دارم تربیت میشوم تا بتوانم مدرن لذت ببرم. لذت بردن تربیت میخواهد.
هر لذتی در یک متن است که معنی مییابد. تحسین و احترام همگی مواردی برخاسته از زمینهاند. بدون در نظر گرفتن زمینه همه چیز باد هواست.
مدرن لذت بردن رابطهی نزدیکی با خودگویی دارد. انسان مدرن با خود زیاد حرف میزند، و بیشتر هم از خود میگوید. هنر مدرن، هنر بلند بلند روایت کردن خویش است. و آنکه از هنر مدرن لذت میبرد، از شنیدن نجواهای درونی آدمها و شباهت آن نجواها با نجواهای خود است که به چنین لذتی میرسد.
داشتم فکر میکردم، چه چیز باعث شد اینقدر از «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها» لذت ببرم؟ در عین آنکه میتوانست قضیه درست به عکس باشد.
دیگر آموختهام که چگونه مینیمالیسم را درک کنم، سورئالیسم را هضم کنم و چگونه درد مشترک انسانها در فضایی مجرد، روحم را نوازش دهد.
همانطور که پیشتر در جهانی زندگی میکردم که خدا حاکم مطلق العنانش بود و آموزندهی همهی لذائذ، امروز نیز در جهانی زندگی میکنم که انسان حاکم مطلق العنانش است. من همانم. خمیری نرم که هر شکلی میپذیرد، و لذت بردنش هر قاعدهای را برمیتابد.
حالا در یک متن دیگر سخن میگویم. متنی که سخن گفتن خود برآمده از شکل گرفتن است. آیا اصالت ِ من همان خمیر نرم نیست که کودکانه اَشکال ِ لذت بردنش دگردیسی مییابد؟
مسخره اینجاست که من در هر حال مانند یک ماشین دارم کار خودم را میکنم. دارم لذتم را میبرم، و برای هر حالت و فرمی که برمیگزینم، «رضا قاسمی»هایی هستند که روحم را سرشار از لذت کنند. در این بازی، در بستری متقابل از لذت بردن حتما لذتبخش هم خواهم بود.
من از اینگونه لذت بردن حالم به هم میخورد. من از اینکه موجودی تربیتپذیرم حالم به هم میخورد. به انقلاب نیاز دارم. اما کدام انقلاب خاصیت خمیرگون بودنم را بر سرم خراب نخواهد کرد؟
سال اول راهنمایی دوست خوبی داشتم؛ «آرمان مقدس زاده»
نمیدانم کجاست. امیدوارم سلامت و امیدوار باشد. یاد من، همواره همراه اوست.
یادم هست آن وقتها، رفاقتمان گل انداخته بود. آرمان گاهگداری، زمانی که معلم نداشتیم، به درخواست بچهها، پای تخته میرفت و ریاضی درس میداد. شاگرد زرنگ کلاس بود.
زنگ انشای سال اول اما، عرصهی یکهتازی من بود. معلم اجازه داده بود تا نوشتههایمان را، بلند سر کلاس بخوانیم. هرچند از بلند خواندن نوشتههایم لذت نمیبردم، اما از اینکه آنها را بخوانم و تشویق شوم، امتناع نمیکردم.
آرمان هم بعد از مدتی میآمد پای تخته و نوشتههایش را میخواند. هیچ وقت لحظههای خواندنش را فراموش نمیکنم. متنها آنقدر زیبا بود که با همان چند جملهی اول میخکوب میشدم. نه شیفتهی متن، که شیفتهی نویسنده میشدم.
بعد از چند بار که شور و شوقم را از بابت آن نوشتهها دید، یک دسته کاغذ برایم آورد، پر از نوشته. گفت اینها کار یکی از آشنایانشان است و او نیز در یادداشتهایش خیلی متأثر از سبک و حالت این نوشتههاست.
آن موقع فکر میکردم، هر کس هر چه مینویسد، رنگ آن چیزهایی را دارد که میخواند. برای همین از امیر پرسیدم این آشنایتان چه کتابهایی میخواند؟ اینجا برای اولین بار بود که اسم احمد شاملو را شنیدم.
همان روز وقتی به خانه رفتم، شروع به خواندن آن کاغذها کردم. واقعا شورانگیز بود. غرق در هیجان و ناتوانی شده بودم.
امیر گفته بود که کاغذها را باید فردا تحویلش بدهم. آنقدر زیبا بودند که دلم نیامد از دستشان بدهم. برای همین شروع به دوبارهنویسیشان کردم:
در خیابانها مردانی ایستادهاند که چهرههایشان را در پشت نقابهای شیشهای، خشونتی بیترحم پر کرده است. دستی بر کمر، چوبی بلند آویخته از قامتشان، مرزهای آدمیان را پاسداری میکنند و حریم کوچهها را دیدبانی.
دست دیگرشان فشرده بر سلاح سرد حماقت، انتظار هجوم میبرند، و به زمزمهی لبهای کبودشان که نگاه کنی: «آزادی شما به رنگ باتومهای ماست.»
سوم راهنمایی بودیم که یک روز صبح از مدرسه فرارکردیم و رفتیم جاده چالوس.۱۲ شب به خانه رسیدیم و یک کشیده از پدرانمان خوردیم.آرمان در سوم راهنمایی داستان های کوتاهی می نوشت که متحیرم می کرد.شاید خودش هم ظرفیت نبوغش را نداشت.دوم دبیرستان درس را ول کرد و رفت.نمی دانم به کجا ولی رفت.برای خدا حافظی چند خطی پشت جلد یک دفتر برایم نوشت و دفتر را برایم فرستاد.دیگر نشانی نه از خودش و نه خانواده اش پیدا نکردم.از آن تاریخ ۱۰ سال با احتساب امروز گذشته است.برایم نوشته بود ۱۰ سال دیگر به سراغت می آیم.اگر زنده است، چشم انتظارش هستم.
[کلیشه]: «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.»
***پردهی اول:
سرخوشی. داری زیر لب آواز میخوانی و کُمد را مرتب میکنی. هوا سرد است.
***پردهی دوم:
یکی تو میآید، یکی روی تختش نشسته، اما تو به انسانیت ِ کسی که موهای فرفری دارد و چند روز پیش کمکاش کردهای دل بستهای. انگار داری در انتهای فرزانگی شِیک ِ شکلاتی سر میکشی.
***پردهی سوم:
-...: بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوســت بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
زین همرهان سُستعناصر دلم گرفـت شیر ...
-مو فرفری: تو خودت سُستعنصرتر از همهای.
میتونی تصور بکنی زمانی که تو محل کارت شدیداْ مشغول کار و حساب کتابی وقتی صدای مهیب و وحشتناک شکستنِ یه شیشه میآد، چقدر شوکه می شی؟
از جات میپری. میدویی سمت صدا و میبینی یه آدمِ رنگ پریده و خسته، کپسول آتیش نشانی رو ورداشته پرت کرده سمت شیشهها و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، آروم از کنارت رد میشه و میره. میدویی سمت شیشه. می بینی، وای، واقعاً خدا رحم کرده. چون چند متر اون ورتر درست زیر شیشه، یه بخت برگشته نشسته بوده و تو تنهاییِ خودش داشته سیگار دود می کرده و کپسول و خرده شیشهها درست از بیخِ گوشش رد شده، وحشت زده داره بالا رو نگاه میکنه ...
وای خدا، هاج و واجی. آخه چرا؟ تند تند میری سمت اونی که کپسول رو پرت کرده. یکی بازوت رو می گیره، آروم درِ گوشت میگه:
- الان بهش گفتن، مادرش از دنیا رفت.
خشکت میزنه. سرِ جات میخکوب میشی. نمیشه گفت، امّا یه جوری همهی این احساسها رو با هم مخلوط کنین: ترس، تعجب، ترحم، خشم و ....
صغری:
۱- یک رابطهی مردانه-زنانه، یک رابطهی فرهنگی است. اما یک رابطهی مردانه-مردانه یا زنانه-زنانه چطور؟
۲- (یک حکم کلی را با مقدار زیادی اغماض بشنوید:) هر گونه ارتباطی بین دو جنس به امید ارتباط جسمانی (SEX) برقرار میشود.
۳- جذابیت رابطه زمانی بالا میگیرد که دو روح مشتاق میشوند همدیگر را ببلعند و در هم فروروند، اما از آنجایی که نمیتوانند چنین کار عجیبی بکنند ... .
۴- عشق (Passion) برایندی است از SEX و محبت. وصال همواره عشق را میخشکاند.
۵- با SEX هر رابطهای آغاز به فروریزی میکند و تبدیل به چیزی از جنس لطف و محبت میشود.
۶- اگر در حال گفتن شطحیات نباشم، باید بگویم سنگ بنای اصلی هر جامعهی بشری SEX است.
۷- چرا آدمی از پیدا کردن وجه شباهتهایش با حیوان هراسناک میشود؟
۸- چرا فرهنگ تا کنون خواسته مرز انسان و حیوان را هر چه بیشتر مشخص کند؟
کبری:
انسان حیوانی است که....
ساکت و آرام، در یک شب زمستانی، در قبرستانی زیبا و خالی، قدم زدن و لرزیدن، به آسمان نگریستن.
نیمه شب، تار و تاریک، میانهی حیاط یک کاروانسرای قدیمی و متروک، در دل کویر، در سرمایی شبانه و خشک، کنار آتش گلگون، با تو، تنها.
جنگلی رازآلود و انبوه، باریکهی نور از لابلای درختان تناور، غریو هولناک جنگ و کشتن و به آتش کشیدن، در جایی نزدیک، زیر سقف این چرخ بلند.
غروب آفتاب، ایستاده بر عرشهی قایقی کوچک، بی قطبنما، سرگردان، بر بستر آبی آرام و بیکران، تنهای تنها، و بادی که گرم و اندوهگین میوزد.
پا گذاشتن در شهر اموات، شهر نیستشدگان، با ساختمانهایی بزرگ و اعجابانگیز که باد درهاشان را به هم میزند.
نالههای شهوتناک یک روسپی، بر بستری سرد.
تکانهای تأییدآمیز سر تو به هواداری حرفهای خام و ابلهانهی من.
نقل قول از اسپینوزا و لایبنیتس و کانت و نیچه و دریدا، پیشاپیش هرآنچه حدیث نفس است، برای ایجاد رخوتی در تو، به منظور دور ماندن، جلو نیامدن.
عارفی گفت: رفتم در گُلخَنی تا دلم بگشاید، که گریزگاه بعضی اولیا بوده است. دیدم رئیس گلخن را شاگردی بود. میان بسته بود، کار میکرد. و اوش میگفت که «این بکن، و آن بکن.» او چست کار میکرد. گلخنتاب را خوش آمد از چستی او در فرمانبرداری. گفت: «آری، همچنین چُست باش. اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری، مقام خود به تو دهم و تو را به جای خود بنشانم.» مرا خنده گرفت و عقدهی من بگشاد. دیدم رئیسان این عالم را همه بدین صفت اند با چاکران خود.
[مولانا، فیه ما فیه]

"نامه های عاشقانه نیما" ، انتشارات بازتاب نگار، چاپ دوم
نیما جزو معدود شاعرانی است که اجازه داده نامه های عاشقانه اش به عالیه را بخوانیم.تمام این نامه ها تاریخ دارد و هرچه به جلو بروید تاریخ نامه ها به هم نزدیک تر می شود.این نامه ها صرفاْ عاشقانه نیست در بعضی از آنها می توان جواب برخی سوالات چندین ساله تان را بیابید:
"مرور زمان یکی از قوانین اولیه تکامل است.می تواند قانون اصلی اضمحلال اشیا هم باشد.مجاورت زمان و حوادث، مقدمه ی کشمکش دائمی طبیعت است.حوادث مجذوب و عاشق می کنند.زمان جذبه و عشق را پاک می کند.صفحه قلب مثل صفحه یک لوح است.همینکه یک کیلمه از روی آن برداشته شود جای یک کلمه روی آن باز می شود."
"مقدمه ای بر روشن نگری" ری پورتر، ترجمه سعید مقدم، نشر اختران
"جوجه تیغی" ، صلحی دلک، ترجمه نسرین ضابطی میان دوآب، نشر دنیای نو
به وقت گذاشتنش می ارزد.تا به حال فکر نمی کنم از نویسنده های ترک چندان چیزی خوانده باشید.
"روزی که دریا غرق شد" ، دکتر علی بهزادی، انتشارات میر ماه
دکتر بهزادی سابقه ۶۰ سال نویسندگی دارد.مدیر مسئول و سردبیر مجله های سپید و سیاه نیز بوده اند.پنجاه خرده داستان که الزاماْ همه شان هم خرده داستان نیستند.
"دیوانه ای در شهر" ژرژ سیمنون، ترجمه رامین آذربهرام، نشر مروارید
این کتاب مصداق خوبی است برای یکی از کامل ترین و جذاب ترین ژانرهای روایی.حل یک معما تنها در شکل خوابیدن بر روی یک تخت خواب و کمک گرفتن از توانایی های ذهنی.
"زنان دربار به روایت اسناد، کتاب پنجم فرح پهلوی" مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات
این پیشنهادی بود برای نخواندن.سرتا پای کتاب مزخرفات است و غرض ورزی.اگر مطالعات تاریخ معاصر داشته باشید با خواندن یک سوم کتاب آن را به گوشه ای خواهید انداخت.

نمی دانم چرا در تهران و سایر شهر های مملکت ما خیابان انتفاضه و خالد اسلامبولی و فتحی شقاقی و... وجود دارد و لی خیابان ویا میدان و حتی کوچه ای به نام این مرد بزرگ نام نگرفته.موسس مدراس ابتدایی و نظام آموزش نوین در ایران.کسی که بارها افراطیون و قشری ها مدارسش را خراب کرده و آتش زدند به سبب اینکه آن ها را مروج بی دینی می دانستند.این روز ها مشغول مطالعه سیر نظام آموزشی جدید در ایران از اواخر دوران قاجار به این سمت هستم که نام این شخص در این تاریخ واقعاْ نام برجسته و درخشانی است.افسوس که تا آنجا که من جویا شده ام حتی مدرسه ای هم به نامش نیست.
- میرزاحسن رشدیه در ۱۳۰۷ اولین مدرسه ی ابتدایی ایران را تاسیس کرد.خودش اولین مولف کتاب ابتدایی بود و کتاب هایش را با هزینه شخصی چاپ می کرد.
- شعار اولین مدرسه رشدیه: هرآنکه در پی علم و دانایی است بداند که وقت صف آرایی است
- میرزا حسن رشدیه: "مدیر مدرسه در قبول متعلم اگر فقط شهریه را منظوربدارد، بسی ظلم کرده است.مدیر باید شهریه را محض استقلال تعلیم و تربیت اخذ نماید.زیرا که مطالبه اجرت برای تعلیم حرام است."
- جمعی از اولین مولفان کتب درسی: دکتر حسابی، رشید یاسمی، ملک الشعرای بهار، ذکاء الملک فروغی، میرزا حسن خان رشدیه
- میرزا حسن رشدیه پس از اینکه آخرین مدرسه اش را در دروازه قزوین تهران خراب کردند به قم متواری و پناهنده شد و آخرین مدرسه اس را هم در همان شهر تاسیس کرد. وی در سال ۱۳۲۳ در قم در گذشت.
چُسان فُسان: از واژه روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.
زِ پرتی: واژه روسی Zeperti به معنی زتدانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاقهای روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان ميافتاد دیگران ميگفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.
شِر و وِر: از واژه فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.
فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی ميگفتهاند.
اسکناس: از واژه روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی برگة دارای ضمانت گرفته شده است.
فکسنی: از واژه روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.
نخاله: یادگار سربازخانههاي قزاقهاي روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ ميگفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کردهاند.
یک نفر دیگر (مرتضی کاخی) برای کتاب مقدمهای نوشته است. ظاهرا کاخی چند سالی در سفارت ایران در پراگ کار میکرده است. در مقدمه حرفهایی گفته و توصیفهایی از پراگ کرده که من بعد از خواندنش نتوانستم متن اصلی کتاب را شروع کنم. دلم میخواست چشمانم را ببندم و بعد که باز کردم در پراگ باشم؛ آن هم پراگ سال 1980؛ نهایتا. کاخی در مقدمه نوشته خانم مستخدم سفارت ایران در پراگ ازش خواسته که سفارشش را پیش سفیر بکند. چون نمیتواند در یک مهمانی خاص حاضر شود. کاخی دلیلش را میپرسد. جواب میدهد چون از دو سال پیش بلیتی برای تئاتری رزرو کردهام و اگر نتوانم آن شب بروم دیگر نمیتوانم آن تئاتر را ببینم. تئاتر دهمین اجرای هملت شکسپیر بوده است که طرف دوست داشته ببیند.
در ادامهی خوابهای قبلی، کاش امشب خواب پراگ را ببینم. اگر نشد فردا در فلیکر میگردم و چند تا پراگی پیدا میکنم و عکسهاشان را میبینم.
اگر توانستم کتاب را بخوانم، ازش چیزی مینویسم.
ديگر به هر روز شنيدن خبر مهاجرت يكي از دوستان عادت كرده ام. اگر بگويم نيمي از دوستان دوران دانشگاهم رفته اند يا دارند مي روند اغراق نكرده ام و بقيه هم در حال تقلا هستند كه راهي و روزني براي رفتن بیابند. رفتن را الزاما بد نمي دانم اما به هر حال آنها كه من مي شناسم اغلب رفته اند كه بمانند و اينها سرمايه هاي انساني مملكت هستند. كشور به هرحال بر روی اين افراد كم يا زياد سرمايه گذاري كرده است. اما همواره از خودم مي پرسم بمانند كه چه شود؟ تقريبا همه مي دانيم كه در اغلب سازمانهاي ايراني ( تعمدا نگفتم دولتي) به نيروي انساني بها نمي دهند. تجربه ساعتها بي هدف در اينترنت گشتن، روزنامه و مجله خواني، گپ و گفتهاي از سر بيكاري، جلسات باري به هر جهت، بي انگيزگي و غر زدن و ... براي هيچ كس ناآشنا نيست. اگر بخواهي ريسك كني و دنبال كارآفريني و نهادسازي هم باشي چنان گرفتار بروكراسي اداري، رقابتهاي ناعادلانه و ناسالم و روح محافظه كارانه نظام اداري مي شوي كه عطايش را به لقايش مي بخشي.
همه اينها را گفتم كه بپرسم این روزها در دانشگاهها چه مي گذرد؟ از نظر من تنها مزيت دانشگاه در ايران دو چيز است يكي آن پيشوند دكتر و مهندس كه قبل از اسمت مي آيد و ديگري تنفس در فضائي كه من اسم آن را فضاي تعامل نسبتا آزاد مي نامم. تقريبا تمام دانش آموزاني كه وارد دانشگاه مي شوند در دوران دانش آموزي فرايند رشد معقولي را نگذرانده اند. از نظر اطلاعات آموزشي، مهارتهاي ادراكي، توانمنديهاي تحليلي و ارتباطي، تجربه ارتباط با جنس مخالف و دهها زمينه ديگر خام اند و دانشگاه امکان درک مستقیم دنیای بیرون را به آنها میدهد. حالا یکی دنبال فیلم می رود و سینما یکی ادبیات, یکی سیاست و یکی هم دنبال عشق و حال. به هر حال همه به طریقی دنیائی را که دوست دارند تجربه میکنند. من معتقدم این دانشگاههای نصف و نیمه ایرانی که در آنها علم و دانش تقریبا در مرخصی است اگر همین حداقل کارکرد را هم نداشته باشند بهتر است تعطیل شوند . اما خبرهائی که از محدودیت در دانشگاهها می آید روز به روز آدم را بیشتر نگران می کند. همین چند هفته پیش بود که وزارت علوم از محدودیت اردوهای دانشجوئی خبر داد. همزمان از دوستان می شنیدم که کار بر شوراهای صنفی و گروههای فرهنگی و فکری هم سخت شده است و این آخرين خبرکه دیگر کار را تمام می کند. ثبت نام نکردن دانشجویان و اخراج و تعلیق آنها سیگنالی است که مدیریت دانشگاهها به دانشجویان می دهد که با هر گونه کنش اجتماعی آنها مشکل دارد. من قصد ندارم در این وبلاگ سیاسی بنویسم اما این کارها وقتی در کنار سخنان اخیر وزير علوم در مورد دانشگاه قرار می گیرد نگرانم می کند که چه بر سر نخبگان مملکت قرار است بیاید؟ این حرف سیاسی نیست من نگران سرمایه انسانی مملکت هستم که این گونه در دانشگاهها و بعد بازار کار به هدر می رود.

فیلم بولوار مالهلند را برای دومین بار دیدم.مطمئن هستم از فیلم های منتخب من یکی همین فیلم خواهد بود. محصول سال 2001، یک فیلم گنگ و معمایی است با صحنه های کابوس مانند که در فضایی کاملا واقعی اتفاق می افتد. کارگردان (و نویسنده) این فیلم، آقای دیوید لینچ است و درباره این فیلم گفته: “یک شب نشسته بودم و تمام ایده ها سرازیر شد. احساس زیبایی بود. همه چیز یک زاویه دیگه دیده می شد… حالا که به گذشته فکر می کنم که این باید حتما اینطور ساخته می شد. این شروع عجیبشه که باعث میشه این بشه.”
قصه این فیلم در هالیوود اتفاق می افتد و در ظاهر ماجرا این است که دو بازیگر دختر بر سر گرفتن نقشی رقابت دارند و به خاطر بی عدالتی و پدیدار شدن حس حسادت، یکی از آنها به قتل میرسد.شاید این یک داستان ساده و به ظاهر جنایی به نظر برسد ولی در واقع این فیلم (به عقیده بسیاری افراد) یکی از شاهکارهای داستان پردازی و کارگردانی تاریخ سینماست.در پس این داستان ساده اتفاقات عجیب بسیاری رخ میدهد که درک بسیاری از این اتفاقات برای من خیلی مشکل و سوال برانگیز بوده. برای دیدن و فهمیدن کامل این فیلم علاوه بر داشتن تجربه در دیدن فیلم، و آشنایی با هنر سینما و نشانه های سینمایی، داشتن اطلاعات مختصری از مفاهیم فلسفی نیز لازم است.
در واقع این فیلم یک رمز است. دیوید لینچ هیچ کجای فیلم به هیچ مفهوم فلسفی به طور مستقیم اشاره نکرده. داستان روال عادی خود را دارد و نود در صد فیلم، کابوس دختر جوانی است که سودای بازیگر شدن داشته و به خاطر خطایی که در برابر دوستش انجام داده دچار عذاب وجدان است.
جایزه بهترین کارگردانی از جشنوار کن، یکی از موفقیت های این فیلم در فستیوالهای سینمایی بود.دیدن این فیلم را از من به عنوان یک پیشنهاد خوب بپذیرید.
اگر در طی دو سه سال اخیر سوار تاکسی شده باشید و نیز بر صندلی جلو نشسته باشید، متوجه شدهاید که اولین تذکر راننده به شما این خواهد بود که لطفا کمربند خود را ببندید . اغلب مشکلی وجود ندارد. شما به راحتی کمربندتان را میبندید و مانند انسانهایی که همه چیزشان به موقع و بجاست سر جایتان مینشینید. اما یکی از همین روزهایی که من سوار تاکسی شدم و از بخت خوش بر صندلی جلو نیز نشستم، به عادت مالوف کمربندم را به دست گرفتم تا در جایی که گیرگاهش بود گیر دهم (کمربند را قفل کنم)، اما هرچه جستم کمتر یافتم. عاقبت راننده با عقلی وافر و هوشی سرشار به دادم رسید که؛ «همینطوری نگهش دار! قفل نداره!»
اصولا آدم هپروتیای هستم. کوچکترین اتفاق روزانه قادر است تا مرا فرسخها از زندگی ِ جاریام دور کند. باری، جان برادر، به همین علت بسیار ساده بود که به فکر افتادم که چرا من باید چنین کار مسخرهای را بکنم؟ چرا باید بیخود و بیجهت، کمربندی بیبو و بیخاصیت را الکی نگهدارم. ذائقهی فیلسوفم میگفت: که داشتم کاری را میکردم که به سبب شکافی که میان فرم و محتوایش پیش آمده کاری است بالکل ناشدنی و عبث. اما در همین لحظات بکر جانفرسا بود که چیز دیگری به ذهنم رسید:
-فرم که بدون محتوا نمیشود!
-همهی عالم فرم است. ما تنها با فرمها سر و کار داریم. اما هیچ فرمی که بدون محتوا وجود ندارد!
باید کاری میکردم. باید محتوایی برای کار عبث نگه داشتن کمربند ماشین پیدا میکردم. محتوا خب البته در نگاه اول همین بود: «راننده برای اینکه جریمه نشود، از من خواسته بود تا لطف کنم و کمربندم را نگه دارم (من داشتم برای راننده کار انجام میدادم). محتوای کار من، فریب دادن پلیس بود.» راننده مرا وارد بازی فریفتن دیگری (پلیس) کرده بود. من از این بازی ناخشنود بودم.
راستی هنوز ناراحت بودم. واضح بود که دیگر کار بیهودهای انجام نمیدهم. فریفتن پلیس، محتوای واقعی کار من بود. اما چرا هنوز ناراضی بودم؟
اینجاهای کار بود که دیدم بد نیست برای ریشهیابی نارضایتی خودم از مفهوم آگاهی کاذب جناب مارکس سود ببرم. حقیقت این بود که در دنیای واقعی، بستن کمربند معنایی داشت که هرگونه انحراف از آن معنا، مرا وارد بازی جدیدی میکرد که به واسطهی شرایط بیرونی ساخت یافته بود. بازیِ من درگیری با پلیس یا فریفتن ِ او نیست. بازی من شاید فریفتن استادان و دانشجویان و سایر همگنانم است. اما حالا، لحظهای خارج از قواعد مرسوم بازیهای مورد علاقهام، داشتم به عمق فریب محتوای کارم (به آگاهی کاذبم) رسوخ میکردم. داشتم با بدنهای (بدنهی فریب اجتماعی) که آن هم واقعی است و میتواند سوار بر زندگی شود و همهی محتواها را احاطه کند ارتباط برقرار میکردم. (فرق آگاهی راستین و آگاهی کاذب نیز شاید همین باشد: آگاهی کاذب لایهای دروغین برای یکی شدن با قواعد سرسخت زندگی است، حال آنکه در واقعیت، زندگی محتوایی از جنس ملموس و واقعی دارد. من میخواهم زندگی کنم، نه فریب بورزم، اما زندگی نمیگذارد.)
دارم دیوانه می شوم.نه؟!
گاهی اوقات، در کار فرهنگ شریف، یک ذائقهی مینیمالیستی نهفتهست؛ برای او هم انگار «تزئینات جنایت است». یک جایی هست که اگر انواع و اقسام تکنیکها را هم به کار بگیری، باز لطافت یک صدای خالص، یک ملودی ناب، که حواشی کمی دارد، هنوز گوشنواز و دلانگیز است. به دور از سرعت زیاد دست و پنجه، و با تعهدی روحفزا به لحظهها (سکوتش واقعا سکوت است، تنیده به آهنگ است) ساز میزند. در این زیبایی رسواگر، بصیرتی هست که گوش را به سطح شیوا و بکر تارنوازی هدایت میکند. مینیمال تار میزند و ملودی را رسوا و پریشان مقابلت مینشاند. انگار صداهای اضافی کنار رفتهاند و مادهی خام نواختن، بدون هیچ پیرایه و تزئینی، سر جایش نشانده شده.
آلبوم «عاشقانهها» متشکل از سه نوار از آثار فرهنگ شریف نوای دلانگیز و منحصر به فردی دارد. کلا گوش دادن کارهای شریف انرژیِ زیادی از آدم میگیرد. تو این اثر، صاف و بیپیرایه تار میزند. دُرّاب[1] خیلی کم دارد، یعنی تقریبا هیچ جملهای را با دُرّاب شروع نمیکند و به صورت خیلی محدود و در میانهی جملات ازش بهره میبرد. تکتک مضرابهایش را میشود شمرد، حتی وقتی که میخواهد ریز[2] بگیرد. زیاده نگویم، خیلی عالی است. خیلی قشنگ در ذهن، فضاسازی میکند.
از مجموعهی «عاشقانهها» یک ضربی ابوعطاهمان چیزی اسن که می تواند من را در چنین ساعات بی خوابی نیمه شبی به وجد بیاورد.شنیدنش را به شما هم پیشنهاد می کنم.
[1] دُرّاب، یکی از تزئیناتی است که برای مضراب راست بکار میرود. مرکب است از «راست/چپ/راست»؛ به طور سریع و شفاف.
[2] تو سازهای مضرابی، ریز، به توالی مضرابهای راست و چپ میگویند، که یک صدای ممتد را القا میکند.
در بین علاقمندان و مشتاقان کتاب، چیز دیگری نیز رایج است، که از آنجاکه صورتی غیرعملکردی یافته، مبهم و متناقض مینماید. در واقع، در این قسمت کسانی هستند که نه با محتوای کتاب و نه حتی با فضای تبادلِ آن، بلکه با خرید کتاب و چیدن آن در کتابخانهشان خود را سرگرم میکنند. حضور مادی کتاب به اینها آرامش میدهد. همینکه آرام آرام، مطمئن میشوند کتابی نیست که نداشته باشند، برایشان لذت بزرگی است. البته همهی دوستداران کتاب نیز تا حدی اینگونه هستند. هر کسی کتابهای بسیاری دارد که خریده و نخوانده. این حس شبیه احساسِ کلکسیونرهاست. آنها که با وسواس کمنظیرشان پروانهها، تمبرها و قلمها و کلی چیزهای جورواجورِ دیگر از یک جنس را جمع میکنند و از تماشا کردنشان لذت میبرند. نمایشگاههای بزرگ، فستیوال حضور این عده است. آدمهایی که فرصت مییابند تا همهی شکارشان را یکجا و با قیمت مناسب ببلعند. کتاب برای این عده عرصهای برای «داشتن» است، برای سرک کشیدن، برای اعتبار دست و پا کردن، گفتگو کردن، آراستن؛ باری، آمیختن زندگی به هیجان «اروس».
اروتیسم و کتاب خواندن رابطهای تنگاتنگ با هم دارند. اروس هم رنج خواندن را میکاهد و هم دنیای بیرون را، آدمها را تلطیف میکند. هرچند در مقیاسی وسیعتر، هر فضایی که بوی خرید و فروش بدهد، طعم ِ اروس را میگیرد، اما برای فضاهایی که کتاب در آن عرضه میشود این قضیه کاملا سر و شکل دیگری مییابد. حاصل کار در اینجا فضایی «رمانتیک» است که حضور معنوی کتاب، آن را عینا منتقل کرده است (مجددا نمادی همچون دنکیشوت گویا است؛ انسانهایی که در اطراف ما قدم میزنند، همان قهرمانهای داستانها و اشعارند که عینیت یافته و قدم به دنیای واقعی نهادهاند. همهی خانمها شاعر میشوند، آنها پرنسس رویاهای نیمهتماماند. همهی آقایان ناگهان به حماسه میپیوندند، آنها نجیبزادگان قلمروهای فتحنشدهاند). هر آدمی که از کنارت میگذرد، بالقوه همان است که در کتابی نغز، خاطرهای از او ساختهای. نگاهها جور دیگری میشود. اینجا مرز واقعیت و رویا است؛ قلعههای فتحنشده و رازهای سر به مهر. اروس دستی پنهان است که ما را مرحله به مرحله در این خیالات پیش میبرد و در جایی، و در زمانی مناسب، ظهور عینی مییابد. نمایشگاههای کتاب همیشه پر است از جوانان خوشحالی که کتاب، این نماد فرهنگ زیبای انسانی، به امید عشقی ماندگار، آنها را گرد هم آورده است.





