شب جمعه است و فاتحه برای اهل قبور و اسیرای خاک.بعد از ظهر می رم سر خاکش.روحش شاد.










