تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

                         

آن‌وقت‌ها که خیلی هم دور نیست و جلال دستم را می‌گرفت و با اصرار می‌بردم به آن کارگاه فیلم نامه نویسی اسم و رسم‌دار؛ همان یک باری که آن مثلاْ فیلم نامه ویرایش‌نشده را برای‌شان خواندم، چندتای‌شان گفتند که نثرم و خیلی از چیزهای دیگر نوشته هایم، یاد حاتمی می‌اندازدشان. مهدی آن‌وقت‌ها که هنوز معروف نشده بودو گاهی وقت‌ها بهم زنگ می‌زد و پشت تلفن برای هم مونولوگ می‌خواندیم، می‌گفت که از کیمیایی و «دندان مارش»ش تاثیر گرفته‌ام. خود جلال اما می‌گفت که شبیه شهریار مندنی‌پور می‌نویسم. «کتاب ارواح شهرزاد»ش شده بود کتاب مقدس‌اش. اگر خود مندنی‌پور معترف است که شاگرد غیر مستقیم گلشیری بوده، غیرمستقیم از این بابت که هیچ‌‌وقت نتوانسته بود در هیچ‌کدام از کارگاه‌های داستان‌نویسی گلشیری شرکت کند، لابد جلال هم شاگرد غیرمستقیم مندنی‌پوربودکه هر جا می‌رفتیم چشم داستان‌خوان‌ها را با «پلات روایت» و بقیه‌ی ارواح شهرزادی در می‌آورد. جای جلال خالی است.دیشب نامه ای از یک از دوستان هم دوره درآن کارگاه به دستم رسید که او هم دیگر برای خود اسم و رسمی پیدا کرده، سرشار از خاطرات مشترکمان با جلال.به یادش افتادم.شب جمعه است و فاتحه برای اهل قبور و اسیرای خاک.بعد از ظهر می رم سر خاکش.روحش شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 | 

نشسته‌ام روی نزدیک‌ترین صندلی به در ورودی و تکیه داده‌ام به شیشه‌ای که ردیف صندلی‌های واگن مترو را جدا می‌کند از فضای ایستادن مسافرها. می‌پرد میله‌ی شیشه را می‌گیرد سرش را کج می‌کند دستش را می‌آورد جلو، که یعنی بخر، از من آدامس بخر. خیره‌ی چشم‌هایش می‌شوم که وقتی ایستاده، هم ارتفاع چشم‌های من هستند که نشسته‌ام. چشم‌های چه‌رنگی. چه رنگ عجیبی دارند چشم‌هایش. غمگین. موهای طلایی بلندش را ریخته روی شانه‌ها. لب‌هایش سرخ. سرخ از سرما لابد. خوب خودش را نپوشانده، می‌لرزد. نلرز هفت ساله دختر، هنوز مانده تا سرما.

بیست و دو ساله معشوقه‌ی دور، معشوقه‌ی تنها، کف دست‌هایش را منحنی کرده، می‌زند به هم از مفصل انگشت‌های کشیده‌اش، که حالا کشیده‌تر هم به‌نظر می‌رسند. تار موهای طلایی از مقنعه‌ی مشکی‌اش بیرون افتاده، کنار چشم‌های خسته، انگار که تمام دیشب را بیدار مانده باشد. چشم‌های چه‌رنگی. چه رنگ عجیبی دارند کمی بالاتر از لب‌های صورتی وسط صورت سفید، سفید مثل ماه. ذره ذره صورتش را کشف می‌کنم و تسلیم می‌شوم، تسلیم‌تر، تسلیم‌تر.

بیست و چهار ساله پسر بی‌تعادل را می‌نشانم روی صندلی رستوران شلوغ. سیگارش را می‌گذارم گوشه‌ی لبهایش. دود را که می‌کشد توی ریه‌ها، شروع می‌کند به لرزیدن. با غرور شکسته. ناز بانو بله را گفته بود به آقای دکتر ماکسیما سوار سی ساله، با صورت مردانه‌ی پر ریش. پسرک عاشق روبروی من اما تازه اول راه بود. با جیب خالی و ریش تنک، به قول دخترک هیچ «وسوسه‌کننده» نبود.

راه می‌افتم تا مسیر تکراری را باز هم پیاده بروم. یقه‌ی کاپشن را می‌دهم بالا و دست‌ها توی جیب. تیپ تکراری همه‌ی فصل‌های سرد. سرما چقدر خوب است. 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 | 

پادشاه یکی را بر دار می‌کند، و در ملأ خلایق، جای بلند عظیم او را می‌آویزد. اگر چه در خانه، پنهان از مردم، و از میخی پست نیز توان درآویختن. الّا می‌باید که مردم ببینند و اعتبار گیرند، و نفاذ حکم و امتثال امر  پادشاه ظاهر شود. آخر، همه‌ی دارها از چوب نباشد؛ منصب و بلندی و دولت دنیا نیز داری عظیم بلند است. چون حق‌تعالی خواهد که کسی را بگیرد، او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهی‌ای بزرگ دهد، همچون فرعون و نمرود و امثال اینها*. آن همه، چو داری است که حق‌تعالی ایشان را بر آنجا می‌کند، تا جمله‌ی خلایق بر آنجا مطلع شوند.

[مولانا، فیه ما فیه]

* دقت کنید که مولانا می‌گه؛ «امثال اینها!»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 | 

من از همه می‌روم و به هیچ‌کس نمی‌آیم. پسربچه‌ای هستم که سوار اسکیت چهارچرخی‌اش به بالاترین سرعت ممکن رسیده اما باز پا می‌کشد. پا می‌کشد با این‌که می‌داند سقوط می‌کند اما نمی‌تواند از لذت سرعت بیشتر بگذرد. پا می‌کشد حتا اگر این لذت فقط به اندازه‌ی ثانیه‌ای دوام داشته باشد، به اندازه‌ی ثانیه‌ای منتهی به سقوط. و من در همین ثانیه‌ام، در آخرین ثانیه، در اوج سرخوشی عبور از همه‌ی سرعت‌های مجاز و در آستانه‌ی سقوط. شخصیت‌های داستانی‌ام به‌افتخار آفریدگارشان هورا می‌کشند و من که از همه رفته‌ام و به هیچ کس نیامده‌ام بعد این همه سال، باز پا می‌کشم. پا می‌کشم در اوج جنون، پا می‌کشم مجنون‌وار و هم لیلاوار، که لیلا و مجنون یکی می‌شوند در آخرین ثانیه‌ی منتهی به سقوط. کسی اما چه می‌فهمد معنای این یکی شدن در لحظه‌ی سقوط را؟ که تراژدی نوش‌داروی بعد از مرگ سهراب نیست این، فرود تیر بر چشم اسفندیار است به تاوان لحظه‌ی برهم آمدن پلک‌ها هنگام غسل رویین‌تنی. که انگار رویین‌تنی هم رویین‌تنی نباشد اگر با چشم‌های بسته باشد. کسی چه می‌داند؟ رمزی ندارد این راز تا کشف شود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387 | 

«کلمه‌ها مطلقا تکراری هستند. تمام کلمه‌ها، حتا همین کلمه‌هایی که در حال خواندن آن‌ها هستی، تمام‌شان سال‌هاست که استفاده شده‌اند بارها و بارها و مطلقا تکراری هستند، بی‌هیچ استثنایی. آن‌قدر تکراری هستند کلمه‌ها که حتا فهرست کاملی از آن‌ها را در فرهنگ لغت‌ها جمع‌آوری کرده‌اند به‌ترتیب  حروف الفبا.» سوم‌شخص محدود سپس نفسی تازه کرد و در حالی که ذهنش را در تکاپوی یافتن کلمه‌ای جدید رها کرده بود، ادامه داد: «اما شاید چیزی بیشتر از ظاهر کلمه‌ها هم وجود داشته باشد که هنوز تکراری نشده است و چه بسا که هیچ‌وقت هم تکراری نخواهد شد. اگر در پس هر کلمه‌ای که بیان می‌شود حسی باشد، آن کلمه شاید بتواند از شکل  یک دال تنها خارج شود و مدلول  خود را در مسیر  یک دلالت پیدا کند. این حس، همان چیزی است که می‌تواند تکراری نباشد. اگر این‌گونه باشد، آن‌گاه می‌توان امیدوار بود که مدلول ‌خلق‌شده، مخلوق  جدیدی باشد که نشانه‌ی تازه‌ای با خود به‌همراه دارد.» سوم‌شخص محدود، خودنویس طلایی‌رنگش را چند لحظه‌ای بین انگشت‌های دودستش در تعادل نگه داشت و بعد، ناگهان، انگار که نکته‌ی تازه‌ای را کشف کرده باشد، به‌سرعت نوشتن را از سر گرفت: «این مخلوق تازه اما برای رسیدن به‌عرصه‌ی وجود، محتاج به شنونده یا خواننده‌ای است که آن مسیر  دلالتی که در ذهن  نویسنده یا گوینده شکل گرفته را کشف و دنبال کند. تنها در این‌صورت است که مدلول می‌تواند در انتهای مسیر دلالت، و در قالبی فراتر از یک مفهوم انتزاعی و ذهنی صرف، شکلی وجودی به‌خود بگیرد. هر چند که من بعد از تو هرگز نتوانستم این شنونده یا خواننده را پیدا کنم، اما همان زمان‌های کوتاه بودن‌ات نمونه‌ی واضحی بودند برای اثبات  این‌که چنین شنونده یا خواننده‌ای وجود دارد.» در این لحظه بود که سوم‌شخص  محدود، در حالی که گویی با گذاشتن این نقطه‌ی آخر به آرامش رسیده باشد، خودنویس  طلایی را بر زمین گذاشت و به‌رسم  همه‌ی لحظه‌هایی که دچارِ حس  متفاوتی می‌شود، بر آویز مقدسی که به یادگار از محبوب بر گردن آویخته بود بوسه‌ای زد. این بوسه، آخرین بوسه‌ی سوم‌شخص محدود پیش از در آغوش گرفتن  مرگ بود.

 این شاید پایان‌بندی  آن داستان  موعودی باشد که روزی خواهم نوشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387 | 

نمی‌دانم. شاید باید دوباره کاغذ را بگذارم جلوم و همین‌طور بی‌برنامه، بی هیچ فکر قبلی، بنویسم. مثل سابق، مثل دو سال پیش.

یک آرامش غریبی دارم این روزها. شاید به‌خاطر پاییز باشد. پاییز البته همیشه بوده، توی همه‌ی این چند سال آشفته. اما این چند ماه، از وقتی دور و برم را خلوت‌تر کرده‌ام، انگار فرصت بیشتری دارم برای احساس کردن. مشغولیت‌های نامربوط ذهنم کمتر شده. کمترشان کرده‌ام. خیلی چیزها که از همان اول هم به من ربطی نداشت ریختم دور و حالا احساس می‌کنم سبک‌ترم. زیادی نزدیک شده بودم به دنیای بعضی از آدم‌های اطرافم. باید می‌رفتم عقب‌تر. رفتم. فاصله‌ام را تنظیم کردم. دوری و دوستی. این‌طوری بهتر است.

حالا مکالمه‌های تلفنی طولانی، تلفن‌های چند ساعته‌ی شبه روشنفکرانه‌ای که پر بود از حرف زدن درباره‌ی کتاب‌هایی که باید پُز خوانده شدن‌شان را به هم می‌دادیم،سفرهای کاری به جنوب و غرب و شرق و آن ور آب و این ور آب و جلسه پشت جلسه، یا حرف‌های صد من یه غازکه به هوای درد و دل به هم می‌زدیم، اما بیشتر فضولی در زندگی دیگران بود، حالا همه‌ی اینها جای خودشان را داده‌اند به چیزهای جدید. به قدم زدن دم صبح. به اینکه تکیه بدهم به صندلی سمت چپ عقب تاکسی و تماشا کنم و فکر کنم. حرف و عقیده ای هم اگر دارم باشد برای خودم. زور نمی‌زنم برای تمام کردن کارهایی که شروع شان کرده ام.پول درآوردن و پیشرفت کاری دیگر ذره ای از دغدغه هایم نیست.به همین خاطر است که جواب تلفن‌ها را کمتر می‌دهم. که دعوت مهمانی‌ها و دور هم‌نشینی‌های دوستانه را به ندرت قبول می‌کنم. که وقتی توی یک محیط آشنا قدم می‌زنم، سرم را پایین می‌اندازم تا نگاهم به نگاه کسی نیافتد. که به این نتیجه رسیده‌ام بعضی وقت‌ها تنها سینما رفتن هم لطف خودش را دارد. به همین خاطر است. که وقتی احساس می‌کنی دور و برت زیادی شلوغ است، چه چیزی دوست‌داشتنی‌تر از تنهایی؟

باید دوباره کاغذ را بگذارم جلوم و همین‌طور بی‌برنامه، بی هیچ فکر قبلی، بنویسم. مثل سابق، مثل دو سال پیش.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 

من هرگز از کنار یک بت‌واره‌ی چوبی، یک بودای زراندود، یک بت مکزیکی نمی‌گذرم، بدون آنکه با خود بیندیشم شاید خدای واقعی همان است.

 [بودلر]

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 

برای کسی که در کثافت می‌لولد و در حال شپش کشتن است، بی این‌که به فکر چیزهای مهم‌تری باشد، و چاره‌ای برای بهتر زیستن بیابد، راه بر هراکلیتوس می‌بندد و از او سؤال می‌کند که؛ «اندازه‌ی خورشید چقدر است؟» و انتظار دارد که فیلسوف حتما جوابش دهد. شاید هیچ پاسخی مناسب‌تر از این نباشد که فیلسوف می‌دهد: «خورشید به پهنای پای یک انسان است.» برای این‌که چنین فردی متقاعد شود کافی است مانند جانوری بر روی زمین دراز بکشد و پای خود را بلند کند و بین چشمان خودش و خورشید بگیرد، چه در آن صورت دیگر خورشید را نخواهد دید. منطق و عقل برای یک عده بی‌منطق و کم‌خرد ارزشی نمی‌تواند داشته باشد، و به گفته‌ی فیلسوف ما: «خوکان از لجن لذت بیشتری می‌برند تا از آب‌های گوارا.»

 [نیچه / حکمت در دورانِ شکوفایی فکری یونانیان / ترجمه‌ی کامبیز گوتن]

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | 

همه‌ی شعرهای عالم از این بابت خوب اَند که شاید بتوانم بین‌شان چیزی پیدا کنم که برایت بخوانم، و تو فکر کنی که این کلمات حال و روز من اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387 | 

من می‌توانم تنها یک ذهن باشم، یک متافیزیک، یک حضور روحانی، یک خِرد. و نیز می‌توانم یک بدن باشم، یک تجسد، یک امر کالبدی.
شاید بدنی بسیط‌ام، و یا ذهنی زمخت. به هر تقدیر، سویه‌ای ژنتیکی دارم که حاصل تکوین است و سویه‌ای ذهنی که حاصل جمع من و محیط. و در اینجا نیز نقش «من» بسیار ناچیز است.
«من» هیچ چیز نیست. حتی فکر نیز خارج از اراده و خواست من شکل می‌گیرد. فکر را از قبل چیزهای دیگر شکل داده‌اند. «من»، خروجی چیزهای دیگر است. فکر، مسیر ندارد، بلکه در مسیر قرار دارد. افکار و سخن‌ها، همه بوده‌اند، در «من» به قالبی نو عروج کرده‌اند. «من»ها ایستاده‌اند و کلمات از ایشان عبور می‌کنند. برای اینکه اینگونه سخن بگویم، مسیری را پیموده‌ام که در آن، برای اینگونه سخن گفتن مرا تربیت کرده‌اند. تربیت نیز تربیت شده است. همه چیز، شده است. همه چیز از قبل بوده است. همه چیز تحت تأثیر اراده‌ی دیگران، بی‌اراده شکل گرفته است. دنیا بازی  حقیری است که دیگران بر سر ارواح ما روا می‌دارند. هیچ‌گاه زیبایی از زشتی تهی نیست. هیچ فرد معصوم و بی‌گناهی وجود ندارد. روشنی و تاریکی، خوب و بد، با هم‌اند. درست زمانی که در حال انتخاب خوبی و زیبایی هستی، بدی را نیز انتخاب کرده‌ای. زیستن در دم است که غنیمت است. زیستن به هیچ سویی اشاره ندارد. «تو» هرطور که می‌خواهی باش. اگر بناست اینگونه فکر کنی که جهان بر اساس اراده‌ی آزاد و یا حتی اراده‌ی مقهور در جریان است، آنگونه فکر خواهی کرد. دیگران «من»ها اند. آنها بیداران خفته‌اند و ما خفتگان بیداریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387 | 

یار خوش چیزی است. زیرا که یار از خیال یار قوت می‌گیرد و می‌بالد و حیات می‌گیرد. چه عجب می‌آید؟ مجنون را خیال لیلی قوت می‌داد و غذا می‌شد ... عالم بر خیال قائم است. و این عالم را «حقیقت» می‌گویی، جهت آنکه در نظر می‌آید و محسوس است. و آن معانی را که عالم فرع اوست «خیال» می‌گویی. کار به عکس است. خیال خود این عالم است، که «آن» معنی، صد چون «این» پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم  نو پدید آرد به، و او کهن نگردد؛ منزه است از نوئی و کهنی ...

مهندسی خانه‌ای در دل برانداز کرد، و خیال بست که عرض‌اش چندین باشد و طول‌اش چندین باشد و صُفِّه‌اش چندین و صحن‌اش چندین. این را خیال نگویند، که «آن» حقیقت از «این» خیال می‌زاید و فرع این خیال است. آری، اگر غیر مهندس، در دل چنین صورت به خیال آورد و تصور کند، آن را خیال گویند؛ و عرفاً مردم چنین کس را، که بنّا نیست و علم آن ندارد، گویندش که تو را خیال است.

[مولانا، فیه ما فیه]

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387 | 

در سر اندیشه های بسیار دارم. سرشار از فکرم و مسرور. بحرانها یکی پس از دیگری می آیند و قرارها نیز، اما نه بحران می پاید نه قرار.

این منم، مامن همه ی رنجها و شادیها. پناهگاه طغیان و رکود.
این منم، رنجور آدمی رها میان آسمان و زمین با پنجه هایی که از خارشِ تن خود خون آلود است.
منم، فروغلتیده به دامان هر شادی، واپس زده از هیجان هر غم.
لیک اندوه را بیشتر می ستایم. من فرزند اندوهم.

گاه شاعرم و ضجه زن احساس. گاه فیلسوفم و شطح باف تعین.
گاه آفتاب عالمم و گاه باریکه ای نیز میان چشمانم سرِ روشنایی ندارد.

"من بامداد نخستین و واپسینم
هابیلم من بر سکوی تحقیر
شرف کیهانم تازیانه خورده ی خویش
که آتش سیاه اندوهم دوزخ را از بضاعت ناچیزش شرمسار می کند."

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387 | 

عارف پیش نحوی نشسته بود. نحوی گفت:
«سخن بیرون از این سه نیست؛ یا اسم باشد یا فعل یا حرف.»
عارف جامه بدرید که:
«واویلتاه! بیست سال عمر  من و سعی و طلب من به باد رفت، که من به امید آن‌که بیرون از این سخنی هست مجاهده‌ها کرده‌ام، تو امید مرا ضایع کردی.»

[مولانا، فیه ما فیه]

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387 | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387 |