تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

     

اعتقاد دارم هر فرد در طول مدت عمرش با دو دسته انسان بر خورد می کند.دسته اول کسانی هستند که مانند همه اتفاقات روزمره ی ما می آیند و می روند و از بودنشان فقط تصویری در ذهن و شاید خاطره ای در یاد بجا می ماند و دسته دوم که حضورشان در زندگی هرکداممان می تواند تاثیراتی به طول یک عمر بر جا بگذارد.کسانی که شاید تعدادشان در مدت حیات هر انسانی بیش از انگشتان یک دست هم نشود اما چنان حضور تاثیرگذاری داشته اند که منشا تغییرات و اتفاقات مهمی در شکل زندگی و طرز تفکر آن فرد شده اند.

مصطفا برایم دوستی از دسته دوم است.رفیقی که بسیاری از تجربیات و دانسته ها و علایقم رامدیون حضور منحصر به فردش در این پنج سال اخیر هستم.شاهد حاضرش همین فضای مجازی است که به پیشنهاد او نام "امکانات" به خود گرفت.به گواه همه اطرافیانی که شناختی نسبت به هردویمان دارند، در نگاه اول ( وشاید تا نگاه آخر) من و مصطفا به هیچ وجه حتی نمی توانستیم دوستی ای در حد یک سلام و علیک ساده داشته باشیم و تنها وجه اشتراکمان شاید اتفاق قبولی هردویمان در یک دانشگاه و یک رشته باشد اما آنقدر که حافظه ام یاری می کند از بر خورد و همکلامی دوممان به بعد دیگر یکی از تاثیرگذارترین و بهترین انسان هایی است که برایم رفیقی به مفهوم واقعی آن و محرم بسیاری از احوالات و ناگفته هایم است.

داشتن دوستی که یقین دام تا کنون در زندگی اش حتی یک دروغ هم نگفته!! ( خودم همه با نوشتن این جمله برای هزارمین بار حیرت می کنم) یقیناْ از بزرگترین مواهب زندگی ام است.با توجه به شناختی که از روحیاتش دارم مجاز به نوشتن و توصیف گوشه ای از دانش، توانایی و ظرفیت ها و خصوصیات اخلاقی بی بدیلش ( لا اقل در بین انسان هایی که من می شناسم ) نیستم.مصطفا از آن دست دوستانی است که کم می بینمش و کمتر مجال و فرصت گفتگو و بودن با او را دارم اما جزو معدود انسان هایی است که همیشه و در هر موقعیتی روی رفاقت ، حضور و مهربانیش حساب می کنم.

برای مصطفای عزیز خوشبختی ، طول عمر با برکت و نیز توفیق کسب تجربیات موردعلاقه و ادامه زندگی و بالندگی در مملکتی که قدر دان ذره ای از استعداد حیرت انگیزش باشند، آرزو می کنم.

مصطفا جان، تولدت مبارک، عزت ات مستدام

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387 | 

داشتم مي شمردمشان كه يكي شان را ديدم زياد بع بع مي كند. غلتي زدم و از بقيه جدايش كردم. در گوشش گفتم: چته چرا نميذاري بخوابم؟ بع بعي كرد و رفت پشت درختي همان حوالي. يكي ديگرشان را صدا زدم و گفتم: رفيقت چشه؟ گفت كدومشون؟ گفتم فكر مي كنم دويست وپنجاه و شش هزار و هفتصد و بيست و يكمي بود انگار يا بيست و دو! گفت: بيست و دوش كه ميشه اون سگه تنبل كه هميشه توي آی کیو با گوسفند اشتباه ميگيريش. گفتم: همون بيست و يكمي؟ گفت: اون حامله ست و ميخواد بزاد. گفتم: به سلامتي اونوخ چند تا ميشين؟ گفت: دو مليون و هشتصد و چهل و پنج هزار و نهصد و بيست و سه. با توام خوابيدي؟ گفتم: ... پوف .... پوف.... پيف... گفت: بوي پشگله. بخواب...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | 

وقتی بی خواب باشی مثل من و مبتلا به شبگردی،دیگر رفتگر های محل را خوب می شناسی.چند باری هم با هم می نشینید و در خنکای نیمه شب گپ می زنید.دیگر محرم اسرارشان می شوی .برایت درد دل می کنند.رفتگر محل ما کند ذهن است، دقیق‏تر بگویم عقب‏مانده ذهنی است. مودبانه‏اش می‏شود معلول فکری و عامیانه‏اش می‏شود منگل،بی ادبانه اش هم می شود...خل.رفتگر محل ما معلول حرکتی هم هست،  مودبانه‏اش می‏شود معلول حرکنی و عامیانه‏اش می‏شود افلیج.رفتگر محل ما پول ندارد، دقیق‏تر بگویم هیچ‏چیز ندارد. مودبانه‏اش می‏شود محتاج و عامیانه‏اش می‏شود گدا.رفتگر محل ما زن دارد، دقیق‏تر بگویم دو تا زن دارد، مودبانه‏اش می‏شود خیلی متاهل و عامیانه‏اش می‏شود؟
 رفتگر محل ما یک شلوار بیشتر ندارد آن را هم از شهرداری گرفته است، پس چطور شلوارش دو تا شده است!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 | 

نامه ای دریافت کردم از دوستی دیرین که بلند ایامی است سری از هم سواییم و دلی در گرو مهر هم نهاده ، جود وجودش روزهای بسیاری، یار گرمابه و گلستانی و شب های پرشمار محرم اسراری و محفل انس مان را شمع فروزانی.نامه که بر گشودم گویی در از گلاب دان بر گرفتم.سطوری مشک آگین آراسته به خلعت بلاغت  و مزین به زیور فصاحت.در فرازی از این رقیمه شریفه رفیق شفیق اشارتی کرده اند به شرح دیداری که توفیق رفیق احوالشان گشته و به زیارت صنمی سیم ساق و نگاری لاله عذار که هر دویمان دیری است خاک کویش طوطیای دیده کرده و به هر غمزه اش هزاران بار گریبان تحیر چاک داده ایم ، مشرف شده اند.دیدم به دور از رسم مروت و آیین فتوت است که الباقی دوستان و  یاران را از فیض سهیم شدن در خوشی احوالات عارضه از خواندن سطور مذکور محروم سازم.معذور بدارید که نامی از آن "مه عاشق کش دیار" نتوانم آورد که کشف این خفیه خوف غیرت رقیبانم به جان می ریزد.اما شرح آن دیدار را دوست فرزانه چنین رقم زده اند که:
 
 اما جایت خالی ماه پیش فلانی را دیدم! در محفلی نشسته بودم ناگهان دیدم غلغله‌ای در سرای به پا شده. گرد و خاک که خوابید دیدم سروی می‌خرامد به داخل محفل!

گر کسی سرو شنیده است که رفته است این است
یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است

وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند
خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است

چمن امروز بهشت است تو در می‌نایی
تا خلایق همه گویند که حورالعین است

حق مطلب را هزار و یک شب ادا کرده: «دختری است چون گوهر درخشنده و دو پستان چون دو حقه‌ی عاج از سینه‌ی بلورین‌ش رسته و از زلف سیاه توده‌ی عنبر بر ارغوان شکسته چشمان مکحول‌ش سرمشق سحر بابل و خال مشکین‌ش پرهیزگاران را بلای جان و آشوب دل، چنان که شاعر گفته:

پیکری بس دل‌ستان و شاهدی بس دل‌ربا
نازکی بس دل‌فریب و چابکی بس دل‌پذیر

دست و ساعد چون بلور و عارض و دندان چو در
زلف و ابرو چون کمان و غمزه و بالا چو تیر»

خلاصه، آمد داخل دیدم بله، خودش است! فلانی است! هیچ  دیگر، جایت خالی!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 | 

 

پيتر گبريل  پری روز در سالن لودويک فروم آخن  آلبوم جديد «رئال ورلد»، شرکت توليد موسيقی خود را معرفی کرد.اين آلبوم قرار است در پايان ماه ژوئن به بازار بیاد. در«Big Blue Ball» موزيسين هايی از آفريقا، آمريکای جنوبی و آسيا هنرنمايی کرده اند از جمله «پاپا ومبا» يکی از معروف ترين موزيسين های آفريقا، «سينيد اوکانر» از ايرلند، «جوئی هيروتا» از ژاپن و گيتاريست فلامنکو «خوان کانيزارس».پيتر گبريل در وب سايت خود گفته است: «قبل از اين هرگز به اندازه تهيه اين آلبوم از موسيقی لذت نبرده بودم.» او در آخن گفت با اين حال اين آخرين پروژه از اين نوع موسيقی خواهد بود.

بی صبرانه انتظار شنیدنش را می کشم.فکر می کنم مصطفا هم در این انتظار با من شریک باشد.

پی افزود مصطفا: آلبوم مهم استاد که همه چشم‌انتظارش اند اسم‌ش «I/O» است و فعلن قرار است سال ۲۰۰۹ منتشر بشود. این آلبوم «توپ بزرگ آبی» کار یک مجموعه‌ی نسبتن بزرگ و متنوع از هنرمندهای مختلف است و حضور گبریل هم بیش‌تر هدایتی بوده تا هنرمندانه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 | 

قال شیخنا و عشقنا "آل پاچینو" رضی الله عنه فی الفیلمه "رایحه الضعیفه" که در بلاد زندقه مسما است به نام "scent of a  woman"  :

"در این دنیا فقط زن ها هستند که ارزش دارند ، با یک فاصله زیاد بعد از زن ها یک اتوموبیل فراری هم ارزش وقت گذاشتن را دارد"

باشد که نصب العین مادام الحیاط مریدان و محبان باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 | 

ـ ديشب خدا را خواب ديدم.مثل كودكي گناهكار گريه مي كرد.در آغوش گرفتمش و برايش گفتم كه همه ما يك روز اشتباه كرده ايم.

ـ صبح كه از خواب بيدار شدم باز ديدم بالشتم را محكم بغل كرده ام.نمي دانم معناي روانشناسانه اش چيست؟ يك تنهايي بيمار گونه و يا وفاداري اي تحسين برانگيز...!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 

"ما بيست و پنج کتاب قفل شده در‎ ‎وزارت ارشاد داريم. اينها غير از کتابهايی است که هنوز جوابی برايشان نيامده است. ‎الان گفته اند کتاب ها بايد سی دی داشته باشد. بعد گفته اند يک نسخه پی دی اف داشته‎ ‎باشد. چون به حوزه و مجمع‎ ‎طلاب می رود برای بررسی. آقای وزير هم قبلا گفته بود‎ ‎که طلاب بهترين افراد برای بررسی کتاب ها هستند. تا ‏چند سال برای اجازه نشر کتاب يک‏‎ ‎هفته ای جواب داده می شد و حتا گفته بودند اگر ۱۵ روز بيشتر طول کشيد می توانيد‏‎ ‎مستقيما نزد مدير کل برويد. الان حتا جواب کتاب های خنثی مثل تغذيه و بهداشت هم‎ ‎نيامده است. تعدادی از کتاب ها را ‏هم می گويند نبايد اين ناشر چاپ کند. مثلا پيش می‎ ‎آيد که يک کتاب وقتی به ناشر ديگری داده می شود، بدون هيچ ‏تغييری چاپ می شود‎." «شهلا لاهيجی؛ روزآنلاين»

"شاپور پسر دائی جان سرهنگ که در يک گوشه سالن بيصدا و بی حرکت نشسته بود، فش فش کنان پرسيد:
- عمه خانم، قفلش کردند يعنی چی؟
سئوال احمقانه ای بود. ولی قبل از اينکه کسی از طرفين ذينفع باو جواب بدهد اسدالله ميرزا گفت:
- مومنت! تو هنوز با اين سن و سالت نميدانی قفلش کردند يعنی چه؟
و شاپور ملقب به پوری با تمام نبوغ ذاتيش جواب داد:
- از کجا ميدانم؟
اسدالله ميرزا چشمکی زد و با خنده گفت:
- يعنی سانفرانسيسکو نشده!
(دائی جان ناپلئون، ايرج پزشک‌زاد، انتشارات صفی عليشاه، چاپ نهم، بهمن ۲۵۳۵، صفحه ی ۳۵)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 | 

از وقتی "هنر سير و سفر"ِ آلن دو باتن را خوانده ام از هر چه توريست و توريست بازی ست بدم می آيد. يک گله آدم، همه کتابچه به دست و دوربين به گردن،   از يک زاويه عکس می گيرند، به حرف های راهنمای تور گوش می دهند و سوال هايی که جواب اش را تنها چند دقيقه در ذهن نگه می دارند و بعد فراموش می کنند می پرسند، سوار هواپيما می شوند، به کشور خود باز می گردند، دو هزار عکسی را که گرفته اند بر روی نمايشگر کامپيوترشان نگاه می کنند و به دوست و آشنا نشان می دهند [و آن ها را برای مدت طولانی از تماشای هر چه عکس و فيلمِ توريستی است بيزار می کنند]، و خوشحال اند که به عنوان يک توريست، اوقات خوشی را گذرانده اند و چيزهای بسياری آموخته اند. آلن دو باتن و خانم گلی امامی باعث شدند که هرگز نخواهم چنين توريستی باشم.

شناختن توريست های ايرانی کار مشکلی نيست. مردها سعی می کنند هر چه بيش‌تر از "خانم بچه ها" فاصله بگيرند تا چشم های شان راحت تر بر پاهای لخت زنان موطلايی بلغزد. تميزی و اتوکشيدگی بيش از حدشان، لابد به خاطر جذب نگاه همين زنان به سمت خودشان است که البته حاصلی ندارد. موهای ژل زده يا سشوار کشيده، عينک ری بن، صورت سه تيغه، يک خروار ادکلن که به سر و صورت و لباس زده شده ظاهرا جذابيتی ايجاد نمی کند. خانم ها اما با موی جمع شده در بالای سر که چند عدد سنجاق سر مشکی بزرگ آن ها را به زحمت در جای خود نگه داشته –و چند حلقه از آن شلخته وار از زير سنجاق فلزی دررفته و در اطراف سر و گردن پخش شده- و شلوار چسبان کمی بالاتر از زانو و دم پايی لاانگشتی و به عبارتی صندلِ تخت که کف اش اغلب بر زمين کشيده می شود و پاشنه اش سائيده شده است و دو سه نايلون خريد و از همه مهم تر عينک آفتابی بزرگ کريستين ديور يا ديگر مارک های مشهور قابل شناسايی هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 | 

مرد مستحب است هرگاه بخواهد با همسر خود نزدیکی کند و مستحب است قبل از نزدیکی دو رکعت نماز بخوانند.
نزدیکی با همسر باید شب باشد و مرد دست خود را بر پیشانی زن بگذارد و هنگام جماع پیوسته نام خدا را بر زبان جاری کند و از خدا فرزند پسر سالم و شایسته طلب کند.( سخن گفتن هنگام برخورد حشفه با فرج جز به ذکر خدای متعال کراهت دارد )
جماع کردن هنگام ظهر و غروب کراهت دارد تا آنگاه که سرخی مغرب برود و همچنین هنگام زلزله و... و همچنین است جماع کردن در حال برهنگی و نگاه کردن به فرج زن در هنگام نزدیکی.

پ.ن: برگردان از عربی به فارسی. کتاب ملعه دمشقیه، شهید اوّل – بخش نکاح ( رفرنس درس حقوق در مبحث ازدواج و طلاق )
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387 | 

ـ تو هم که خواب های غلط می فرستی
با چند نفر می چتی خدای بزرگ؟

ـ از معجزات بزرگ خداوند است که فاحشگان غالباْ چشمانی معصوم دارند.

ـ زن و شوهر بسیار خوشبخت بودند تا قبل از آنکه مرد تخصصش را در زنان و زایمان بگیرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387 | 

                                 

مدت نسبتاْ زیادی بود که دوستی کتاب را برایم هدیه آوره بود ولی من از خواندنش اکراه داشتم.تصورم به مانند تمام کتاب هایی بود که هر از چندگاهی تب تندش زود به عرق می نشیند مانند کتاب های کوئیلو و گاردر و... اما شبی از سر بی خوابی و بی حالی چند صفحه ای از اواسطش خواندم و همان شب کل کتاب تمام شد.بادبادک باز نشان داد که در پس آن نویسنده ای هوشمند قرار دارد.نویسنده ای که هیچ چیز یادش نمی‌رود و قرینه‌هایی را رعایت می‌کند که اعجاب آور است و نمونه‌های آن را در کمتر نویسنده‌ای می‌توان دید.از آن دسته از آثاری که تا چند روز بعد از آن هیچ کاری نمی‌توانید بکنید و وقتی به آخرش می‌رسید،دلتان نمی‌آید تمام شود!
یکی از جنبه‌های مهم رمان واقع‌گرا، حقیقت‌نمایی آن است. حقیقت نمایی در رمان یک ویژگی خاص دارد و آن این که وقایع و شخصیت‌ها باید در خود رمان حقیقت نمایی داشته باشند نه در مقایسه با عالم بیرون. در این رمان وقایع را گاهی مطابق با حقایق بیرونی نمی‌یابیم ولی در خود داستان این موارد کاملا باور پذیر است. یک مورد را ذکرمی‌شود:وقتی امیر و همسرش بچه‌‌دار نمی‌شوند و بعدها سهراب را به فرزندی می‌گیرند، کمی داستان تصادفی جلوه می‌کند ولی قدرت نویسنده این را کاملا در داستان پوشانده است.

رمان شیوه زندگی نامه خودنوشت دارد. این شیوه یکی از شیوه‌هایی است که واقع‌گرایی زیادی دارد زیرا به طور تلویحی به خواننده می‌گوید این سرنوشت منِ «راوی- نویسنده» است و این بر خواننده  تا حدی تاثیر گذار است. اما نکته‌ای که در این موارد باید در نظر گرفت این است که راوی ممکن است دچار لغزش‌هایی بشود. در این موارد راوی گذشته را آن گونه که فکر می‌کند اهمیت دارد به یاد می‌آورد و ناخودآگاه ممکن است موارد مهمی را ذکر نکند و دیگر اینکه در این نوع، «نویسنده-راوی» چون می‌خواهد چهره مطلوبی از خود ارايه دهد، بسیاری از چیزها را ناگفته می‌گذارد یا تغییر می‌دهد. تازه اگر همه اینها را درست باشد در واقع خود نویسنده تغییر کرده و وقایع را به چشم اکنون و زمان حال می نگرد.
این داستان در واقع آمیخته‌ای از چندین داستان است و شیوه اپیزودیک وار دارد، اما به طرز بسیار منسجمی این داستان‌ها با هم پیوند دارند. داستان علی،زنش،حسن،امیر،پدرش و ….آنچه تمامی این داستان ها را به هم مرتبط کرده است زندگی شخصیت اصلی داستان ( امیر ) است.
داستان در واقع یک پیام اصلی دارد و آن این است که«هر کاری یک زمان معینی دارد. اگر این وقت معین بگذرد،جبران آن هزینه‌های بسیاری دارد» گاهی به خاطر یک اشتباه کوچک مجبوری تمام عمر حسرت بکشی.
علیرغم تمام محاسن رمان، به نظر می‌رسد گاهی نویسنده به پرگویی افتاده. بعضی از قسمت‌های داستان اضافی به نظر می‌رسند. ظاهرا رفتن قهرمان داستان به آمریکا و اتفاقاتی که در آنجا برایش می‌افتد، با این هدف بوده که قهرمان آنچه را که عذابش می‌داده فراموش کند ولی این آن قدر طول می‌کشد که خواننده هم آن را فراموش می‌کند. دراینجا داستان‌هایی برای قهرمان اتفاق می‌افتد که کاملا خواننده را از موضوع اصلی دور می‌کند. همچنین ظاهرا داستان باید خیلی زودتر از این تمام می‌شد و کشش بیش از حد داستان- اگرچه ملال آور نیست- بی‌فایده به نظر می‌رسد. داستان در حقیقت با نجات دادن سهراب(فرزند حسن) باید خاتمه پیدا کند و اضافه کردن بخش‌های دیگر به آن کمکی به روایت داستان نمی‌کند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387 | 

صدايت را هنوز مي شنوم كه مي گويي:"سايه ي روشن پشت پلك هايت را دوست دارم."
به خنده مي گويم:"سايه كه روشن نمي شود،سايه هميشه سايه است،آنكه روشن است سايه نيست،آنكه سايه است روشن نيست."
مي گويي:"پس سايه روشن نام چيست؟"
مي گويم:"روشن صفت سايه نيست،همسايه اش است اينجا،رقيبش و رفيقش،اوووووه، كلي فرق دارد سايه روشن با سايه ي روشن."
و تو خواستي كه بازي را تمام كنيم چون مي بازي اگر ادامه يابد،من بهتر از تو با كلمه ها بازي مي كردم و من گفتم كه سايه ام را دوست دارم،بيشتر از همه شبيه خودم است،انگار كه بچه ام باشد،حتي از بچه ام هم نزديك تر...
و تو بازي را بچگانه كردي و خودت را حصار كردي بين من و سايه ام و پرسيدي از تو هم نزديك تر؟ و من هم نقش بچه ي شيطان را بازي كردم و پرسيدم مگر تو نزديكي؟ و تو از فاصله گفتي كه چقدر بين ما كم است،آنقدر كه صداي نفس كشيدن هم را مي توانيم بشنويم و قول دادي اگر همه جا ساكت شود مي توانم صداي تالاپ تولوپ قلبت را هم بشنوم و پز دادي كه من و خودت آنجاييم و من سايه اي ندارم و ترا دارم و هيچ ندانستي چقدر دوريم، ما، من و سايه ام،از تو ، از آدم ها، و سايه ام آنقدر به من نزديك است كه تو آن را توي من نمي بيني و هيچ صدايي به گوش ما نمي رسد و اصلا" يادت رفت سايه ي پشت پلك هايم را دوست داشتي.
و رفتي و دنيا آنقدر تاريك بود كه نوري نمانده بود تا سايه اي را بزايد و ما را جا گذاشتي مثل همه ي آدم ها كه سايه ها را جا مي گذارند. من ، سايه ام و سايه ي پشت پلك هايم را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 | 

اول:

پسر جوان به راه می افتد؛ هر دو دلچسبند اما او از مانتو سبزه خوشش امده!
مسافتی به دنبالشان قدم بر می دارد؛ مردد است؛ اگر نگوید که از او خوشش امده شاید دیگر او را نبیند؛ اصلا چرا اینطور یهویی به دلش نشست؟!
با ترس و لرز جلو میرود...
--ببخشید خانوم! این شماره ی منه ...0911   اگه میشه باهام تماس بگیرید؛ به خدا قصد مزاحمت ندارم؛ فقط ازتون خوشم اومده...
--برید اقا! مزاحم نشید! من اینکاره نیستم! به چه جراتی تو خیابون به من شماره میدید؟!
پسر جوان در حالیکه به رنگ شکلات در امده، دور میشود...
--چه جیگری بودا! اعتماد به نفس پیدا کردم! گفت شمارم چنده؟!!

دوم:

زن، رژش را با فشار بیشتری به لبش میمالد؛ میخواهد کاملا معلوم باشد که زیبا تر شده!
نصف شیشه عطر را روی خودش خالی میکند! بو در تمام خانه می پیچد...
یک لحظه میماند که شلوارک صورتی را بپوشد یا ابی را!
صورتی! جذاب تر است.
ناخن هایش را با دقت رنگ امیزی می کند...در ایینه به خود می نگرد!
--وای! چقدر خوردنی شدم!!
صدای چرخش کلید در قفل را که می شنود خون در پاهایش می جهد...به سوی در می رود...
--سلام عزیزم!
--سلام! خوبی؟ بدو برو شامو بیار که دارم از گشنگی می میرم...
زن با سرگیجه به سمت اشپز خانه می رود..
--خوشگل شده بودا!!     این را مرد با خود می گوید...

سوم:

--برای سلامتی حاج اقا صلوات!
حاج اقا پایین می اید! انقدر نصیحت کرده تا خیالش جمع باشد که حضار تا بیست و چهار ساعت، معصیتی مرتکب نمی شوند.
--لال از دنیا نری صلوات دوم بلند تر!
باز هم صدای صلوات است و نگاه به مراد جمع...
.
.
.
--حاج اقا از شما بعیده!
--نه خواهرم! این حالتی که عرض کردم دیگه کاملا شرعی میشه و حتی استحباب اون در کتب و اخبار متواتر روایت شده...


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 | 

گوینده رادیو پيام: چه روز کسالت باری است.هیچ هیجانی نیست، دود،ترافیک،صدای بوق،دعوای مسافرکش ها همه و همه دست به دست هم داده تا صبح بسیار مزخرف و غم باری راآغاز کنیم.آهای شما که توی ماشین نشسته اید! کجا می روید این وقت صبح؟سرکار؟مگر چقدر حقوق می گیرید که باید هر روز این ترافیک را تحمل کنید؟شاید هم می خواهید فرزندتان را به مدرسه برسانید،که چه بشود؟دو روز دیگر باید میلیون ها تومان خرج کنکور و دانشگاهش کنید،در آخر هم هیچی نمی شود و سربار خانواده می ماند.شاید هم راننده تاکسی هستید.از حق خودتان نگذرید.اگر مسافر ۲۵ تومان هم کم داشت ساعت مچی اش را بگیرید.از صبح تا شب توی این خیابان های جهنم با کلاج و دنده ور نمی روید تا مسافر بیاید و بگوید پول خرد ندارد.هر راهی که به ذهنتان می رسد را امتحان کنید.هیجان را تجربه کنید.اگر در تاکسی نشسته اید همین الآن با مشت به دماغ مسافر بغلی بکوبید.

(موزیک اخبار رادیو پیام) گوینده اخبار: شنوندگان عزیز سلام.ساعت ۷:۳۰ ،با بخش خبری صبحگاهی از رادیو پیام در خدمت شما هستیم.مصرف روزانه ۴۰ گرم گشنیز،خطر ابتلا به سرطان زانو را کاهش می دهد.محققان دانشگاه کلورادو با تحقیق روی ۳۲۰ نفراعلام کردند کسانی که روزانه ۴۰ گرم گشنیز مصرف می کنند، کمتر از دیگران در معرض ابتلا به سرطان قرار دارند...شنوندگان عزیز،تا ساعت ۷:۴۵ و بخش بعدی خبری که در خدمتتان خواهیم بود خدا یار و نگهدارتان! (موزیک اخبار رادیو پیام)

(صدای دینگ دینگ کنترل ترافیک) گوینده سازمان کنترل ترافیک: شنوندگان عزیز،باز هم سلام و صبح بخیر عرض می کنم.از مرکز کنترل ترافیک تهران در خدمتتان هستم تا آخرین وضعیت ترافیکی شهر را به اطلاعتان برسانم.طبق تصاویر ارسالی از دوربین های این مرکز،از دقایقی پیش به دلیل گروگانگیری در یک مدرسه در میدان ونک ،خیابان گاندی مسدود شده است.از شهروندانی که در این مسیر در حرکت هستند تقاضا می کنیم که آرامش و بردباری خود را حفظ کرده و راه را برای تردد خودروهای پلیس و امداد رسان باز نگه دارند.در خیابان قائم مقام فراهانی به دلیل درگیری مسلحانه راننده مسافر کش با یک مسافر،ترافیک محدوده با مشکل مواجه شده است.هم چنین خود کشی یک عابر که با پریدن در داخل کانال فاضل آب وسط بلوار کشاورز خود را طعمه موش ها کرد،تردد در این ناحیه را مختل کرده است.در مسیر غرب به شرق بزرگراه رسالت ،لوکوموتیو ران خط دوم مترو تهران، قطار را از ايستگاه خارج كرده و كنار اتوبان مشغول سوار کردن مسافر به مقصد فلکه دوم تهران پارس است.از اینکه همراه ما هستید سپاسگذاریم.

(با ترمز شدید راننده تاکسی چرتم می پرد،موزیک اخبار رادیو پيام ) :شنوندگان عزيز سلام.ساعت 7:45 بامداد.با بخش ديگري از اخبار صبحگاهي در خدمتتان هستيم.برج ميلاد مهر ماه امسال به بهره برداري مي رسد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 | 

"عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود... پس آن درخت روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد."
« سلوک محمود دولت آبادی »

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 | 

              

جنگ، فقط مرگ و کشتار نيست. جنگ، فقط گلوله و خمپاره نيست. اگر به جنگ بروی و سالم برگردی می بينی چيزی در تو عوض شده است. در فضای جبهه، کنتاکت های مغز جا به جا می شود. اتصال سيم های ذهن به هم می خورد. آدم، تغيير می کند. درست تر بگويم، آدمِ قبل از جنگ می ميرد و آدمِ بعد از جنگ زاده می شود. اين را که می گويم، منظورم کسانی نيست که کنار جاده، در فاصله ی سی چهل کيلومتری از خط مقدم چادر می زدند و فوتبال و واليبال بازی می کردند و ادعای جبهه رفتن داشتند. منظورم کسانی ست که ماه ها، بل که سال ها در خط مقدم بودند و هر ثانيه، دقت کنيد، هر ثانيه، امکان مرگ يا نقص عضو برای شان وجود داشت.

اگر داستان آقای حسين مرتضائيان آبکنار را کسی بخواند که جنگ را از نزديک تجربه نکرده است، قطعا موضوعات ورای‌واقعيت را لمس نخواهد کرد. همه چيز را فانتزی و تخيلی خواهد ديد. جمله ی "تمام صحنه های اين رمان واقعی است" را در ابتدای کتاب شوخی خواهد پنداشت. اما اين داستان برای کسانی که جنگ را از نزديک تجربه کرده اند صورت مکتوب کابوس هايی ست که به شکل های مختلف با آن سر و کار دارند. هر روز سر و کار دارند، و از دست آن ها رهايی ندارند.

لازم نيست از اين داستان چيز زيادی بفهميم. اصلا لازم نيست اين داستان را بفهميم. اين داستان را بايد خواند و حس کرد. "عقرب روی پله های راه آهن انديمشک يا از اين قطار خون می چکه قربان" عنوانی ست مناسب برای داستانی که اِلِمان هايش از گوشت و خون و اعصاب انسان است. داستانی که بهتر است هيچ کس در واقعيت آن را نفهمد و تجربه نکند.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387 | 

در داخل هواپیما از روی بیکاری داشتم زیر و روی یکی از همین روزنامه هایی که در داخل خطوط هوایی به مسافران داده می شود را می کاویدم که خبری از در فشانی های ریاست جمهور (همان ریاست محترم جمهور) نظرم را جلب کرد.جمله ای در این مطلب به شدت من را به فکر فرو برد:"قوانين موجود...بايد تنقيه شود". به کلمه "تنقیه" خیلی فکر کردم.مطمئن بودم که جایی قبلاْ دیده ام.هر چه فکر کردم تا شاید ریشه عربی اش ویا هم خانواده ای برایش بیابم عقلم به جایی نرسید.به خانه که رسیدم سراغ فرهنگ لغات رفتم و نتیجه این مراجعه بییشتر شگفت زده ام کرد:

تنقيه: tanqiye [عر.: تنقیة] (اِمص.) ۱- (پزشکی) وارد کردن مايع مخصوص از طريق يک لوله به مقعد يا راست روده برای کمک به دفع مدفوع، يا آماده کردن راست روده برای راديوگرافی، يا رساندن آب و مايعات به بدن؛ اماله...

 نمی دانم این غلط املایی تعمدی بوده است و یا از بی دانشی و کم سوادی نگارنده آن ویا هر اتفاق دیگری اما نکته جالبش این جا است که شنیدن چنین الفاظی و اخباری از قول جناب رئیس جمهور برایمان اصلاْ عجیب نیست و کاملاْ به چنین الفاظی از جانب ایشان خو گرفته ایم.خداوند آخر و عاقبت این مملکت را ختم به خیر کند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387 | 

حضرت آيت اللهی در شبکه ی تلويزيونی قرآن صحبت می کرد. کلام شيرينی داشت و مخاطب را به خود جذب می کرد. نام اش را ندانستم چيست ولی مشخص بود که از متشرعان و سخت گيران مذهبی ست. می گفت "در خيابان مولوی قصابی را ديدم که گوسفند را رو به ميدان اعدام سر می بُريد. به او گفتم قبله که طرف اعدام نيست. گفت شهرداری به ما اجازه نمی دهد سر گوسفند را رو به قبله ببُريم چون خون اش پياده رو را کثيف می کند! گفتم گوسفند را با اين کار حرام کردی. حالا همين را به خورد ما می دهند. ما که نمی دانيم سر گوسفند را در جهت قبله بريده اند يا نبريده اند و مسئوليتی متوجه ما نيست. گناه خوردن گوشت حرام را به حساب ما نمی نويسند. ولی تاريکی اش در دل ما می ماند. در اين دور و زمانه از هيچ چيز نمی توانيم مطمئن باشيم و بايد دائم بگوييم ان شاءالله حرام نيست و ان شاءالله حلال است!"
دلم برای پيرمرد خشکه مقدسی که می شناسم سوخت که يک لقمه غذا راحت از گلوی اش پايين نمی رود چرا که می دانم آن روحانی به راحتی هزاران از این لقمه در هر وعده حرام می کند(در این جا منظور تناول ایشان است). اين ها هم که بايد از حکومت اسلامی راضی باشند، به نوعی در رنج اند! راستی چه کسی در جمهوری اسلامی  در رنج نيست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387 | 

بلا روزگار یه.این روزا دیگه مرغ عشق تو ایوون هم به هوای قناری همسایه می خونه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387 | 

همه مي گويند: قانع باش!
چرا؟
در اين عمر کوتاه، چرا بايد قانع بود؟
پرواز کن هر چه رفيع تر،
برقص هر چه ديوانه وار تر
« شري راجنيش »
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387 | 

در واقعيت همه يه جور بازيگرن که کارگردان اون ضمير ناخودآگاهشونه يا همون شخصيت شون.شخصيتي که در طول سالها زندگي، آرام آرام شکل گرفته و استحکام يافته است.اين شخصيت متاثر از اجتماعي است که در آن بسر برده ايم و مسائلي که باهاش روبرو شده ايم که خيلي از اونا اصلا بوسيله ما قابل تغيير نبوده.
شخصيت ما رو مسائلي بيرون از ما بهمون تحميل مي کنند و رفتار امروز ما ناشي از شخصيتي است که شايد خودمون در شکل گيري اون نقش چنداني نداشتيم.اينطوري ميشه خيلي از رفتارها رو توجيه کرد.
فکر کنم بايد يک تغييري در اون ايجاد کرد.ما قادريم که کارگردان رو عوض کنيم.کارگردان بايد عقل باشد نه ضمير ناخودآگاه.شايد اين تنها کاري است که بايد به عنوان يک انسان انجام دهيم.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387 | 

۲۴ می سال رزو تولد جناب باب دیلن است.این روز را به مصطفای عزیز تبریک می گویم.خداوند به هردویشان طول عمر با عزت ببخشد.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387 | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387 | 

                                                                    

   فيلمی به اين لطافت را نمی بينم. رقص را نمی بينم. رنگ را نمی بينم. شمع های چيده شده در جلوی ماشين را نمی بينم. بطری شراب و دو گيلاس خالی را نمی بينم. دخترکان زيبای رقصنده را نمی بينم. صراحت لهجه را نمی بينم. عريانی عشق را نمی بينم...

ذهن ام پر از مخملباف است. او نمی گذارد فيلم را ببينم. مخملباف چريک. مخملباف تندرو. مخملباف منتقد. مخملباف دگرگون شده. مخملباف امروز. همه اش رديف می شود در مقابل چشمان من. مغزم پر و خالی می شود از ديروز و امروز او. فيلم هايی را که از بعد از انقلاب ساخته است يک به يک به خاطر می آورم. "دو چشم بی سو" و "استعاذه" را کسی به یاد می آورد؟آيا آن ها را مخملباف ساخته است؟ مخملباف امروز، آن روز کجا بوده است؟ بوده است، يا نبوده است؟ آيا خود را به خاطر شرايط اجتماعی آن روزگار پنهان می کرده است؟ اين سوال يک لحظه مرا رها نمی کند که آيا مخملباف آن روزها نقش بازی می کرده است؟

هيچ چيز را باور نمی کنم. هيچ کس را باور نمی کنم. وقتی سرداری که می خواهد مردم را به زور به بهشت بفرستد در خلوت اش موجود ديگری ست و در حضور ديگران نقش بازی می کند، وقتی وزير نقش بازی می کند، وقتی وکيل نقش بازی می کند... ديگر که را بايد باور کرد؟

خوشحالم که مخملباف خودش شده است. خوشحالم که تغيير کرده است و اين تغيير را فرياد می کند. همان طور که همه ی ما تغيير می کنیم و تغيير خود را فرياد می کنيم. بايد با آن چه امروز هستيم کنار بياييم. بايد تصاوير گذشته را از جلوی چشم مان دور کنيم. شايد بتوانيم لطافت فکر امروز را ببينيم. رقص را ببينيم. رنگ را ببينيم. انسان تغييريافته را ببينيم...

                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387 |