تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

در بامدادی خاکستری دخترک می‌دوید. سنگینی مضاعف شدن زیر پوستش آرام آرام جا باز می‌کرد. برگ‌های زرد بوی ماسه‌های ساحلی را تازه تجربه می‌کردند. دریا خودش را استفراغ می‌کرد. لختی ایستاد. نفسی گرفت و با موج‌ها رفت. بکارتش گم شده بود . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387 | 

هنوز باورم نشده است.چند اس ام اس آمد و بدترین خبر سال را به من رساند.خسرو شکیبایی فوت کرد.تمام خاطراتم از "هامون" تا "اتوبوس شب" مقابل چشمانم ردیف می شود.آن صدای اعجاب انگیز و آن حرکات دیوانه وار سر و موها...

محبوب ترین بازیگر ایرانی همه خاطراتم،بهترین ترکیب اسم و فامیلی که تا کنون شنیده ام :

"خسرو شکیبایی"

سینمای درب و داغون ما یکی از تکیه گاه های خودش رو از دست داد.

روحش شاد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387 | 

با انگشتان بندبند باریکت مداد را برمی‌داری. نوکش را می‌بری روی زبانت و از توی آینه خطی می‌کشی در امتداد مژه‌هایت و یک بار دیگر یک وری نگاه می‌کنی به آینه. شاید می خواهی بدانی که کدامتان زیباتر شده‌اید!به ساعت ات نگاهی می اندازی و با عجله وسایلت را می‌ریزی توی کیفت و خداحافظی می کنی و می‌روی بیرون. پرده را کنار می‌زنم. ماشین‌ها کنارت ترمز می‌کنند.هوا آفتابی است.
چهار عمودی... روسپی، خودفروش ... 6 حرفی... ن- - ا - ر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 | 

دیشب مُردم. همین جوری بی‌هوا. داشتم فکر می‌کردم که برای فردا کدوم لباسم رو بپوشم. که یهو سر و کله‌ش پیدا شد. چشمای غمگینی داشت. بهم گفت حاضر شو که بریم. اصلاً اونطوری نبود که قبلاً شنیده بودم. نه لاغر بود، نه خاکستری. سرخ و سفید بود و هیکل خوبی هم داشت. فقط صداش خیلی غمگین بود. چشماشم که.... آها اینو یادم رفت بگم. قبلنا فکر می‌کردم که مَرده حتما. نگو زنه! بهم گفت حاضر شو که بریم. یه جور التماس، یه جور احساس تنهایی بود تو نگاهش. سرش رو تکیه داد به چارچوب در.نگران بود که نکنه یه وقت باهاش نرم.طاقت نگاه معصومانه اش رو نداشتم.من هم باهاش رفتم. خیلی دختر خوبیه این عزرائیل. باور کنین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | 

- ریاضیاتی که منفی در منفیش بشه مثبت، اما مثبت در مثبتش نشه منفی اصلاً عادلانه نیست.         حتماً جبره.

پ.ن: راستی! یه لیوان د.د.ت خنک با سس دیاسپام. آی می‌چسبـــــــــــه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 | 

شاید این حق من نباشد که به تو بگویم که هستی یا چه. اما گریزی نیست. گاهی آدم مجبور می‌شود. بعضی کارها وقتی تکرار می‌شوند مسلسل‌وار مثل آهنگی هستند که چند باره و هزار باره می‌شنویشان و یک هو می‌بینی که مجموع تکرارشان انگاری یک آهنگ تازه شده‌اند. انگاری یک چیز تازه به تو می‌گویند یک باره و تو این بار نمی‌توانی ساکت بنشینی. قطعش کنی اگر و چشم‌هایت را هم ببندی و هر چقدر که بخواهی فکرش را نکنی نمی‌شود. چشم‌هایت را محکمتر می‌بندی از دفعه قبل اما انگاری تمام چین و شکن‌های مغزت را پر کرده. انعکاسش را توی خواب هم می‌شنوی. تا کنون چقدر به خوابه‌ایی که می‌بینی فکر کرده‌ای؟ مرورشان اگر بکنی می‌بینی که خواب‌های با موسیقی یا نبوده‌اند میانشان یا اگر بودند، انگشت‌شمار. آن وقت شاید مانند من به این برسی که حتماً آن موسیقی جایی از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجین شده. با پوست و خون و گوشتت قاطی شده و حالا جزئی از سلول‌هایت است.
کارهای آدم‌ها هم بعضی اوقات مثل این موسیقی می‌مانند. کارهای روزمره‌ای که همیشه انجام می‌دهی با انجامش می‌دهند به خودی خود آن قدر برایت عادی شده‌اند که توجهی نمی‌کنی به آنها. اما به یک باره می‌بینی که تماماً شده‌اند همان آهنگ تکرارشونده که ناگهان پیغامی را به تو مخابره می‌کند و باز نمی‌توانی ساکت بنشینی و به حرف می‌آیی. و آن وقت هست که می‌گویی چه خوب یا چه بد! اعتراض می‌کنی و می‌آشوبی و عصیان می‌کنی. از این که کارهایت به تو وابسته نیستند و تو به آنها وابسته شده‌ای فوران می‌کنی. اولش می‌خواهی فرار کنی از آنها اما نمی‌شود. چشم‌هایت را محکمتر می‌بندی از دفعه قبل اما انگاری تمام چین و شکن‌های مغزت را پر کرده. آن وقت شاید مانند من به این برسی که حتماً آن کار جایی از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجین شده. با پوست و خون و گوشتت قاطی شده و حالا جزئی از سلول‌هایت است.
می‌بینی؟ این جاست که می‌گویی به خود و یا دیگران و به کارهای خودت یا کارهای دیگران که تو حق نداشتی اینک ار را با من بکنی. که تنها بیایی و بروی. که مرا به خود بسته کنی و بعد رهایم کنی. که مانند یک زندانی فرار کنی. چرا که من تو را زندانی نکرده بودم. تو بودی که مرا اسیر خود ساخته بودی. که زندان اگر فرار کند، زندانیش را نیز لاجرم با خود به این سو و آنسو خواهد کشاند و بیچاره زندانی بی‌چاره!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 | 

فرض کن که یک تکه چوب هستی. یک تکه چوب باریک به درازای دو یا سه کف دست و با گره‌های کم و بیش متعدد. با پوستی نه آنچنان خشن که نوک انگشتان کسی را بیازارد و نه آنچنان که خوابشان کند. تنها یک تکه چوب که یک ماهی هست که از شاخه جدا شده و روی زمین میان صدها مانند خودش خوابیده است. آن وقت دوست داشتی که چه کاره باشی؟
می‌توانستی همان ترکه‌ای باشی که برای شروع آتشی به کار می‌برند. از همان‌ها که چند تایش را روی کاغذها و برگ‌ها می‌گذارند تا آتشی را بگیراند. سرآغاز یک آتش خوب که برای بریان کردن کبابی لازم است. می‌توانستی ترکه‌ای باشی در دست کسی، که برای کشیدن خط روی زمینی خاکی به کار می‌رود. برای کشیدن تصویری از یک منطقه و برای نشانی دادن یا نقشه‌ای از خاکریز دشمن. می‌توانستی جزئی از تعداد ترکه‌هایی باشی که کسی کلبه‌ای کوچک با آن می‌سازد و بر روی کتابخانه‌اش می‌گذارد. می‌توانستی در دست کودکی باشی تا با آن لانه مورچه‌ها را به هم بریزد و از احساس به هم ریختن جماعتی منظم لذت ببرد. یا شاید قسمتی از فقرات یک بادبادک که ارکان استواریش یاشی و با او به آسمان سفر کنی.
بگذار باز هم بگویم. می‌توانستی ترکه‌ای باشی برای تنبیه یک کودک شیطان. از همان‌ها که بر کف دستشان می‌کوبند. معلمی یا پدری یا مادری. یا شاید بهتر بود برای تنبیه زیرانداز به کارت برند. تا پلشتی‌ها و خاک یک ساله را در آغاز سال نو از رویش بزدایی. اما از این میان من دوست داشتم (اگر آن ترکه بودم) تنها یک بار مرا از وسط به دو نیم کند فردی که سال‌هاست بوی جنگل به مشامش نرسیده و از عطر میانگاهم به سال‌های پابرهنگی کودکی بازگردد.


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387 | 

چند شب پیش از سر بی خوابی به سراغ کتابخانه قدیمی ام رفتم که اکثر کتاب های ادبی کلاسیک خوانده شده در سال های دور را در آنجا گذاشته ام.هفت گنج نظامی و دیوان شمس و سنایی و مثنوی و خواجو و... چشمم که به تذکرة الاولیاء افتاد دیگر تعلل نکردم.اگر ریا نباشد یک دور کامل آن را در سوم راهنمایی خوانده بودم.تجدید خاطره ای بود شیرین.برای لذت بردن از این کتاب لزومی ندارد که اعتقاداتی داشته باشی و یا اهل عرفان و علاقمند عرفا باشی.بعد از گذشت ۱۰ سال هم چنان در من همان اشتیاق را بر  انگیخت.

عطار که خود از عرفای مهم محسوب می شود در کتاب تذکرة الاولیاءِ خود در مورد 72 نفر از اولیا و عارفان مشهور شرح حال نوشته. اهمیت این کتاب به غیر از این، در سادگی متن آن نیز هست که نسبت به زمان نگارش آن - قرن هفتم – قابل توجه می باشد. مشهور است که عطار کتابهای زیادی نوشته و آدم پرگوئی بوده و تذکرة الاولیاء نیز کتاب نسبتاً مفصلی از آب در آمده. ابتداء هر بخش از کتاب با جملات اغراق آمیز و مسجعی در مدح یکی از اولیا آغار می شود و اغلب بعد از آن، شرح تولد یا توبۀ او در پی می آید، و سپس حکایاتی از زندگی او و بعد جملاتی که از زبان او نقل شده و در آخر بخش، حکایات مربوط به مرگ او یا بعد از مرگ ذکر می شود.

در مورد متن کتاب بایستی بگویم که برای افراد مبتدی مقداری دشوار است و طبیعتاَ ارتباط با کتاب چندان راحت نیست اما همانطور که گفتم نسبت به زمان نگارش کتاب،متن آن خیلی هم ساده و بی تکلف محسوب می شود. به هر حال داستانهای کتاب شیرین و خواندنی هستند و سرگذشتهای عجیب و غریبی در این میان دیده می شود. از جمله بخش های جالب کتاب می توان به سرگذشت بایزید بسطامی، ابراهیم ادهم، رابعه، جُنَید بغدادی، و منصور حلاج اشاره کرد.برخی از این افراد حتی بر اثر حالت های استثنایی و جملات فهم نشدنی شان توسط مردم به کفر متهم می شدند، مثل منصور حلّاج یا ابو سعید خرّاز یا ابوبکر شبلی.

بخش هایی از متن کتاب که من را بر سر ذوق آورد را به شما هم پیشنهاد می کنم:

نفس

"خصم تو با تو بر نیاید چون تو با خود برآمدی."

ص273

آواز غیبی

نقل است که (شیخ ابوالحسن خرقانی) شبی نماز همی کرد، آوازی شنید که: "هان بوالحسنُو! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟" گفت: "ای بار خدای، خواهی آنچه را که از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟!" آواز آمد که نه از تو نه از من.

ص583

عبدالله مبارک

(عبدالله مبارک) بر کنیزی فتنه شد، چنانکه قرار نداشت. شبی در زمستان در زیر دیوار خانۀ معشوق تا بامداد بایستاد به انتظار او، همه شب برف می بارید. چون بانگ نماز گفتند پنداشت که بانگ خفتن(اذان مغرب) است، چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است. با خود گفت: "شرمت باد ای پسر مبارک که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام(جماعت) در نماز سورتی درازتر خوانَد دیوانه گردی!" در حال، دردی به دل او فرود آمد و توبه کرد و به عبادت مشغول شد.

ص183

عالم و جاهل

"عالم ترین خلق، مطیعِ ترسناک است و جاهل ترین خلق، عاصیِ ایمن است."

ص355

لطف

(یحیی معاذ) گفت: "الهی لطف و کرم تو با کسی که اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی گوید(یعنی فرعون) این است، لطف و کرم تو با کسی که سبحانَ رَبّیَ الاَعلی گوید چه خواهد بود؟"

ص322

گناه

(یحیی معاذ) گفت: "گناهی که تو را محتاج گرداند بدو، دوستتر دارم از عملی که بدو نازند."

ص317

شادی

(ابو تراب نخشبی) گفت: "شما سه چیز دوست می دارید و از آنِ شما نیست؛ نَفس را دوست می دارید و نفس از آنِ خدای است، و روح را دوست می دارید و روح از آنِ خدای است، و مال را دوست می دارید و مال از آنِ خدای است. و دوچیز طلب می کنید و نمی یابید؛ شادی و راحت. و این هردو در بهشت خواهد بود."

ص311

معامله

یکبار(سَریِ سَقَطی) به شصت دینار بادام خرید. بادام گران شد، دلّال بیامد و گفت: بفروش. گفت: به چند؟ گفت: به شصت و سه دینار. گفت: بهاء بادام امروز نود دینار است، گفت: قرار من این است که هر ده دینار نیم دینار بیش نستانم، من عزم خود نقض نکنم. دلّال گفت: من نیز روا ندارم که کالای تو به کم بفروشم، نه دلّال فروخت و نه سَری رواداشت.

...یک روز بازار بغداد بسوخت او را گفتند :بازار بسوخت. گفت: من نیز فارغ شدم. بعد ار آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود، چون آنچنان بدید آنچه داشت به درویشان داد و طریق تصوّف پیش گرفت.

ص255 و 256

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387 | 

۱۸ تیر ۲۳ سال پیش به دنیا آمدم.همین.این طفل معصوم بالایی را که نگاه می کنم، احساس عذاب وجدان می کنم که چه بلایی بر سر روح و جسم و ذهنش آوردم تا شد این شازده پایینی.والبته نمی دانم ۲۳ سال دیگر چه بلایی سر این شازده پایینی می آورم البته اگر ۲۳ سال دیگری باقی باشد.تنها چیزی که در چنین روزی  برایم اهمیت دارد ادای دین به پدر و مادری است که هرچه دارم از آن ها است و امید آنکه در ۲۳ سال دوم زندگی انسان بهتری باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387 | 

مطلب فوق را در سایت بی بی سی فارسی خواندم.گفتم در اینجا بیاورم شاید در ثواب آن ما هم سهیم باشیم و اسباب آمرزش دنیا و آخرت مان شود:

"عده ای از دانشمندان و روحانیان مسلمان درخواست کرده اند که از این پس به جای گرینویچ از زمان مکه به عنوان زمان واحد جهانی استفاده شود زیرا به گفته آنها شهر مکه مرکز حقیقی زمین است. این پیشنهاد در کنفرانسی با عنوان «مکه مرکز زمین» در قطر مطرح شده است. ایده آنچه «ساعت مکه» خوانده شده از سوی یک مسلمان فرانسوی مطرح شد."


من نه کارشناس دینم نه زمین‌شناس. اما این قسمت از این خبر رو نفهمیدم. یکی برام توضیح بده لطفاً:


"گفته می‌شود که عقربه‌های ساعت مکه در جهت عکس حرکت عقربه‌های ساعت می‌گردد و به مسلمانان کمک می‌کند هر جا که باشند جهت مکه و قبله را بیابند".

اما  اظهار نظر خواننده‌ها. باز هم چون نظرم شخصیه، وارد بحث نمی‌شم. اما این نظری رو که آقای احمد از امارات نوشته خیلی برام بانمک بود:
"اين اسم به احترام دانشمند انگليسی گذاشته شده و ربطی به استعمار دنيا در طول 200 يا 300 سال امپراطوری انگليس ندارد".
تا جایی که من می‌دونم گرینویچ جایی هست در جنوب شرقی لندن نه اسم یک دانشمند انگلیسی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387 | 

ساعت، شش، خواب، سقف، دست، مسواک، اصلاح، اتو، پاركينگ،ماشين، ساعت، بازار، سلام، کار، بحث، سؤال، جواب، کلافه، گرما،دفتر،منشي،جلسه، ساعت، ناهار، تلفن، ساعت، مدرسه، شورا، معلم، چك حقوق،ساعت،كلاس، دوست، بحث،قرار، ساعت، ماشين، باشگاه، فوتبال، پيتزا آرد،شام، خانه، اینترنت، روزنامه،تلفن،كتاب، خواب، ساعت، روز، هفته، ماه، فصل، سال، پایان.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387 | 

«دنیای سوفی» کتابی بود که بارها و بارها اسمش را شنیده بودم و هیچ وقت برای خریدش ترغیب نشدم. تا این که به خاطر علاقه‌ام به کتاب «راز داوینچی»، از نام قهرمان داستان –سوفی- خوشم آمد. سوفی را که به معنی «اندیشه» و «خِرد» بود، دوست داشتم و به ناچار حسی غلغلکم می داد که دارم فیلسوف می‌شوم. چرا؟ چون Philosopher کسی نیست جز خردگرا یا دوست‌دار اندیشه! برای منی که همیشه از فلسفه و متعلقاتش گریزان بودم، عجیب بود که حالا خودم را گرفتارش می‌دیدم. این بود که کتاب «دنیای سوفی» را خریدم. داستانی درباره تاریخ فلسفه.
«یوستین گُردِر» نروژی که سال‌های زیادی معلم فلسفه بود، به خاطر آن که متن فلسفی ساده‌ای که به درد شاگردانش بخورد نیافت، در سال 1991 دنیای سوفی را نوشت. کتابی که بعدها به بیش از 30 زبان ترجمه شد و میلیون‌ها نسخه از ان در سراسر دنیا به فروش رفت.
گردر استاد ساده‌نویسی و ایجاز است و در این کتاب سه هزار سال اندیشه را در 600 صفحه می‌گنجاند و به سادگی مباحث پیچیده فلسفه غرب را برای همگان قابل فهم می‌سازد. سوفی، قهرمان داستان او، دختری است 15 ساله که در مدت کوتاهی از یک فرد معمولی به یک فیلسوف بدل می‌شود و در این تحول شما را هم به دنبال خود می‌کشاند.
به جرأت پیشنهاد بی‌شرمانه من به شما این است: «دنیای سوفی»، نوشته «یوستین گردر»، ترجمه «محسن کامشاد»، انتشارات «نیلوفر» غذایی که نمی‌توان در یک وعده تمامش کرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387 | 

راننده تاکسی درست جلوی پاهای دکتر کچل ترمز می‌زند. دکتر کچل لبخندی بر لب دارد، از همان لبخندها که مشخصه آدم‌های خوب و مهربان و روشنفکر است. کتش را روی دستش انداخته و منتظر می‌ماند. راننده تاکسی سریع پیاده می‌شود، به دکتر سلام می‌کند و تند خودش را به طرف دیگر ماشین می‌رساند تا در را برای دکتر کچل باز کند. دکتر کچل با مهربانی به تکاپوی راننده تاکسی نگاه می‌کند و خیلی گرم و خودمانی حرف می‌زند: "سلام، امروز خیلی خوش‌تیپ شدی. ماشاءالله ماشاءالله. زحمت کشیدی، من خودم در را می‌بندم، متشکرم". راننده معتاد لبخند مسخره‌ای روی لبهایش می‌نشاند و برمی‌گردد تا سوار ماشینش شود... بوی عطر خانم مسافری که صندلی عقب نشسته است، تاکسی را سرمست کرده است و چشم‌های خانم مسافر و این سرمستی با حرف‌های دکتر کچل همراه می‌شود. "تعداد سوال‌های فلسفی خیلی کم است. سه تا یا چهارتا. ما کی هستیم و داریم چکار می‌کنیم و اصلا چرا هستیم؟ ولی کلی جواب جورواجور برای همین چند سوال وجود دارد. می‌دانی چرا؟ برای اینکه داریم در مورد چیزی صحبت می‌کنیم که خارج از حوزه فهم ماست. فقط می‌توان احتمال داد". راننده تاکسی از آینه نگاهی به موهای پریشان شده خانم مسافر می‌اندازد و سری تکان می‌دهد. دکتر کچل ادامه می‌دهد: "متاسفانه برای این مهمترین سوال‌ها هیچ قطعیتی وجود ندارد. هر کس بر اساس تمایلات درونی‌اش، محیطی که در آن بزرگ شده، بلاهایی که روزگار سرش آورده است و سطح فهم و شعورش جوابی را برای این سوال‌ها انتخاب می‌کند". راننده تاکسی متفکرانه ابروهایش را در هم می‌کشد و خطاب به دکتر کچل می‌گوید: "پس تکلیف ایمان چه می‌شود آقای دکتر؟ آدم‌هایی که معتقدند راه درست همان است که آنها انتخاب کرده‌اند". جمعیت زیادی جلوی فروشگاه سرچهارراه جمع شده‌اند. خانم مسافر با دیدن آنها به خودش می‌آید که به مقصد رسیده است و از راننده می‌خواهد که نگه‌دارد. نگاه‌های راننده معتاد و دکتر کچل، خانم مسافر را تا وسط جمعیت همراهی می‌کنند. "وضع چایی هم خراب شده آقای دکتر. مملکت شده شهر هرت."
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 | 

در زندگی همه ما آدم های کوچک درگیر روزمر گی، ما آدم هایی که یادمان نمی آید چه می خواستیم باشیم و چه هستیم،لحظه هایی هست...

گاو خشمگین، "جیک لاموتا" با آن شکم گنده، سیگار برگ به دست، کنار استخر خانه اش روبروی خبرنگار نشسته.از زندگی راحت امروزش می گوید، اینکه دیگر حوصله ای برای سروزن بودن و غصه چاقی خوردن را ندارد،اینکه کنار زن و بچه اش خوش است و در کلوپ شبانه اش روزگار خوبي را مي گذراند، جايي كه در آن مزه مي ريزد، شوخي مي كند و ملت را مي خنداند.پايش به قاچاق بچه هاي نوجوان باز مي شود و براي اينكه از دست پليس خلاص بشود كمربند قهرماني اش را مي فروشد.ياد مبارزه و مشت هاي سنگينش روي رينگ مي افتيم و حالمان از او بهم مي خورد از اين حيوان كثيفي كه جلوي رويمان راه مي رود.لاموتا خودش را نمي بيند، از زندگي اش راضي است و احساس مي كند درست ترين كار دنيا را انجام مي دهد تا آن لحظه...

لاموتا را با خفت پرت مي كنند داخل زندان، گوشه سلول كوچك تاريكي كه فقط باريكه ي نور پنجره تنگش كمي روشنش كرده.تنها شده و كسي جزخودش مقابلش نيست.محكمترين مشت هاي عالم را به ديوار روبريش مي كوبدو مدام نعره مي زند "چرا؟". بعد نعره ها به ضجه اي اشك آلود بدل مي شود: "من اينقدر ها بد نيستم، من حيوان نيستم"

مي ترسم از اين لحظات پرت شدن به گوشه تاریك سلول كوچك تنهايي كه باريكه نوري روشنش كرده،از لحظه تنها شدن و روبرو شدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 

در نوازندگی، تکنیکْ کمک‌حالِ هنرمندِ استاد است تا لحظاتِ سکوت و بی‌حرفی‌اش را پشت‌اش پنهان کند، آن هم در شأن و جایگاهی که از او توقع می‌رود حرفِ زیادی برایِ گفتن داشته باشد.
هر تکنیکی را که خوب یاد بگیری به شیّادیِ مناسبی برایِ فریفتن دست یافته‌ای. می‌توانی ساعت‌ها حرف بزنی بی‌آنکه چیز ِ تازه‌ای به آنچه پیشتر گفته‌ای اضافه کرده باشی، بی‌آنکه اصلاً چیزی گفته باشی. اینجا جایی است که سکوت و بی‌حرفی ِ یک فریبکار با تشویق و سوت و کفِ دیگران استقبال می‌شود. استادی که در لحظاتِ بی‌حرفی به تکنیک‌اش پشت نکند، استادِ شیّادی است. و مگر آدم چقدر حرف برایِ گفتن دارد!؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387 | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387 | 

"رييس جمهور كشورمان در نشست اعضاي جامعه مدرسين حوزه علميه قم شكست نقشه آمريكا براي ربودن خود در عراق و انتقالش به آمريكا را افشا كرد. به گزارش تابناک، به گفته يكي از علماي حاضر در جلسه، دكتر احمدي‌نژاد افزود: هم زمان با سفر من به عراق، آمريكايي‌ها قصد داشتند در يك برنامه حساب‌شده مرا ربوده و به آمريكا منتقل كنند تا با بهانه‌جويي در مساله تروريسم براي بازگرداندنم، از جمهوري اسلامي باج خواهي كنند."

مشروح اخبار:
اپيلپسي (صرع) بيمار شدت گرفته است. موقع سخن گفتن قسمت چپ لب بيمار با لرزشي خفيف به بالا مي پَرَد. گاه بدن اش را از پايين به سمت شانه ها جمع مي کند (مثل حالتي که شخص با حرکت بدن مي خواهد بگويد: به من چه؟) مشخص است که بيمار به صورت اپيزوديک دچار فعل و انفعال غيرطبيعي در مغز مي شود. علائم کلينيکي مويد اين نظر مي باشند. بي خوابي، کم اشتهايي، تندخويي، تغيير سريع رفتار، پرخاش‌گري بي دليل، از عوارض جنبي بيماري اند. احتمالا آزمايش سي.اس.اف. براي تشخيص فرآيند پاتولوژيک ضروري خواهد بود. علاوه بر اين در بيمار نشانه هاي بارزي از اختلال شخصيت پارانوييدي و نارسيستيک مشاهده مي شود. ساير اختلالات پسيکوتيک بيمار بايد به دقت تحت بررسي قرار گيرد. توصيه مي شود از بيمار يک نوار مغزي اي.اي.جي(الکتروانسفالوگرام) تهيه شود. بيمار در هفته ي گذشته مدعي شد که آمريکايي ها قصد ربودن او را داشته اند. نشانه اي از دروغ گويي يا عدم باور و ترديد در او ديده نمي شود. اطرافيان به بيماري او دامن مي زنند. توصيه مي شود بيمار هم‌زمان با مداواي دارويي، تحت مراقبت هاي ويژه روان‌پزشکي قرار گيرد.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387 | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387 | 

دیشب در منزل یکی از دوستان و برای دومین بار- و البته برای خنده - فیلم مستند ثبت نام کاندیداهای ریاست جمهوری رو دیدم. خیلی خندیدیم و البته تاسف خوردیم که هر آدم نا متعادلی اجازه ی چنین کاری رو داره.
اما بسیار تعجب بر انگیز بود که تفکرات اون آدمهای به ظاهر نامتعادل شباهت عجیبی به گفتمان تریبون رسمی کشور داشت...اون بیچاره ها فقط بلد نبودند حرفاشون رو کادو پیچیده و روبان زده به مردم تحویل بدن...

اون پیرمرد ساده ی خراسانی که میگفت هدف من ارزونیه و همه قیمت ها بدون هیچ قانونی باید پنجاه درصد بیاد پایین، لابد میخواست یه چیزی شبیه قانون تثبیت قیمت های مجلس رو تصویب کنه! و یا اون کاندیدای عزیز که میگفت من میخوام خاتمی رو وزیر کشاورزی کنم حتما میخواست بعدش هم مشاور جوانش رو مدیر عامل پارس خودرو و سایپا کنه و ده ها نمونه دیگه...

حالا نمیدونم شعور اون چند تا ادم ساده خیلی بالا بوده و یا کلا شعور همه ی ماها خیلی پایینه؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387 | 

پسره جلوي من از در يه ساختمون در اومد و همكاراي ديگه ش كه همگي دختر بودند هم يكي يكي بيق بيق قفل ماشيناشون رو باز ميكردند. به اولي گفت بريم يه جا يه چيزي بخوريم؟ دختره كه ژاكت قرمز پوشيده بود و پژو جي ال ايكس داشت گفت: براي چي؟!
من موندم كه چرا گفت براي چي؟ پسره گفت: فكر كردم بخواي چيزي بخوري يا گپ بزنيم. دختره گفت نه ممنون كار دارم. جلوتر به يكي ديگه همينارو گفت. طرف قيافه نداشت ولي ماتيز داشت. اونم گفت نه. بعدي پرايد داشت و گفت نه. بعدي هيچي نداشت و شبيه نظافتچي ها بود و گفت نه.
پسره باز جلوي من سر تقاطع اسفندياري و آفريقا رفت اون دست خيابون و منتظر ماشين شد. اين سه تا دختر اولي با ماشناشون از جلوش رد شدند و سوارش هم نكردند تا يه جايي ببرنش. ناراحت شدم. عصباني شدم. حالم بد شد...
فكر كردم الان پسره يه موبايل در مياره آه باهاش زنگ ميزنه... ده دقيقه بعد يه پرادو جلوي پاش وايستاد. دختره درو براش باز كرد و پسره كه نشست دختر خم شد و بوسيدش. يه دختر خوشگل خفن تابناك.
گوشيم زنگ خورد: هي  خره من اينور خيابونم. كجايي؟ تو عالم هپروتي... دوستم رو ديدم كه داره بالا و پايين ميپره. اون پسره رو نديدم. سوار ماشين اون دوست شدم و چند متر بالاتر ديدم اون پسره داره پياده ميره وسرش رو فرو كرده تو يقه ش. به دوستم گفتم يه بوق بزن! دوستم گفت: چرا؟ گفتم بزن. يه بوق فقط.جلوتم نگاه كن. دوستم بوق زد. پسره با هیجان برگشت نگاه كرد. من به جلو خيره نگاه كردم. دوستم گفت چي شد؟ گفتم ثواب داره... بلند خنديدم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387 |