خرید و جستجوی کتاب نیز حس و حال خاص خود را دارد. اینکه چه نوع کتابی میخواهی، مسئلهی مهمی است. گاهی باید ساعتها وقت صرف کنی تا آنچه میخواهی بیابی. وقت صرف کردن، معادل گشتن و راهنمایی خواستن است. در خلال این گشت و گذار، پایت به جاهایی باز میشود که اصلا از وجودشان خبر نداشتی. آخر، به موازات آنچه در رو و ظاهر ِ کار جریان دارد، شبکهای از تبادلات جالب و تأملبرانگیز به طور مخفی حرکت میکند. راه یافتن به زیر و به لایهای پشت آنچه هست، همیشه هیجانانگیز بوده. اینگونه مصرف کتاب با اشتیاق گریز از فرهنگ رسمی همراه میشود؛ آنجا که کتاب واسطهای است که تو را نه به درون خود، بلکه به شبکهای از انسانهای تازه و یافتنشده میکشاند. رفتن به بازار کتابهای نایاب، ماجراجویی ارزندهای است.
مولوی در فیه مافیه می گوید:
«آدمی را خیال هرچیز با آن چیز میبرد؛ خیال باغ به باغ میبرد و خیال دکان به دکان. اما در این خیالات تزویر پنهان است. نمیبینی که فلان جایگاه میروی پشیمان میشوی و میگویی؛ «پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود»؟ پس این خیالات بر مثال چادرند، و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایند بیچادر خیال، قیامت باشد. آنجا که حال چنین شود، پشیمانی نماند. هر حقیقت که تو را جذب میکند، چیز دیگر غیر آن نباشد؛ همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد: «یوم تُبلَی السَرائِر.» چه جای این است که میگوییم؟ در حقیقت کشنده (جذبکننده) یک است، اما متعدد مینماید. نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون؟ میگوید: تُتْماج (آش دوغ) خواهم، بورک (آش ماست) خواهم، حلوا خواهم، قلیه (خوراک گوشت بریان) خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم. این اعداد مینماید و به گفت میآورد، اما اصلش یکی است: اصلش گرسنگی است، و آن یکی است. نمیبینی چون از یک چیز سیر شد، میگوید هیچ از اینها نمیباید؟ پس معلوم شد که ده و صد نبود، بلکه یک بود. »
مصرف کتاب صرفا به شکل خواندن بروز نمیکند. کتاب را میشود تماشا کرد، ورق زد، قیمتاش را سنجید، زیر بغل گرفت و راه رفت، و کلی چیزهای دیگر که وجود کتاب سببساز حضورشان شده است. بسیاری را میشناسم که همچون من، کتابفروشیها و پیادهروهای مقابل دانشگاهِ تهران برایشان گردشگاه مفرحی است. دانشگاه (یا در حقیقت همان کتابفروشیها)، آدمهای رنگارنگ، چهرههای هنرمند، سرشناس، بشاش و باطراوت، سر و صدای آدمها و جارچیان کتابهای درسی و غیردرسی و نایاب؛ تصویر بینظیری برای مصرف (بگذارید بگویم؛ بلعیدن!) آفریده است. برای انسان علاقمند و مشتاق، زیر و رو کردن کتابهای مختلف و مرور قفسههایی که با نظم و دقت چیده شدهاند، کار هیجانبرانگیزی است. هرچقدر هم که سعی کنی متواضع باشی، باز به هر حال، تو با کالایی دمخور شدهای، که سالیان درازی است بسیاری از انسانها، رازهای جانشان را در میان صفحاتش پراکندهاند. کتابخوان تا ابد در یک هیجان وصفناپذیر خواهد سوخت؛ «کدام صفحهی کدام کتاب، سر زیستن را برملا کرده است؟» و البته این سوالی است که هرچند قواعد تکرارشوندهی زندگی پاسخ «هیچکدام» به آن میدهد، اما امید انسانی که میکوشد تا رسم و قواعد تکرارشونده را به مدد معجزه و رویا برهم بزند، هرگز نمیپژمرد. دنکیشوت را به یاد بیاورید، که چگونه خود را در قلب آن معجزه حس کرد و مرز واقعی و غیرواقعی را از کتابها زدود. برای او این دنیا همانی بود که خوانده بود. شبیه آن حسی که بارها، هر یک از ما هنگام خواندن، به طور موقت به خود میگیریم؛ «حس زیستن در دنیایی که دنیای واقعی ما نیست.»
دارم تغییر می کنم.خیلی اساسی.برای دومین بار در طول زندگی.اولیش بعد از پایان دبیرستان بود وحالا دومی.یک تغییر کلی در نوع نگاه کردن به زندگی.سبک زندگی.طرز فکرو خیلی چیزای دیگه.والبته یک سری کارهایی که می خوام انجام بدم از نوع خواسته های خودم.(به یاد دارم وقتی در ۱۹ سالگی گفتم می خوام مدرسه تاسیس کنم نزدیک ترین دوستان هم چندان جدی نگرفتندوخیلی ها هم مسخره کردند).هدف تغییر دوم خیلی بزرگ تره و خیلی اعجاب انگیز.اگر به زبانش بیارم مطمئناْ باز هم واکنش های چندان مثبتی نخواهم دید و البته بازهم شاید کسی باور نکنه.به هر حال دیگه تصمیم رو گرفتم.کسانی که تجربه ای مشابه داشته اند تصدیق می کنند که دوران تغییر خیلی عجیب و در عین حال شیرینه.من دارم این دوران رو با سرخوشی می گذرونم.به زودی دوباره متولد می شم.مبارکه...
رفته بودیم تا با یکی از بازماندههای قبایل آفریقایی مذاکره کنیم. من با مقاومت سرسختانهی یک خانواده مواجه شدم. از آن میان، زنی سیاه، برهنه و گوشتآلود، سرسختی عجیبی نشان میداد. نمیفهمیدم چرا حرف من را قبول نمیکند و ساز مخالف میزند. میل عجیبی داشتم که حقیقت را به او نشان بدهم، اما انگار نمیفهمیدم او چه میگفت. درست لحظهای که او حرف میزد ارتباط ما قطع میشد. در یک لحظه، با حالت قهر و تهدید، میلهای فلزی برداشت و درون دهانش کرد. من نگاهش میکردم و فهمیدم که میخواهد به نشانهای اعتراض، دندانهایش را یکییکی بیرون بکشد. رویم را برگرداندم. وقتی دوباره برگشتم، نوزدای سفید را بغل کرده بود. نوزاد از تنشهای بدن آن زن و جیغی که در اثرِ کندن دندان سر میداد به گریه افتاد. صدای ضجّهی هردوشان، شکنجهی دردآوری برایم بود. مستأصل بودم. دوباره که برگشتم دهانم طعم خون میداد و دندانم در دستم بود. با زبانم جای خالی دندان را جستجو میکردم. از دست دادن دندان، پاک زیر و رویم کرده بود. از نحوهی اعتراضم ناامید شدم. دندان درآوردن کار من نبود.
وقتی داشت از احساست حرف میزد، فکر میکردم چه جور بودن خوبی دارد. یاد میگرفتم. در واقع بهترین جور است، به گمانم. بهترین جور آنجور است که دیگران را دوست داشته باشی، برایت مهم باشند، و از ته ته قلبت بفهمی که تو توئی، و او اوست. دوست داشتنات مسئلهای فرعی است، کاملا فرعی، خود بودن در عین دوست داشتن، این است که مهم است. در واقع کار دنیا و مردمش تا حالا برعکس بوده. آنها همهشان دیندارند، همهشان. همهشان اهل قضاوت و محاکمهاند، حتی در مورد انسان، حتی اگر در خیالشان فاصلهی بسیار از دینداران بوگندو گرفته باشند. میبینی! انسان را هم قضاوت میکنند، با معیارهای دینیشان. دلم میخواهد تفسیرت کنم و بالای یک نشانه بنشانمات؛ نماد طبیعی بودن، نماد بودن خوب و سالم. کسی که به بقیه میفهماند که اینجوری که هستی هیچ اشکالی ندارد، اما این را هم در نظر بگیر که من اینجور نیستم. با تفسیر تو از زندگی، میفهمم، درک میکنم، که حوصله داشتن مهمترین نکتهی زیستن است. تصاویر، آدمها، دنیا ... اینها که همه تکراریاند. اما حوصله که باشد هر تکراری چیز تازه برای دیدن مییابد. چیزِ تازه توئی، چیز تازه منام.
همیشه دو وضعیت وجود دارد، که یکی بهتر از دیگری نموده میشود. و همیشه تو میتوانی در یکی از این مواضع قرار بگیری؛ همان یکی که بدتر است (چون آنچیزی که تو نیستی همیشه خوبتر است).
مثلا تو احتمالا میتوانی در نقش یک آدم خوشصحبت قرار بگیری که معلومات سطحی و اندکی دارد؛ کسی که دارایی اندکاش از دانایی را به واسطهی بیان خوب و پُر و پیماناش جبران میکند. و همیشه در مقابلات، یک تصویر وجود دارد؛ یکی پیر ِ فرزانه که کمصحبت است، و بسیاردان. نگاه عمیق و نافذی دارد، که بصیرت بسیاری میترواد. کم (و احتمالا بد و حوصله سر بر) حرف میزند، پس نتیجه این است که لابد زیاد میداند.
یا احتمالا میتوانی در نقش یک آدم کمحرف با نگاههای نافذ ظاهر شوی، که لابد چون چیزی نمیداند و حرفی برای گفتن ندارد، در لاک کمحرفی و نظارهگری فرو رفته. و همیشه در مقابلات یک تصویر وجود دارد؛ یک آدم فعال و بانشاط، که گویش خوب و بیان دلنشیناش، حکایت از دانشی عمیق و آمیخته با جان دارد.
و خلاصه اینکه همیشه و همواره، اگر زن بگیری، تجرد خوب است، و اگر مجرد باشی، زن گرفتن. این است که وقتی از سقراط میپرسند ازدواج بهتر است یا مجرد ماندن، میگوید: «هر کدام را برگزینید، پشیمان خواهید شد.»
یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق فرخندهام؛ یک پیتزا! پیچ سس که شل میشود، برق میرود. بینایی غایب میشود. بویایی به شنوایی میپیوندد. همه جا در تاریکی فرو میرود. دختری خندهای سرسری میکند، انگار که یک سرفه، گوش، دماغ، صدا، بو ... حرکت! در غیاب برق، بیرون کمی روشن است. [چرخش نور (نور ماشینها میتابد.)] صدای خندهها هنوز هست. نجواها جرأت پیدا کردهاند ... بلند ... بلند ... [تَ تَق تَق تَق! (نمکدان به زمین افتاد.)] من در حال به رمز و راز [آخ! ببخشید! ندیدمتون!] رفتنم. یادم هست که دیوارها سرخ بود. [ مثل ماتیک اون خانومه. یا پیرهن اون آقاهه.] نورِ ملایمی فضا را روشن میکند. [- شمارهی 97! (متصدی شمارهای میخواند.)] 100 مناَم.
یک سگ، به چه بزرگی! وصل به یک قلاده، آن هم به دست یکی از ما بهتران! نشسته در تخم قاب بینایی من، که پشت یک میز، منتظرِ یک اتفاق فرخندهام. دگمهای روی زمین افتاده. زمین از سرامیک قهوهای است، گرم و براق. [ حتما دگمه مال یک آدم چاق بوده، از بس خورده پیراهناش ترکیده!] کنار دگمه، درست روی زمین، یک جفت کفش زنانه هست؛ اسپرت، رویش شلواری تا بالای مچ تا خورده. [آرایش پاها به هم میخورد.] رد شلوار لی را که دنبال کنی، پائینتنهی پرچین یک مانتو، و یک صورت، سه بار در ثانیه بالا و پائین میرود، حرف کسی را تأیید میکند. غذایشان پیتزا است. مثل غذای من. چقدر ما مثل همایم! [ شمارهی 98! (متصدی شمارهای میخواند.)] 100 منام.
سگی نیست، دختری نیست. عابرها میروند. آن بیرون، باید رفت. در جایی که من هستم، توقف میکنند. آن بیرون کسی توقف نمیکند، مگر بیکار باشد، یا منتظر. این تو، توقف، یعنی اینکه کار داری. انتظار، این تو، کار است. [دختری به ساعتاش نگاه میکند.] پدری با پسرش دو ور یک میز نشستهاند. عجیب است که این صحنه برایم عجیب است. پسر کوچک است. پدر هیچ حرفی نمیزند. مادری در کار نیست. پسر راضی به نظر میرسد. [کولهپشتیام مال تو. (پسر در جیبهایش دنبال چیزی است.)] پیتزایش عجیب کش میآید. پاهایش آن پائین تاب میخورد. [یکی دو بار به ساق پای پدر.] نور فضا اغلب قرمز است. خون در رگهای فضا هم هست. گربهها آن بیرون پرسه میزنند ... آدمها هم. پدر عینکاش را تمیز میکند. هیچ حرفی نمیزند. لبهای پسر از این پشت که من میبینماش، انگار که جویدنی بجوند. پدر سرش را تکان میدهد. [یکی دو بار به ساق پای پدر میخورد.] [ قوز نکن!] ماشینها آن بیرون پارکاند. ماشینها پارکاند.
دو تا تلویزیون، به فاصلهی 10 متر از هم، روبروی هم، تصاویری پخش میکنند، یکی فوتبال، یکی کارتون. یک پیشخدمت مشغول تمیز کردن یک میز است. یک آدم کلهاش را این ور آن ور میکند. [ اَه! نذاشت ببینیم که! داشت گل میشدها!] تا میز تمیز میشود، دو تا دختر سریع دورش مینشینند. [خنده] موبایل یکیشان از دستاش نمیافتد. به هیچ کس نگاه نمیکنند. [ پس مغرور اند.] خوردن غرور میخواهد ... همینطور خندیدن.
زن، آه سردی کشید و در حالی که با گوشه چارقد نم اشک هایش را از گونه ها می گرفت با صدایی بغضآلود گفت: "میدانم دوستم نداری. میدانم فقط به خاطر ثروت پدرم با من ازدواج کردی.نمی دانم چطور خام حرف های تو شدم. انسان هم انقدر طمع کار؟! اصلا از عشق و عاشقی هیچچیز سرت نمیشود.از دوست داشتن ." و در حالی که کم کم لحناش تندتر میشد، بغضاش ترکید و با گریه گفت: "بیاحساس! سنگدل!"
مرد، بدون این که کلمهای حرف بزند، با بی خیالی شالش را دور گردنش انداخت و دفتر و دستکش را برداشت و اطاق را ترک کرد.
زن فریاد زد: "آخه بی رحم!! مگر با تو حرف نمی زنم؟! . . . مصلح الدین! . . . بی عاطفه ... با تو ام ...سعدی!"
چی باعث میشود یک نوشته توان و قوت خواندن و فهمیدن را در آدم بیدار میکند؟ چی باعث میشود چیزی را بخوانی، آنقدر خوب که به چیزهایی فکر کنی که آن نوشته آن چیزها را در واقع نگفته؟ چی باعث میشود بیشتر از آن چیزی که نوشته شده بخوانی، بیشتر از آن چیزی که گفته شده، جوری که در خیال خودت غرق شوی و آنقدر بروی که وقتی چشم باز میکنی متن مقابلت به یک شاهکار، یا به نماد یک سیاحت معنوی در عوالم نانوشته تبدیل میشود؟ - که این دومی خودش تعریف شاهکار است. - چی باعث میشود من در عین حال که دارم در خیالم دور دنیا میچرخم، به یک نقطهی ثابت وصل باشم که تمام توان من را برای متمرکز ماندن بیرون میکشد؟ چی میشود من رو یک نوشته آنقدر متمرکز میشوم که میتوانم به همهجای عالم سرک بکشم؟ میدانی! دارم به اینها فکر میکنم.
در حین خواندن «حکمِ مرگ» بلانشو اینها آمد سراغم. رازآلود و عجیب شروع میشود و در حین گفتن، لحن تمسخری را پیدا میکند که من از ستایشاش به حال و روز یک ور-رونده با کلمات افتادهام. میدانم که اینها هیچ ربطی به بلانشو ندارد. این ماجرا هر بار میتواند توسط یک آدم جدید به استخدام دربیاید؛ به خدمت گرفتن رمز، اعجاب، تناقض، آن هم با توصیف ساده و بیخیال بافت روزمرهای که انگار از همهی این عجایب خالیست، که میفهمی وااااای! نه! چقدر از همهی اینها پر است. و این آن اولین حلقه از مجموعهی این رمز و راز پراکنده:
در لحظههای تندخویی دو-سه بار مرا مضروب کرد. من مانع حرکاتش میشدم، چون کمی بعد وقتی به یادِ این لحظات میافتاد، پریشان و هراسان میشد که چرا به من دست زده و کارِ پستی انجام داده، و وقتی متوجه هیجان عنانگسیختهاش میشد، که من در برابرش هیچ دفاعی نمیکردم، پریشانتر میشد. بدین ترتیب احساس میکرد به او اهانت شده، و برای مجازات او را در مهلکهای گذاشتهاند. بیتردید اگر ضربات او برایم خطر مرگ را به همراه داشت، جلویش را میگرفتم، چون نمیتوانستم اندوه او را در مرگ خودم تحمل کنم. یکی-دو سال پیش، دخترِ جوانی با رولور به من شلیک کرد. بیهوده منتظر نشسته بود تا من او را خلع سلاح کنم. من آن دخترِ جوان را دوست نداشتم. هرچند مدتی بعد خود را کشت.
تامس گلدنبرگ نویسنده آلمانی در یکی از کتاب هایش می نویسد: " ... مانند نوای فاتحانه خروس ابلهی است که بر بالای تلی از فضولاتش بانگ قهرمانی سر داده است." این ... را لطفاْ شما حدس بزنید و برایم بنویسید.
اما در هفته گذشته: انتشار قریب الوقوع ماهنامه هفت با نام ارژنگ، انتخاب الهام سخنگوی دولت،وزیردادگستری،رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز و همسر فاطمه رجبی مولف کتاب"احمدی نژاد معجزه هزاره سوم" به عنوان رئیس بنیاد غدیر با حکم آیت الله خزعلی، اعلام دوبرابر شدن کودکان خیابانی درتهران از سوی بهزیستی، سرمایه گذاری ایران برای چاپ کتاب های درسی کودکان عراقی، کشف جسد یک زن در چمدان طوسی رنگ، کشف نوزاد یک روزه زنده در سطل زباله در تهران پارس، تاکید جواد شمغدری بر عدم ارتباط قلبی و تنگاتنگ مردم غرب با کلیساها بر خلاف تصاویر نمایش داده شده در فیلم های هالیوودی، چسپاندن تصاویرمستهجن و شماره تلفن دختری جوان توسط نامزد سابق او به دیوار چند سرویس بهداشتی عمومی در جهت انتقام گیری عاطفی، برگزاری مسابقه زیباترین گاوهای جهان در ایرلند شمالی، عرضه دمپایی با طرح مک کین و اوباما، کشف قابلیت خودشناسی کلاغ ها در آینه، حکم اعدام برای مرد ۸۶ زنه، برگزاری جام فینگیلی ها در بجنورد، کشف سودمندی حمام آب سرد برای رفع خستگی و سرقت دو کشتی ایرانی و ژاپنی توسط دزدان دریایی سومالی.
درون یک خوشیِ وجدآور، گاهی فکر میکنم که همهی این دم و دستگاه و عجایب و غرائب دنیای پیرامون، از اینترنت و عشق گرفته تا سینما و دوچرخه، همه را یک دانای کل راه انداخته برای من، تا از طریقشان چیزهایی یاد بگیرم که فقط از طریق آنها میشد یاد بگیرم، و باور میکنم.
تو فرهنگهای ریاکار هم میشه عشق رو به زبون آورد، میشه دم از چشم و دل و خال و خط زد، میشه از بوی معشوق حتا به اوج لذت رسید. اما توجه میکنیم که موقعِ تفسیر گروهی، و چه بسا موقع شنیدن دستهجمعی، یعنی اونجایی که داره گوشِ جمعیمون با یادآوری میراث فرهنگیاش نوازش میشه، یه پاسبان درونی هست که با وسواس و نگرانی زیاد به ما یادآوری میکنه که اینها (گناه: دلبر و می و چشم و خال...) در معنا و مقصودشون، مفاهیمی مقدس هستن که لطف کردهان و به شکل و ظاهر این کلمات آلوده و کوچه بازاری دراومدن تا قدسیتشون رو پراکنده کنن بین آدمها (مثلاً، سنتگراهای مسلمون - نمونهی اعلاشون؛ آقای حسین نصر تلاش زیادی میکنن تا بلکه بقبولونن همهچیز مقدسه و امرِ قدسی امر عامّه). واسه همینه که تو فرهنگهای ریاکار هم میشه واقعاً عاشق شد اما نمیشه عشق رو واقعاً تفسیر کرد، یا به شواهد واقعی ارجاع داد. موقعِ تفسیر، نشونههایِ واقعی یکییکی کنار میرن و جاشون رو میدن به مکرّرات مقدس تا قابل شنیدن باشن (بس که الهی قمشهای گفته میدونید دیگه؛ می میشه جذبهی الهی و چشم میشه چشمِ صاحبالزمون). واسه همینه که حتّا گناهکارترین افراد این جامعه هم به کاری که میکنن مشکوک اَن، میانمایه اَن و به همون میزان عوضی و حال به هم زن. خیلی وقتها، خیلیهاشون پیر که میشن راه مسجد و تکیهی حضرت عباس رو پیش میگیرن، یا از همون وسط راه پشیمون برمیگردن و صوت توبه و انابه سر میدن. امر بهشون مشتبه میشه که اونها بدها اَن و گناهکارها که واسه عبرت بقیه حتماً باید یه روز برگردن. اما کو گناهکاری که موقع پیری هم مرد بمیره، گناهکار بمیره، بیغسل، بیکفن، تو یه زمین لخت و عور، جوری که بقیه به تو زمینِ لخت و عور مردن حسودیشون بشه؟!
انصافاْ، خداوکیلی چرند تر از این بازی های المپیک چیزی تا به حال دیده اید؟ یک مشت آدم بیکار به اسم ورزشکار از پرت ترین نقاط دنیا که معلوم نیست از چه دین و مسلکی هستند دوهفته و چند روز آن هم در بلادی که امت اش اهل هیچ کتابی نیستند و هنوز به نور اسلام منور نگشته اند، کلی آدم ( ازجمله همه جهانیان) را سر کار می گذارند تا مثلاْ قهرمان کایاک دونفره و کبدی پنج نفره و زبانم لال استغفرالله شنا و شیرجه خانم ها ( آن هم با لباس هایی که برجستگی های بدنشان را نمایان می کند) مشخص شود.به شکر خدا معلوم هم شد که قسمت هایی از مراسیم افتتاحیه هم خالی بندی و از پیش برنامه ریزی شده بوده و این همه فشفشه ای که می توانستند برای دهه فجرشان نگه دارند را اصراف کردند.حالا ببینید کی گفتم بعد ها معلوم می شود که طلایشان هم طلای اصل نیست و سرب و تیراهن نبشی را بجای طلا قالب کرده اند.می داننید که دین و ایمان درست و حسابی که ندارند.خوب این وسط دیگر معلوم است که ورزشکاران ما انگیزه ای پیدا نمی کنند تا توانایی هایشان را به رخ حریفان بکشند.تازه به این اضافه کنید جهانیان که از پیشرفت های روزافزون ما چشمشان چهارتا شده بود، زورشان به ورزشکاران ما رسید که چشمشان بزنند تا مدال نگیرند.بدتر از آن آب روغن قاطی کردن آپاندیس شناگرما درست در لحظه پرافتخار شیرجه زدن در آب بودکه نتیجه اش مدال درو کردن شناگرنمایی به نام مایک فلپس شد.حالا اصلاْ غصه نخورید چرا که با قهرمانی در فوتبال غرب آسیا و پیروزی بر حرفانی چون فلسطین و لبنان و تشکیلات خودگردان و منتخب کرانه غربی رود اردن و ... کل اخبار المپیک را تحت الشعاع قرار داده و نگاه جهانیان را به خود معطوف کردیم.در ثانی امید است که با اعزام همین تیم المپیکی مان ( که ظاهراْ ۸میلیارد از بیت الملا مصروف غرورآفرینی هایشان شده است ) به احتمال زیاد در مسابقات پارا المپیک مدال بیشتری از المپیک کسب خواهیم کرد.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
«باید ادامه داد، من نمیتوانم ادامه بدهم، باید ادامه داد، باید، تا زمانی که کلماتی هست، کلماتی بر زبان آورد، باید این کلمات را آنقدر گفت تا مرا بیابند، تا مرا بگویند ...» [فوکو]
مواقعی از زندگی هست که بار سرگشتگیام را از مغزم به دست راستم جریان میدهم. مینویسم تا اندوه، که نه، آن نقطهی آغازین درد و تاریکی، با لرزشهای خفیف دستم خود را بزایاند. تا من جوابی باشم، گشوده به روی خویش، که دستی از غیب برآورده میکندم. تا فتح شوم و از لابلای گفتارم شکفته گردم. با نوشتن میخواهم خود را بیابم. تا در همآغوشی غوغای کلمات بارور شوم، که پس از آن قابلهی من مرا بزایاند، که خویش را عریان به روی خویش ببینم، که زاده شوم، که نوری باشم بر سیمای خویش، که من خود جواب خویشم.
آنتونیو باندراس در اثر سترگ خود "الابنیه عن حقایق الادویه" آورده است از کچلی پرسیدند: "دوست داری مانند همه مردمان دنیا مو داشته باشی؟" جواب داد:"نه" مجداداْ پرسیدند :"دوست داری بقیه مردم دنیا مثل تو کچل باشند؟" جواب داد: "نه" دست آخر پرسیدند: "پس چه دوست داری؟" جواب داد: "دوست دارم همه مردم دنیا کچل باشند و من مو دار." خوزه مورینیو مورخ و شرق شناس انگلیسی حکایت فوق را خاستگاه شعر معروف " من کچلم تو مودار..... " دانسته است.
عارضم به حضور با سعادتان که تاکید جوانفکر مشاور رئیس جمهور بر بهبود روزافزون وضعیت معیشتی مردم، آغاز قریب الوقوع انتشار روزنامه خورشید با هدف سفید نمایی برخی فعالیت های سیاه نمایی شده دولت توسط گروهی از رسانه نما ها، تخم گزاری خروس در نیشابور، کشف ۱۵۲هزار گوریل در آفریقا، کشته شدن ۱۲۳ نفر در هند زیر دست و پا، کشف بقایای خزنده سه متری ۲۵۰ میلیون ساله، استقبال از فیلم سنتوری در جشنواره زردآلوی طلایی، اعلام بدپوشی زنان به عنوان مهم ترین عامل تصادفات رانندگی، واگذاری رسمی تیم پیکان به استان قزوین با دستور رئیس جمهور،افزایش نرخ تورم به ۲۱.۵٪ ، تاکید دبیرشورای فرهنگ بر زیبا بودن آغاز زندگی مشترک در آپارتمان ۳۰ متری، شنای یک کوهنورد زن ۵۰ ساله در دریاچه یخ زده سبلان، تمایل برخی نمایندگان مرد برای عضویت در فراکسیون زنان، مخالفت صفارهرندی با جریان آزاد شایعات، ازدواح مرد ۳۵ ساله با دختر ۷ ساله، تاکید سردبیر رسالت بر وجود آزادترین مطبوعات جهان در ایران، تدوین آیین نامه اجرایی بهینه کردن حضور زنان در سینمای ایران، پدرشدن پیرترین مارمولک جهان، اعلام محتکر بودن دارندگان خانه خالی، جاسازی بمب در خربزه در افغانستان و شکوفه کردن گیلاس و آلوچه در کلاردشت.
دو شب پیش تصمیم گرفتم خودم را خلاص کنم.زمینه و امکاناتش هم فراهم شد.فاصله چندانی هم با عملی کردنش نداشتم.اقدام هم کردم.حتی پستی هم برای خداحافظی از دوستان نوشتم.اما در آخرین لحظات باز هم نشد.هنوز زندگی زورش بیشتر است.بدشانس بودم یا خوش شانس، نمی دانم.دو روز است که احساس می کنم از آن دنیا آمده ام.تجربه نافرجام جالبی بود.با این بار شد ۲ بار.می گن تا ۳ نشه بازی نشه.اگر بار سوی باشد...

