همه چیزم از آن غیر است.
غیر نیز آنگاه که با ایشانم مرا رخصت بخشش میدهند.
گاهِ با ایشان بودن، به وسعت یک شکم زادن است.
حالا، اندوه من نه از کثرت بخشیدن، که از ناتوانی بیغیر بودن است.
گر عشق نباشد به چه کار آید دل
دارم زور میزنم که چیزی بگویم برایت. خوشحالم میکند که چیزی برایت بگویم. به تو تعلق میگیرم، وقتی چیزی دربارهات میگویم. دوست دارم به تو تعلق بگیرم. دوست دارم مال تو باشم. بیا! مال تو، من.
وقتی از تو میگویم، ذهنها را با خودم و خودت، تنها میکنم. تو حتی اگر نخواهی با من تنها میشوی، وقتی از تو میگویم. از تو میگویم، بلند بلند میگویم، تا با تو تنها شوم. با تو تنها میشوم، وقتی از تو میگویم.
بگذار نسیمی از جانبت بتازد. من روی نسیمات مینشینم، با بوی تو همراه میشوم. به بوی تو تعلق میگیرم. که من دوست دارم به تو تعلق بگیرم. از نسیمت، از بوت، چیزی به جانبِ من بوز، مرا همراه من ببر. که من دوست دارم در خیالم همراه تو با من بروم، تو را با خود ببرم.
دارم تقلا میکنم که چیزی بگویم. در چیزی که با تقلا زاده شود، فریبی نهفته است. این را همهی ذاتهای پاک میدانند. اما نه فریبی دارم، نه ذاتِ پاکی، که من، حالا، دوست دارم که تقلا کنم، تا برای تو چیزی بگویم. من تقلا کردن برای تو را دوست دارم.
حیف است؟ زبان به کام گرفتن، ارجح است؟ بگذار باشد. من، حالا زبان به کام، که نه، به دست گرفتهام که برای تو بگویم، که دارم زور میزنم برای تو بگویم، که تو را بگویم. تو کیستی؟ چه نام قشنگی داری. «تو»، زیباترین نام عالم است، وقتی کسی خطابت میکند. «تو»، عین خودت، ملغمهای از صمیمیت و ابهام است، وقتی کسی به آن میخواندت.
دارند نگاهم میکنند. باید از تو گفتن را شرمگین بگویم. همانها که در ذهنشان مرا با تو تنها میگذارند، دارند نگاهم میکنند. تو اما نباش، که من هستم و خوشحالم میکند که برایت بگویم؛ تو آنچه خواستمی، که تقلا کردم، تا بگویم. اینها مال زمانی باشد که میگویی چیزی بگو، و من چیزی برای گفتن ندارم، جز همین تقلای بی دست و پا که گفتم.
پشت یک کامیون دیدم نوشته بود: "دشمنی بالاتر از اولاد نیست شاخ گاوی شاخ تر از داماد نیست"
عرض شود در هفته گذشته:اعلام رضایت رئیس سازمان جوانان و معاون رئیس جمهور از سن کنونی ازدواج جوانان، خودکشی دانشمند عامل سیاه زخم در آمریکا، تولید ماستی موثربرای پیشگیری از سرطان، درخواست نماینده مسجد سلیمان برای توجه به سلامت روحی کاندیدا های ریاست جمهوری، تاکید مدیر کل حوزه استان آذربایجان غربی بر بی نظیر بودن بوسه رئیس جمهور بر دست یکی از استقبال کنندگان، تکذیب حضور زننده دانشجویان دانشگاه امیرکبیر در بزم شبانه در انگلیس، مشخص شدن قهرمان تفنگ بادی مردان، گزارش خبرگزاری مهر درباره امکان مفتی شدن زنان در عربستان، برگزاری کلاس یوگا ویژه سگ ها در آمریکا با نام دوگا، کسب دان ۷ کاراته توسط علی آبادی، لغو همایش تهاجم فرهنگی به غرب، کاهش هزار سال از قدمت مونالیزای سومری، ممنوعیت نشستن خانم های مانتویی در سه ردیف اول تالار وحدت،کشف طعم های مختلف شیر مادر، خشم سیاستمداران ایتالیایی از مافیایی خواندن پارلمان این کشور از سوی روزنامه کیهان، کشف فسیل حشرات ۱۱۰ میلیون ساله و اعلام قدمت ۳۷۰۰ ساله شکلات.
اگر فرض کنیم ارزش کارهایی که ما میکنیم، صرفا در میزانِ توجهی است که برمیانگیزند، آنگاه تئوری ویرانگری سر برمیآورد؛ «کارهای ما هیچ ارزش دیگری ندارند.» این مسئله معمولا مکانیزمی دفاعی را در ما تهییج میکند؛ «دیگران هیچ اهمیتی ندارند.» اما میدانیم که این گفته هیچ مشکلی را حل نمیکند، چراکه «دیگران مهم نیستند و این را باید همان دیگران بفهمند.»
ممکن است روحیهای متعادل بخواهد این گفتهی رادیکال را تعدیل کند و مثلا بگوید: «دیگرانی که اهمیت دارند را من، خود برمیگزینم.» ولی خب، این نیز گرهی نمیگشاید، «انسان در پی اثبات شایستگی خویش است.» و به محضِ پدید آمدن این اندیشه، «دیگری» نقش بارزی مییابد، و ما دوباره با سرشکستگی میفهمیم که واقعا کارهای ما جز ارزشِ نمایش، هیچ ارزشِ دیگری ندارند.
حالا اگر به راستی چنین باشد، آیا کسی که تمام سعی خود را میکند تا مخاطبان بیشتری برای نمایشاش جلب کند، به پوچترین کار دست نزده است؟ یعنی هر قدر که تو دیگران را بیشتر در بازیات دخالت بدهی، به همان میزان به بیهودگی کارت اشارهی بیشتری کردهای. چون هیچ میزان عقلانی قادر نیست ارزش نمایشی اعمال و رفتار انسانها را بسنجد. وقتی به تعامل با دیگری وارد میشوی، رفتارت و همچنین سایر اقسامِ بودنت، اندیشه و احساست، از بیرون هدایت میشود. وارد شبکهای از داد و ستدها میشوی که تکراری بیهوده و یأسآور را سرلوحه قرار میدهند. تو همیشه آن چیزی را میگویی که دیگران گفتهاند، و آن چیزی را میکنی که دیگران کردهاند. یعنی هرچند، با دیگران سخن میگویی، اما جز بیهودهگویی (ژاژخوایی) چیزی به جا نمیگذاری. در صورتیکه تو با این پیشفرض وارد تعامل شدهای که «واجد حقیقتی متمایز از دیگران هستی.» پس لاجرم، همچنان به تمایز میاندیشی، به برتری، به آن چیزی که وجودت را یک مرحله از نمایش فراتر ببرد.
اعطای نشان نظامی به یک سگ آمریکایی، کشف سودمندی تماشای فیلم کمدی برای قلب، ارزیابی انیمیشن " دست های خالی قلب های بزرگ" به عنوان یکی از مصادیق راستای تاکتیک جدید دشمن از سوی مشاور هنری رئیس جمهور، برگذاری نمایشگاه صدسال هنر قباله نویسی نکاح در برج آزادی، تکذیب خبر معرفی داوودی به عنوان وزیر اقتصاد، نظارت بسیج بر روند صرفه جویی بر مصرف انرژی، اخراج مربی و مدیر شیرخوارگاه زنجان، گرایش به روسری در صنعت مد غرب، اعلام قطع برق و خاموشی روزانه حتی در منزل وزیر نیرو، اعلام ناراحتی رئیس دولت از به زحمت افتادن مردم، اعطای مجوز به طلاب مشهد برای برخورد با رانندگان متخلف، تکذیب شایعه پنج برابر شدن قیمت برق از مهرماه، اعلام آمادگی عضوشورای مرکزی جمعیت ایثارگران انقلاب برای ناهموار کردن مسیر ورود اصلاح طلبان برای ورود به انتخابات، کشف بی رنگ شدن زنبور عسل به هنگام بیماری، اعلام بهتر بودن حس و حال کمانچه در گذشته از سوی یکی از پیشکسوتان این رشته، آغاز درمان مجازی معتادان در ایران، کشف بیماری جدید حفره بینی، شکایت مسعود ده نمکی از عوام زدگی سینمای ایران، پس دادن برق ایران از سوی جمهوری آذربایجان، درخواست جدایی زنی از شوهرش به دلیل خساست شوهر در خرید خیار و اهتزاز پرچم ایران در قطب شمال.
وقتی در حالِ فکر کردنایم، یا در حال خواندن، و یا به طور کلی در حالِ بودن، میز و صندلی و در و دیوار، همانقدر اهمیت دارند که ما اهمیت داریم. وقتی در حالِ بودنایم، همهی چیزهای اطراف ما، از لباس گرفته –که چسبیده به تن ماست- تا آسمان بالای سر، به بودنمان مربوطند. بسیاری از عقدههای حقارتی که خیلی وقتها در وجود ما جریان مییابند را، تنها با عوض کردن یک صندلی میتوان از میان برد (یا لااقل برای از میان بردنش تلاش کرد).
ما بسیار شنیدهایم که «از این ستون به آن ستون فرج است.» من این را نمیگویم. نمیگویم «از این صندلی به آن صندلی فرج است.» نمیگویم همینطور ذوقی و یکباره جا عوض کردن برای وجود مستأصل مفید است (هرچند شاید این را هم بگویم). اما من، شیوهی اصیلِ هستی منظورم است. آن طرزی از بودن که با آن راحتیم و معمولا ما را با آن یکجا نمییابند. من الزاما نمیگویم ستون یا صندلی خود را عوض کن، بلکه میگویم اگر ستون و صندلیات را نیافتی، آن را خودت بساز، یا لااقل برای یافتن و ساختنش زندگی کن.
به چهرهی من میخندی و صدایت را کودکانه میکنی؛ «شلام، خوفی؟ …»
به چهرهات نگاه میکنم. تو همچنان با اصرار لبخند به لب داری و این بار گردنت را هم کمی کج میکنی. حالا خیال میکنم که انگار با گردنی کج و لبانی خندان، داری به من، با لحنی جدی و غدار میگویی؛ «تو هرگز مرا نخواهی یافت. من هرگز از آنِ تو نبودهام.» و من شبیه کسی که ناگهان چراغها را برایش روشن کرده باشند، و خود را در همآغوشی ِ جهنمی سوزان بیابد، میشوم. یخ میزنم. جهنمات مرا یخ میزند. کاری کردهای که همچون موجودی خوار و ضعیف، با خود بگویم؛ «چقدر بزرگوار است که مرا تحمل میکند. چه صبری دارد که به رویم میخندد.» خندهات برایم نماد صبر است. حالم از صبرت به هم میخورد.
خون به رگهایم میدمد. فریبخوردهی چشمانات میشوم. اینجا درست لحظهای است که گمان میکنم تو را یافتهام. کف به کف میزنم و لب به لب میسایم، حضور تو را جشن میگیرم، با تو همآوا میشوم؛ «آله، خوفم. تو شطوری؟ …» به لعنت خدا هم نمیارزم. ای کاش «بوف کور» را می توانستم دوباره بنویسم!
به آگهی های رسانه ها زیاد توجه می کنم.نوع ایرانی اش برایم همیشه عذاب آور بوده.اخیراً به آگهی های استخدام توجه بیشتری دارم.به یک نمونه که به تازگی دیدم خیلی عجیب بود.
یک شرکت معتبر در زمینه IT برای تکمیل کادر فنی خود نیاز به یک مهندس کامپیوتر با مشخصات زیر دارد:
شرایط تخصصی:
- آشنا به شبکههای LAN، WAN
- مسلط به امنیت شبکههای مبتنی بر Linux و Windows
- مسلط به زبانهای برنامهنویسی C#، ASP.NET، J2EE
- مسلط به بانکهای اطلاعاتی Oracle 10g
- آشنا به فناوری ERP
شرایط عمومی:
- داشتن کارت پایان خدمت یا معافیت دائم
- حداقل 5 سال سابقه کار مفید
- فارغالتحصیل دانشگاههای دولتی
- معدل بالای 15
مطمئنم آگهیهای مشابهی چون مورد بالا را بارها در جراید دیدهاید و شاید خود یکی از آگهیدهندگانش باشید. باور کنید اغراق نکردهام. این آگهی دقیقاً از یک مورد مشخص رونویسی شده است. به نظر شما تفکر آگهیدهنده چه بوده و قصد دارد چند نفر را استخدام کند؟
متأسفانه چندی است مدیران شرکتهای مرتبط با حوزه انفورماتیک در فکر استخدام افرادی چنین هستند و گمان میبرند که با گرد هم آوردن کارمندانی مشابه با مشخصات فوق، کادری نخبه، کارآمد و قدرتمند خواهند داشت و موفقیت خود را تضمین خواهند کرد.
این که فردی را برای شرکت خود بیابیم که مسلط به دوایر متعدد تخصصی باشد، زیاده از حد ایدهآل به نظر میرسد و صد البته رندگونه به چشم میآید. مسلم است که تخصصهای فوق در حوزه دانش یک فرد نیست اما از قرار معلوم، شرکت مربوطه قصد دارد تا به جای استخدام چند نفر و پرداخت چند حقوق همه را در یک نفر خلاصه کند.
دردسر دیگری که فارغالتحصیلان با آن روبرو هستند، برخورد نامناسب برخی از شرکتهای معظم و معتبر کامپیوتری است. اعتبار یک شرکت متأسفانه در بسیاری از موارد باعث غرور و خودبزرگبینی دهشتباری شده به نحوی که در بسیاری مواقع استخدامکننده به تحقیر با جویای کار برخورد میکند.
در همین راستا برخورد شخصی یک شرکت بزرگ و معروف سرویسدهنده اینترنت برای انتخاب کارمند خود به سؤالات نامربوطی روی میآورد که به هیچ وجه مرتبط با نوع کار نیست. برای مثال یکی از سؤالات تخصصی(!) مورد نظر این است که تاریخ دقیق دریافت کارت پایان خدمت یا معافی شما چیست؟ اگر جویای کار روز و ماه مورد نظر را حفظ نباشد به این نتیجه میرسد که فرد دقیقی روبرویش قرار نگرفته است. سپس با برخوردهای قهرآمیز طرف مقابل را در حالت انفعال قرار میدهد و نهایتاً سعی دارد تا وی را با حقوقی بسیار اندک و مشروط استخدام کند. درست است که استخدام در شرکتهای معتبر باعث پیشرفت هر فرد بوده و برایش اعتبار به همراه دارد اما شنیدن این مفهوم در فحوای تکتک جملات مسؤول استخدام به نحوی که لطف به نظر برسد، به هیچ وجه پسندیده نیست و مسلماً تأیید میکنید که به کار بردن جمله «شما به درد ما نمیخورید» بیش از حد تحقیرآمیز است.
در یک شرکت بزرگ دیگر که شعبات متعددی در داخل و خارج ایران دارد و آگهیهای استخدامش بخشی دائمی در صفحات جراید و وب را به خود اختصاص داده است، شرط معدل بالای 16 بیش از تواناییهای فردی مورد توجه است. بعید میدانم تواناییهای یک مهندس فروش رابطهای مستقیم با معدل فارغالتحصیلی داشته باشد.
بحث حقوق هم آشفتهبازاری است برای خود. بسیاری از مهندسان حوزه کامپیوتر با مشکلات عدیدهای در این زمینه رو به رو هستند. حقوق آنان بسیار اندک است به نحوی که اغلب آنها دو و سه کاره هستند. این مطلب نه تنها باعث عدم تمرکز فرد در زمینه کاری میشود بلکه کمکاری وی را به همراه دارد.
نکته دیگر این که بسیاری از شرکتها به دنبال استخدام کارمندان زن هستند. این مسأله یکی از مشکلاتی است که اخیراً گریبان کارجویان مرد را گرفته است. مدیران به استخدام زنان متمایلتر هستند و یکی از دلایل مهم آن کمبود حقوق و قناعت آنان به حقالزحمه پایین و البته ۰۰۰ است. به زبانی سادهتر زنان کمتر دردسرساز هستند و میتوان با حقوق پایین آنان را استخدام کرد. البته نمیخواهم وارد مسایل حاشیهای و معضلات اجتماعی کار برای زنان شوم که خود مبحثی مفصل و قابل بحث است.
حال توجه شما را به ترجمه یک آگهی جلب میکنم که مربوط به یک شرکت خارجی در ایران است:
یک شرکت معتبر خارجی با بیش از 500 شعبه در نقاط مختلف جهان و 50 هزار پرسنل به دنبال یک مدیر IT با مشخصات زیر است:
- مدیر IT آشنا به فناوریERP برای سرپرستی 10 نفر
- دوره آزمایش: 3 ماه
- وضعیت سفر: محل خدمت تهران، دو سفر سالانه به ترکیه، یک سفر سالانه به آلمان
- حقوق ماهانه: 16 تا 22 میلیون ریال به همراه مزایا و قابل افزایش
- مزایای دیگر: یک ماشین پژو 405
خودتان مقایسه کنید و نتیجه بگیرید!
ما به غر زدن معتاد شده ایم.با هرکس حرف می زنیم غر می زند.همه به دنبال گوشی مفت و روانی آرام می گردیم که تمام عصبیت ها را سرش خالی کنیم.مدام روان یکدیگر را می جوییم انگار نه انگار که وضع فعلی مملکت و اخبار روزنامه ها و تلویزیون و اینترنت به اندازه کافی ناخن بر تخته سیاه اعصابمان می کشد.اصلاً اگر اوضاع اينقدر ناجور است چرا نمي رويم دسته جمعي (مثل نهنگ ها ) خودكشي كنيم و قال قضيه را بكنيم؟يك تكه خوبي لابد دارد كه هنوز زندگي مي كنيم.در خارج از مملكت خودمان خانمي فيليپيني را ديدم كه با داشتن يك بچه و از دست دادن شوهرش در تصادف، روزي ۱۸ ساعت!! در بدترين شرايط آب و هوايي كار طاقت فرسايي انجام مي داد ولي آنچنان راضي و خوشنود به نظر مي رسيد و با لذت كارش را مي كرد كه حسرت حتي يك كلمه غر كوچك را به دل ما مي گذاشت.
فکر می کنم ایده خوبی باشد اگر یک NGO با نام انجمن غرغروهاي تحت درمان را بيندازيم.انجمني براي حمايت از غر شنوندگان.اين انجمن بايد زماني را هم اختصاص بدهد به پاك كردن انسان ها.دورتا دور بنشينيم و يكي يكي بلند شويم و مثلاً بگوييم: "من سياوش ميرخاني هستم.من غر مي زدم اما حالا پاكم" بعد هم يكديگر را تشوق كنيم.در كمال آرامش بنشينيم مشكلاتمان را بنويسيم روي كاغزذ ببينيم چندتايش را مي توانيم حل كنيم.تعداد كمي از آن ها را؟ نه ديگر اين بي انصافي است.خيلي هايش برايمان غير قابل حل به نظر مي رسد چون معتاد هستيم به غر زدن.چون به اين شرايط عادت كرده ايم.چون طبق قانون اينرسي نمي شود راحت از موقعيت قبلي خارج شد.اينها آسان نيست اما يك آدم پاك توان انجام كارهاي سخت را هم دارد.اين انجمن بايد آدم هاي پاكي را تربيت كند كه حاضر نمي شوند غر بشنوند.آدام هايي كه خيلي موقر و جدي براي هر كسي كه يك جفت گوش مفت گير آورده توضيح بدهند كه : دوست عزيز! حواست هست كه داري غر مي زني؟حواست هست كه از اطرافيان استفاده اي در حد دستمال كاغذي مي كني؟ ممكن است طرف اول گيج بشود.اصلاً حالش گرفته بشود.بعد كه تعداد آدم هاي پاك زياد شد ديگر به سختي گوش مفت پيدا كندو بعد كم كم به اين فكر بيفتد كه از حجم غرهايش كم كند.
اگر غر از زندگي ما ايراني ها حذف شود،مي بينيم كه چقدر آرام شده ايم.فكرمان چقدر باز شده.چقدر توانايي انجام كارهاي جديد را داريم.اين انجمن را بايد روزي راه انداخت.شايد روزي در همين وبلاگ شروع به ثبت نام كرديم.

پی افزود: مراجعان امکانات نظرات بسیارجالبی دررابطه با این پست برایم نوشته اند.حتی یکی از آن ها مدعی شده که این عکس معروف است و در سایت های دیگر هم آن را دیده است.جهت اطلاع بعضی از دوستانی که اظهار نظرهای حیرت انگیزی کرده اندعرض می شود عکس فوق بازی با نور یک چراغ قوه کوچک در تاریکی یک غار است بدون هیچ افکت کامپیوتری.
بعضی از کتاب ها هستند که سال ها پیش آن ها را خوانده ای اما هنوز هم پس از گذر چند سال هر ازچندگاهی باز به سراغش می روی و باز هم لذت می بری."ناتور دشت" برای من چنین کتابی است. ترجمه عجیب و جالبی شده عنوان این کتاب.در لغت نامۀ دهخدا کلمۀ "ناتور" یافت نمی شود در عوض برای "ناطور" معانی متعددی ذکر می شود که یکی از آن ها "دشتبان" و "حافظ زراعت" است. این کلمه عربی است. شاهد از شعر سعدی:
جهاندیده پیری بر او بر گذشت
چنین گفت خندان به ناطور دشت
در انگلیسی catcher به معنی گیرنده است و به گیرندۀ توپ در بازی بیسبال نیز اطلاق می گردد. به هر حال ترجمۀ فارسی عنوان شاهکار جی.دی.سلینجر، اگرچه اندکی غریب اما گویا و رسا است.
ناتور دشت نخستین بار در ۱۹۵۱در آمریکا منتشر شد. این کتاب نخستین رمان "سلینجر" محسوب می شود که موفقیتی جهانی و بی نظیر برای او به بار آورده است. همچنین این رمان به عنوان یکی از مشهورترین آثار ادبی قرن ۲۰ و بهترین اثر نویسنده شناخته شده. بعد از انتشار، کتاب به فروش حدوداً ۲۵۰۰۰۰ نسخه در هر سال رسید و در مجموع بیش از ۶۰ میلیون نسخه از آن فروخته شد!
احتمال زیادی دارد که در مواجهۀ اولیه با اثر، و حتی تا مطالعۀ بخش عمده ای از کتاب، متن ساده و عاری از هرگونه اتفاق مهم آن، شما را مایوس و غافلگیر کند. اما یقیناً اتفاق های بزرگ و خارق العاده در داستان ملاک برتری و ارزش آن نیستند.
ماجراهای کتاب در دهه های ۴۰و ۵۰ روی می دهد. هولدن کالفیلد نوجوان 16سالۀ امریکایی از دبیرستان اخراج شده و قبل از رفتن به خانه تصمیم می گیرد به جایی در نیویورک برود و پیش از رسیدن نامۀ مدرسه به دست پدر و مادرش چند روزی را در نیویورک بماند. در این چند روز او سعی می کند با افراد مختلفی رابطه برقرار کند و گاه با دختری یا معلمی یا دوستی قرار می گذارد و تمام آنچه در طول این مدت سپری می شود را برایمان توصیف می کند. اما نکته اینجاست که تمام این ماجراها - شاید بجز یکی دو مورد کوچک - به طرز غمباری مایوس کننده و زننده هستند طوری که هولدن را دچار یک افسردگی و بی حوصلگی حیرت آوری می کنند.
این کتاب همیشه جزو گزینه های اول من برای هدیه دادن به دوستانم بوده.کتابی که پس از ۱۰ سال هنوز تاثیرش را در ذهن و فکر و نوشتنم احساس می کنم.شما هم شاید بتوانید در این احساس شریک بشوید.امتحانش ضرری ندارد.
نشریات زیادی برایم می آید.نمی گویم مشترک هستم چون بعد از یک تجربه عذاب آور اشتراک مجله فیلم دیگر توبه کرده ام که با این سیستم توزیع، مشترک هیچ نشریه ای نشوم.اواسط خیابان آصف یک دکه روزنامه فروشی دست به ابتکار جالبی زده ( البته چندان ابتکار هم نیست، اما آنقدر کاسب تن پرور و متوقع دیده ایم که دیگر حرکت ایشات در نظرم ابتکار می آید).بسیاری از همسایه ها و هم محلی ها مشترک دکه ایشان هستند و هر روز نشریات درخواستی ات را به محض رسیدن به در خانه ات می فرستد و ماهیانه به حساب و کتابش می رسد.بسیاری از همسایه ها و دوستانم مشترک این مرد زحمت کش و با ذوق هستند ( ایشان در دکه شان سیگار نمی فروشند!! ).برای من پنج روزنامه ،شش هفته نامه و شش ماهنامه و یک بخارا ( ترتیب زمانی انتشارش را در این ۱۰ سالی که می خوانمش هنوز کشف نکرده ام ) می آید که در زمینه های اجتماعی، فرهنگی، ورزشی ،ادبی، سینمایی ، معماری و عکاسی و اتومبیل هستند.اما منظور از این روده درازی آنکه اکثر این نشریات خصوصاْ روزنامه ها تقریباْ خوانده نمی شوند و روی میزی تلمبار می شوند و هفته ای یک بار همه شان به داخل کمدی منقل می شوند.از جمله سرگرمی هایم در شب های بی خوابی تورق همین نشریات انباشته شده ی روی میز در طول هفته است.دیشب متوجه شدم که زمانی که از بین انبوه اخبار ریز و درشت این جراید چندتایی را انتخاب کنم و در کنار هم بگذارم و پشت سر هم بخوانم زیبایی خاصی پیدا می کنند.قصد دارم به طور آزمایشی چند هفته ای این کار را در غالب وقایع اتفاقیه انجام بدهم و در هر هفته اخباری از میان این نشریات را در کنار هم بگذارم.و البته نظرات دوستانی که به امکانات سر می زنند نیز مورد توجه خواهد بود (این جمله آخر خیلی لحن مزخرفی داشت).
و اما وقایع اتفاقیه این هفته:
کشف ایجاد لذت در مغر مادر توسط خنده نوزاد، اعلام تمایل دارندگان حیوانات خانگی به حمایت از مک کین، متهم کردن بروس لی به سرقت ادبی از کتاب های کنفسیوس، اشاره مهرداد بذر پاش (مدیرعامل سایپا) به زیاد بودن اوباما ها در میان اصولگرایان، ممنوعیت لباس های تنگ در عربستان، کشف عدم امکان خرید شادی با پول توسط دانشمندان آمریکایی، رشد ۱۰ درصدی صادرات آمریکا شامل لباس های زیر زنانه و اسپرم گاو به ایران، پخش مستند مرد باردار از تلویزیون انگلستان، افتتاح کارخانه شیشه ضدگلوله در قم، کشف تاثیر روبوسی بر سلامت روحی افراد، اشاره علی آبادی به سیاست دولت نهم در شفاف سازی قرارداد بازیکنان فوتبال، کشف اثرات پوست بادمجان در مبارزه با پیری، در آوردن یک کیلو پنجاه گرم میخ، زنجیر، کلید و انواع پیچ و مهره از معده یک بیمار روانی، نگرانی العربیه از خرید میمون توسط ایران، کشف ارتباط دندان قروچه و مشکلات روانی اجتماعی، شگفتی دانشمندان از امکان کاشت شلغم در خاک مریخ، موفقیت یک کارشناس ژنتیک گیاهی ایتالیا در کاشت درخت بادنجان و گوجه فرنگی، اعتراض مشاور هنری رئیس جمهور به پخش انیمیشن حمله ناو آمرکایی به هواپیمای مسافربری از شبکه یک سیما، بازداشت زن بازرگان انگلیسی در ساحل دبی به دلیل وضعیت غبر اخلاقی،کشف گونه جدید جنون گاوی،اعلام رای دیوان عدالت اداری درباره فیلم سنتوری و امکان پرکردن دندان کوسه در اعماق آب.
نمیدانم تا حالا دست داده که با یک آخوند همصحبت شوید یا نه؟ بخاطر موقعیت شغلی و سوابق تجربی شخصی ( شرمنده دوستانی هستم که از گذشته حقیر بی اطلاع هستند و بنده توضیح بیشتری نمی توانم بدهم) به اقتضای رسالتی که در حفظ دین برای خودشان احساس میکنند، گفتگو با ایشان غالبا به وادی معقولات میکشد و حال و هوای پیچیدهای میگیرد. آخوندهای جوانتر و باحوصلهتر، سعیِ زیادی میکنند که وقتی با کسی بحث میکنند، از سر دوستی وارد شوند. شوخی میکنند، سر به سر طرف میگذراند، حتی نوبتاش که برسد به همکسوتانشان بد و بیراه میگویند، و در شکایت از مشکلاتِ زمانه، با طرفِ مقابل همنوا میشوند.
خلاصه شگردهای مختلفی (سوای برهان و استدلال عقلانی) به کار میگیرند تا بگویند: «مشکل از اسلام نیست»، «روحانیت با مردم است»، «انسان فطرتا خداجو و مسلمان است»، «مردم ِ ما به اهل بیت ارادت دارند»، «امثال دکتر سروش، مشکل فردی دارند و حالا دارند به در و دیوار گیر میدهند» و ...
در واقع وقتی این حرفها را میزنند، به چهرهشان که نگاه کنی، سرشار از دوستی و مهر و انسانیت و علاقه است. اغلب با حرارت سخن میگویند. مردمدارند. سر به سر کوچکترها میگذارند، و با بزرگترها محترمانه برخورد میکنند. خیلی سخت بتوانی در هنگام گفتگو با ایشان، روی یک موضوعِ خاص متمرکز بشوی. از نظر آنها همهی موضوعها به هم مربوط است، مگر اینکه عکساش ثابت بشود. اصرار زیادی دارند که بگویند بحث دقیق و علمی را باید در دانشگاه و حوزه انجام داد و کوچه و خیابان جای بحث علمی نیست. کوچه و خیابان جای زندگی با مردم است، جای رتق و فتق مسائل و مشکلات روزمره، جای دوستی کردن، جای احوالپرسی و مطایبه، جای روضه خواندن و گریستن و مولودی خواندن و خندیدن. راست میگویند، کوچه و خیابان جای حرفهای کوچه خیابانی است. اما نمیگویند که این سخنشان، مال ملکتی است که حوزهاش، حوزه است و دانشگاهاش، دانشگاه. نمیگویند که حرف جدی زدن در حوزه و دانشگاه هم ناممکن است. نمیگویند که خودشان بارها این قاعده را نقض میکنند و روی منبر، یا کنج محراب، حرف علمی به خورد مردم میدهند.
مایلم شیوهای که آخوندها برای گفتگو با مردم برگزیدهاند را «فرهنگ شفاهی» بنامم. در «فرهنگ شفاهی»، قواعد و قوانینی حاکم است که عقلانیت را به میزان بسیار زیادی سیال میکند. حرفی که زده میشود و محتوایی که ارائه میگردد، از شیوههای بیانی (rhetoric) تاثیر زیادی میگیرد. دوستی و بگو و بخند، همان اندازه مهم است که قدرت و بیان و استدلال . آنها که فرهنگشان برای گفتگو شفاهی است، خیلی زود نظراتشان دچار تحول میشود. پیدا کردن مسیری شفاف و گویا برایشان دشوارتر است.
در مقابلِ«فرهنگ شفاهی»، «فرهنگ کتبی» رایج است. در این فرهنگ، انسانها بیش از آنکه بشنوند، میبینند، میخوانند. رسانههاشان بیشتر دیداری است تا شنیداری. این فرهنگی است که در آن، انسانها به یکدیگر مجال میدهند تا خوانده شوند. وقتی شما کتاب میخوانید، با بزرگواری و اشتیاق به نویسنده فرصت دادهاید تا حرف بزند، و بدون اینکه کسی بتواند وسط حرفاش بپرد، سخنپردازی کند. سخنپردازی کند، بی آنکه کسی جز خواننده شاهد ماجرای میان گوینده و مخاطب باشد. به تعبیر والتر بنیامین، رسانه حاوی نوعی ادراکِ حسی نیز هست. یعنی رسانهای همچون «متن» قادر است نوعی دیگر از بازی را بر ذهن ِ مخاطباناش هموار کند. خواننده قادر است بیپروا بر متن بنشیند، و بدونِ آنکه دلواپس صور اجتماعی رفتارش باشد، به حلاجیِ متن بپردازد. البته اینجا نیز عقلانیت سیال حضور دارد، ولی در مقایسه با سیالیت فرهنگ شفاهی بسیار ناچیز است. مردمان در اینجا با یک عقیده و رای زندگی میکنند و بعد از مدتی ممکن است از آن عدول کنند، اما زمان لازم برای عدول به نسبت طولانیتر است.
به نظر من ایران، همچنان مهد فرهنگ شفاهی است. آنان در چنین فضایی است که قدرت می یابند و بسیار هوشمندانه قادرند از این فضا به نحوههای گوناگون سود ببرند. به عبارتی تا در چنین فرهنگی زندگی میکنیم، همواره کسانی از هنرپیشگان و رابطهبازان میدان را به دست میگیرند و کمتر مجالی برای برخوردهای عمیقتر و به یاد ماندنیتر پیدا میشود.
مردم ما علاوه بر محتوای گفتگو به حواشی گفتگو هم میپردازند و اغلب، اطلاعات سودمندشان را از حواشی است که اخذ میکنند. ما مردمان فرهنگ شفاهی، زندگیِ سیالی داریم و هرقدر که فن بیان و هنرپیشگیمان بیشتر باشد، بیشتر میان همدیگر گل میکنیم.
تو نیستی و من دلتنگت که میشوم سراغت را از وبلاگت میگیرم، که قرص و محکم آنجا نشسته و اندوهِ من را در نبود تو با چشمانی بیخیال نظاره میکند. این وبلاگت است که آنجاست یا خود توئی؟ چرا حرف تازهای نمیزنی؟ چرا میخواهم باور کنم که خود توئی؟ کاری کن. چیزی بگو. خودت هم اینقدر مکرّری؟ دیر به دیر تازه میشوی؟
تلاش میکنم که به عمق کلماتت نفوذ کنم، به عمق تنات. گاه یک کلمه چنان میگیردم که سراسر شوق میشوم، از دوباره خواندنت. چه سری هست در دوباره خواندنت؟ چه رازی را پنهان کردهای که من مسخرِ کشف اویم؟ چرا برملا نمیشود؟ چرا برملا نمیکنیام؟ مرا در کلماتت نمییابم. مرا در کلماتت لمس نمیکنم. حروف اسمت را هجی میکنم. یک بار دیگر، از نو، تمام زوایای وبلاگت را میکنم، میکاوم، شاید چیزی بیابم، که تو را مقابل چشمانم برقصاند، یا ببخش، مرا مقابل چشمانت به رقص آورد.
رنگ وبلاگت را با چشمانم لیس میزنم، تو را نمییابم. تو نیستی. حالا خود واقعیات کجاست؟ حدس میزنم. تو را در خود واقعیات حدس میزنم. در خوشبینانهترین حالت از من تهی است. ولی مگر خود واقعیات را تا کنون دیدهام؟ تو همیشه برای من تصویری بودی، رد نوشتهای، وبلاگی ...


توی فرودگاه بندرعباس کلافه از تاخیر یک ساعته پرواز نشسته بودم و با روزنامه خودم رو باد می زدم که دو نفر آمدند در دو طرف من نشستند.یکی از این جوانان ارزشی با ریش و پیراهنی روی شلوار و تسبیح و... و دیگری مردی سی و سه چهار ساله با نیمچه ریشی بر روی چانه و موهایی ژل اندوند ( این ترکیب را الساعه خودم ساختم)و آدامسی در دهان.اولی عکس یکی از روحانیون ( ملا،شیخ یا آخوند سابق)را لبخند بر لب، روی موبایلاش گذاشته بود. تا موبایل را باز میکرد، اولین تصویر، تصویر او بود که میدید.
دومی عکس شکیرا (shakira) را، نیمه عریان، روی موبایلش داشت. تا به موبایل نگاه میکرد، اولین تصویر، تصویر او بود که میدید.
این هر دو در سالن، کنار من نشسته بودند. اول که دیدم پیش خودم گفتم، چه احمقهایی! که هنوز زندگیشان به چیزهایی گره خورده که من رغبت پر کردن زندگیام با آنها را در خود کشتهام (البته از شما چه پنهان، سوای ابعاد ولایتمدارانهاش، شکیرایش بد... ای بود. بد ... که میدانید چیست دیگر؟). فکر کردم، چقدر باید آدم بیفکر و بیانصاف باشد که دو عکس، دو آدم، آن هم با این استانداردهای پائین زیستن را هر روز و با هر زنگ موبایل تماشا کند و به یادشان بیافتد. فکر کردم اینها چطور خودشان را راضی کردهاند که در چنین چیزهای مختصری زندگیشان را خلاصه کنند. یکیشان در یک مرامِ دروغین و پر از تناقض و افراطی که روی هرچه ستم و بیداد است را با شعار ِ عدالت و مهر کم کرده است، و دیگری در سیمای عریان زنی مست، که تفرجگاهِ شاهان هزار و یکشب را به زندگی عامه تسری داده است؛ همانقدر بیخیال، همانقدر اشرافی، همانقدر حال به هم زن.
با خود در این هیس و بیس بودم که احتمالی همیشگی در سرم تکان خورد. گفتم، نکند من خود احمقام و از قضا اینها هستند که با درایت و هوش، معنای زندگی را فهمیدهاند. راستش، چند بار شده که از راه فرزانگی، به همان شیوهای اقرار کردهام که مردمان، سالیان درازی است به همان روش زندگی میکنند. چرخ زدهام و چرخ زدهام و دیگر بار به همان جا رسیدهام که روزی در چشمانام فرونشسته بود. به یاد توصیفات بینظیر کیرکگور از «شهسوار ایمان» افتادم. همانکه زندگیاش در ظاهر با دیگر مردمان مو نمیزند و چه بسیار بهتر از یک خرده بورژوا در خیابان قدم برمیدارد. همانکه خود را میان سایرین گم کرده است، تا به همانجایی برسد که از آنجا برخاسته است. به یاد توصیفات نیچه از «ابرانسان» افتادم. همانکه میخورد و میخندد و برای اخلاقیت اشرافی من، تره هم خرد نمیکند. کار ِ او هجوِ من و امثال من است. امثال منی که زندگی را در چیزی بیشتر از آنچه پیش رویمان است میجوییم. نه اینکه زندگی چیزی بیش از این نیست، نه. او این قضیه را خوب میداند که زیستن آدمی باید از رشد پیاز و سیبزمینی چیزی بیشتر داشته باشد. او به همهی این قضایا واقفتر از من است. این منام که زندگی را از راهی غیر از مسیر راحت و همهپذیرش میپیمایم. این منام که رگههای اشرافیتِ منفردم، سلیقهای تک و تنها به من بخشیده که نه هیچگاه کفایتام میکند و نه هیچگاه به منزل میرساندم. این اوست که با عشوهی یک رقاصه ذوق مستی در چشماناش گود میزند و با خندهی یک پیر آرامش هنگام مرگ را در آغوشاش میآزماید. این منام که از عیش و ذوق به دورم و آرامش گاهِ مرگ را نخواهم دید. اما او را به واقع، نه پیری است و نه رقاصهی هزار و یک شبی. افسانهای است که میان دیگر افسانهها رهاست، گم شده است، رنج هستی را با توانِ بیشتری میرماند. منام که با تمام توان، در نهایت فرهیختگی، نیرویی هرز رفتهام. شاید همسایگان من با موبایلهایشان و با ظاهر عامیانه و نافرهیختهشان، همان ابرانسانها و شهسواران ایماناند، که در اعجابی به غایت عمیقتر، اندوه من و امثال من را میخورند، که چه سان با جدیتمان در معنی، معنی را از عالم ستاندهایم. شاید آن احمق منام.
فرانسیس بیکن حکایت جالبی نقل میکند:
روزی خدمهی یک معبد، مردی که با کشتی قصد مسافرت داشته را به درون اطاقی میبرند و به او میگویند: "عکسهایی که روی دیوار میبینی، عکسِ کسانی است که نذر معبد کردهاند و طوفان دریا به آنها آسیبی نرسانده است. تو هم میتوانی جزء این دسته باشی و با خیال راحت سفر کنی." مسافر نگاهی به عکسها میکند و با برانداز کردنشان میگوید: "بسیار خب، اما عکس کسانی که نذر معبد کردهاند و طوفان غرقشان کرده را کجا زدهاید؟"
به گمانم ما همیشه، هرگاه که فکر میکنیم چنین میکنیم. همواره در اثر غفلت است که احکام متولد میشوند (این جان کلام همهی متفکرانی است که به رابطهی دانش و قدرت اشاره میکنند). نمیتوان در علوم انسانی، از حقیقت چیزها پرسید، به این دلیل که حقیقت و معنا یک برساختهی اجتماعی است. ساختههای اجتماعی دائما یک سری از واقعیات را سانسور میکنند (کاری که خدمهی معبد برای آن مسافر کردند)، تا بتوانند حقیقتی منسجم و مقبول را ارائه کنند. میزان و نحوهی این سانسور و حذف، بسته به سامانهی دانایی (episteme) تغییر و تحول مییابد. ابدا هم نباید انتظاری معصومانه داشت. نباید انتظار داشت که در دانش چیزی سانسور نشود. حذف دقیقا بخشی از استدلال است، وگرنه کلام ظاهری متناقض و از همپاشیده مییابد.
خیالتان را راحت کنم، در علوم انسانی حقیقتِ ذاتی نمیتوان یافت (دیگر نپرسید «حقیقت چیست؟»، دیگر سوال از ذات نپرسید. پاسخ این سوال را جز خودتان کس دیگری نمیداند). هر دانشی در باب انسان از آنجا که از زبان فراتر نمیرود، دانشی است ناقص و توتالیتر، ناقص به این دلیل که شواهد را حذف و دستهبندی میکند و توتالیتر به این دلیل که مجال نفس کشیدن برای دیگر اندیشهها باقی نمیگذارد.
نتیجهی منطقی اول:هرگاه خواستید حرف خود را ثابت کنید و حقیقتِ سخنتان را بر دیگری آشکار کنید، لازم نیست جان بکنید و لباس از قرآن بپوشید و شیخالرئیس دهر شوید، تنها کافی است بدانید که سخنتان زمانی معقول خواهد بود که پیش از هر حرفی، عقل را برای دیگران تعریف کرده باشید. و تعریفِ عقل، از راهی بجز زندگی و عمل ممکن نیست.
نتیجهی منطقی دوم: اول زندگی کنید، بعد سعی کنید که بیاندیشید (یه چیزی تو مایههای برو کار می کن مگو چیست کار).
زیاد با کودکان میانه ای ندارم.نه اینکه چندان خوشم نیاید، زمینه و موقعیتی نبوده تا با کودکان زیاد دمخور باشم.تا جریان تاسیس مهد کودک و پیش دبستانی پیش آمد.در طول این مدت کودکان زیادی را دیدم.از ۶ ماهه تا ۶ ساله و تازه متوجه شدم که چقدر با دنیا آن ها غریبه ام.چقدر برایم ناشناخته اند.
چند ساعت پیش یکی از همسایه ها با طفلش که هنوز به یکسال هم نرسیده آمد منزل من و بر خلاف تصوری که از خودم داشتم بسیار با من گرم گرفت و من هم بر خلاف تصورم از بازی با این انسان کوچک بسیار احساس خوشایندی داشتم.آنقدر گرم بازی با دخترک بودم که اصلاْ پدرش را به کل فراموش کردم.تا کنون احساسی به این شیرینی را تجربه نکرده بودم.من که زبان کودکان نمی فهمم اما از نگاه ها و لبخندهای دخترک تشخیص می دادم که او هم در این لذت سهیم است و عجیب ترین حسی که تا کنون تجربه کرده ام اتفاق افتاد.داشتم شاهکار های هنری ام را بروی دیوار ها نشانش می دادم که طفل کوچک در آغوش من به خواب رفت.سرش روی شانه ام افتاد و انگار سالیان سال است به خواب رفته.اول کمی ترسیدم.به پدرش گفتم : "بیا این بچه رو ببر بخوابون" جواب داد : "این بچه الآن خوابیده،چی رو بخوابونم؟!" .باورم شد که بچه ای را خوابانده ام البته من کاری نکردم خودش خوابید.پدرش هم که ظاهراْ مادر بچه کودک را به او سپرده و به منزل دوستش رفته گفت این بچه حالا حالا ها خوابه،پیشت باشه تا من برم دیشام رو تو تراس ببندم و بیام.گفتم اگر بیدار بشه چه خاکی تو سرم بریزم.گفت فعلاْ بیدار نمی شه اگر هم شد صدام کن میام پایین!!
و الآن اون طفل روی تخت من خوابیده و من ار ترس اینکه یک وقت تو خواب بلایی سرش نیاد لپ تاپ رو برداشتم آوردم کنارش رو زمین نشستم تا مثلاْ از نزدیک مواظبش باشم.کمی استرس دارم.ترس همراه با هیجان.تا به حال با بچه ای به این سن و سال تنها نبودم.نمی دونم اگر بیدار بشه باید چکار کنم.فقط انقدری تو فیلم ها دیدم که اگر بیدار شد و گریه کرد باید بقلش کنم و راه ببرمش و بزنم پشتش.البته اگر درست یادم مونده باشه.اما دخترک چنان خوابیده که من سال ها است حسرت یک دقیقه چنین خوابی را دارم.
یک دشت صاف سفید ساکت که در دور دست به یک آسمان سفید ساکت ختم می شود.کابوس یک نوزاد چیزی شبیه به همین می تواند باشد.چشم باز کردن در دنیایی که مثل ذهن خودش خالی است،بی هیچ منظره،بی هیچ بو،بی هیچ اتفاق و بی هیچ صدایی، حتی به اندازه صدای تپش قلبی که در دنیایی پیشینش لالایی روز و شبش بود.زمین ولی هرقدر هم که جای ناخوشایندی باشد، خالی نیست.پر است از جزئیات تلنگرها و اتفاقات ریز و درشتی که ذهن سفید نوزاد با ولع آن را می بیند، می شنود و می بلعد و تقلید می کند.دو سال اول زندگی دوره فشرده ای است برای آموزش قوانین فیزیکی و انسانی حاکم بر دنیا و تمرین مهارت های اولیه که زندگی بر روی زمین را برای یک تازه وارد ممکن می کند.فکر می کنم آدم در هیچ دوره ای از عمرش به اندازه این ۲ سال چیر یاد نمی گیرد.یعنی دقیقاْ دوره ای که نه خودش قصد دارد چیزی یاد بگیرد و نه کسی قصد دارد چیزی به او یاد بدهد.کسی زبانش را می داند که بخواهد چیزی بهش یاد بدهد.خودش به زمین می خورد و یاد می گیرد که چیزی به اسم قوه جاذبه وجود دارد،می داند که چیزی به نام درد وجود دارد و برای درد نکشیدن باید قوانینی را رعایت کند.طول می شکد و لی می فهمد و این واقعاْ عجیب است.این کودک در مقابل هجوم نکته ها و قوانین و درس های تازه دیوانه نمی شود و سر به بیابان صاف سفید ساکت نمی گذارد.عجیب نیست که روزی پانزده شانزده ساعت می خوابد،خیلی بیشتر از پدر و مادرش خسته می شود و البته لذت یادگرفتن در این کلاس آزاد روباز را هم خیلی بیشتز از دانش آموزان درک می کند،خنده های بی هوا یعنی لحظه های کشف نکات خوشایند، یعنی "این جقجقه با تکان دست من صدا می دهد" یعنی " شصت پایم به دهانم می رسد".گریه های بی طلب یعنی اعتراض به قوانین ناخوشایند، یعنی "زمین سفت است" ، یعنی "دارو تلخ است" و...
می دانم زمانی که پدرش بیاید و او را ببرد دلم برایش تنگ می شود.برای "مبینا خانم"...