تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

همه می گويند نمی شود، من می گويم می شود. بايد امتحان کرد. چرا نشود؟ مگر ما ملتی متمدن نيستيم؟ من شروع می کنم، ديگران از من ياد می گيرند و بی نظمی ترافيک از بين می رود. دوستان‌ام   نصيحت ام می کنند که به کشورهای اروپايی نگاه نکن؛ اين‌جا ايران است. بخواهی مثل اروپايی ها رانندگی کنی نابود می شوی. چه حرف مسخره‌ای...

از همين جا شروع می کنم. به اين زن که دست بچه اش را گرفته و سعی می کند از روی خط عابر پياده عرض خيابان را طی کند راه می دهم... ترمز... به طور کامل پشت خط عابر پياده می ايستم... چرا رد نمی شود؟ چرا چپ چپ نگاه می کند؟ د ِ برو ديگه! منتظر چی هستی؟ باور نمی کند وسط خيابان ايستاده باشم و به او راه بدهم. هر لحظه منتظر است راه بيفتم... خانم برو ديگه. از پشت سر چه بوقی می زنند! اوه اوه... يکی ترمز کرد و لاستيک هايش روی زمين کشيده شد... نزديک بود از پشت به من بزند... چرا به من می گويد سیرابی؟! زن در حالی که چادرش را به لب گرفته از جلوی ماشين من می گذرد. حالا ماشين های ديگر از بغل ماشين من با سرعت عبور می کنند و او می ترسد از کنار ماشين من رد شود و ديگران او و بچه اش را زير بگيرند. يک ماشين ديگر از کنار من رد می شود و راننده اش فرياد می زند يابو! زن به هر بدبختی ست عرض خيابان را رد می شود. از دوستم می پرسم چرا اين طور شد؟ با خنده می گويد در اين ارکسترِ ترافيکی، درست است که همه خارج می نوازند ولی با هم هماهنگ اند. تو می خواهی تنهايی از روی نُت بزنی، هماهنگی را از بين می بری. اگر راحتی خودت و ديگران را می خواهی با ارکستر هماهنگ شو!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 | 

مهمان دوستی بودم که تقریباْ تمامی اوقات بیکاری اش را پای ماهواره می گذراند.زمانی که به او انتقاد کردم که چرا وقتت را صرف چیزهای ارزشمند تری نمی کنی برایم این چنین استدلال آورد که اگر ماهواره نبود، چه می کردم؟  مجبور می شدم بنشينم روزنامه بخوانم. کدام روزنامه؟  مجبور می شدم بنشينم کتاب بخوانم. کدام کتاب؟  مجبور می شدم بنشينم سايت های فارسی زبان را بخوانم. کدام سايت. نه روزنامه ی خوبی هست، نه کتاب به درد بخوری، نه سايت پُر و پيمانی. همه جا را گرد غم و بدبختی گرفته. باز در ماهواره عده ای می زنند و می رقصند. عده ای زورکی هم که شده لبخند می زنند.نگاهم را به سمت ال سی دی چهل وچند اینچش می گردانم.يکی با آهنگ شاد، می خواند "امشب دلم دوباره، هوای گريه داره"، بعد چند دخترِ سطل به دست وارد صحنه می شوند و با دامن کوتاه قر می دهند و ماشين لامبورگينی می شويند. حالا، هوای گريه داشتن چه ربطی به اين آهنگ شاد و قر دخترکان و ماشين شويی دارد، فکر می کنم خود کارگردان هم نداند. همين قدر برایش کافی است که سه چهار دقيقه ای می نشيند، اين صحنه ی شگفت انگيز را نگاه می کند.

کانال را يکی بالا می برد. برنامه ی فروش فرش است. فروشنده، فرشی را که ۸۰۰۰ دلار قيمت دارد، به خريدار تلفنی، ۴۰۰ دلار می فروشد و تو در عجب می مانی که طرف مگر ديوانه است که فرش را به يک بيستم قيمت می فروشد؟

يک کانال آن طرف تر، فيلم "ماه عسل" گوگوش و بهروز وثوقی برای ۲۸۶۴مين بار در حال پخش است. خب، هر وقت اين فيلم را می بينی ياد گذشته های می افتی. تا می آيی روی مبل جا به جا شوی، تبليغات شروع می شود: "آيا هرگز به آينده ی فرزندان خود فکر کرده ايد؟ آيا از قوانين خريد ملک در دوبی آگاهی داريد؟ .....يو پراپرتيييييييييز". بعد تبليغ بنگاهی ديگر که ۹۰ درصد قيمت ملک را به تو وام می دهد. بعد پاهايی که يک راهرو را برای رسيدن به خوشبختی طی می کنند و از منطقه ای در سواحل دوبی سر در می آورند. بعد نوبت به خانمی می رسد که تنظيم آنتن ماهواره اش به هم خورده و برای شکايت نزد فروشنده آمده. دختر خانمی به خانم می گويد "خوش به حال شما که آنتن داريد. من و مامانم در آپارتمان زندگی می کنيم و نمی توانيم آنتن نصب کنيم". بعد فروشنده دستگاهی را پيشنهاد می کند که با اينترنت پر سرعت کار می کند. دختر خوشحال می شود. خانم شاکی هم، يکی از همان دستگاه ها را می خرد. بعد نوبت به فلان رستوران در دوبی می رسد. خانم و آقای جوانی با فِراری آخرين سيستم و لباس شب، به رستورانی سنتی می روند و چلوکباب کوبيده ميل می کنند! بعد... نه. تبليغات تمامی ندارد. آن قدر طولانی ست که موضوع فيلم از ياد می رود. باز سماجت می کنم و می خواهم برای ۲۸۶۴ مين بار فيلم ماه عسل را ببينم. همين که رضا کرم رضايی به بهروز وثوقی درس می دهد که "اگه چيزی رو نتونستی راحت به دست بياری، با چنگ و دندون برو سراغش"، و بهروز وثوقی در حالی که لبهايش را به هم فشرده و يک قوس کامل رو به بالا با آن ها به وجود آورده (يعنی اين که خان دائی هم خودش ختم روزگاره!) ناگهان فيلم نيمه کاره قطع می شود و برنامه ی ديگری که مربوط به فروش قرص های زيبايی اندام است آغاز می گردد. آه، اگر ماهواره نبودبه راستی این دوست من چه  می کرد؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 | 

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 | 

* پسر در حالی که دستش را آرام روی پوست کمر دختر می کشید زمزمه کزد: "چقدر تنت داغه عزیزم" دختر نگاهی به اطراف می کند و می گوید: "این خونه چقدر می ارزه عزیزم؟!"

* دختر آرزوهایم نه مدل ابروهایش شیطانی است و نه موهایش را هایلایت زرد می کند.دختر آرزوهایم کفش نایکی یا شلوار دیزل و مانتو زارا نمی پوشد.دختر آرزوهایم ماشین هم ندارد.

دختر آرزوهایم احتمالاْ در یک کارخانه یا یک فروشگاه بزرگ کار می کند و شب ها آنقدر خسته است که یادش می رود به من فکر کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 | 

 
نفس ها سنگین می شود و دو جسم، دیوانه وار در هم می پیچند و لحظه اوج، سرآغازی است بر تولد نطفه شهوت. نطفه ای که آرام آرام احساسات مادری را بر شهوت ذاتی خود می افزاید و با دمیده شدن روح، فطرتی انسانی می یابد. نطفه ای که روزی خواهد فهمید که تنها چیزی که می داند این است که زنده است و باید زندگی کند. مجموعه ای از شهوت، احساسات، فکر و فطرت. فکر، شهوت و احساسات را توجیه می کند و بی دلیل نمی تواند زندگی کند. راهی که با همراهی عشق و ترس آغاز می شود و سرانجام به یک خیالبافی زیبا یا یک خیالبافی وحشتناک ختم خواهد شد، یا شاید هیچ وقت به انتها نرسد.
در حالیکه بی دلیل می تواند دوست داشته باشد، بی دلیل می تواند لذت ببرد، بی دلیل متنفر و بی دلیل عاشق شود. شاید باید راه درست را به جای قرآن،انجیل و تورات در درون جست. شاید اینها تنها یک تلنگری بیش نیست. تلنگری که تو را وادار کند به قدرتی در درون خودت پی ببری که فریاد می زند "بی دلیل به دیگری کمک کن"
«تفکر زائد: محمد جعفر مصفا»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 | 

                       

بالاخره تیم ما قهرمان شد.این پست را فقط به احترام مردی نوشته ام که تحت هیچ شرایطی نه از نظر فنی و نه اخلاقی در قواره های فوتبال مملکت ما نیست.کسی که به مربیان بی فرهنگ و بد دهن ما آموخت می توان باخت و مودب بود،می شود در این فوتبال کثیف و سرشار از حاشیه آقا منش بود و با حسن برخورد دل میلیون ها نفر را به دست آورد.در طول مسیر که به خانه می آمدم جوانان بسیاری نامش را فریاد می زدند و امپراطورش می خوانند.بعد از مدت ها جشن بزرگی به پرسپولیسی ها هدیه داد که هنوز هم در حال نگراش این پست سروصدایش را از بیرون می شنوم.او لایق است که بیش از یکصد هزار نفر به احترامش به ایستند و نامش را فریاد بزنند.برای همه چیزهایی که با خود برای فوتبال این مملکت و پرسپولیس آوردی از شما ممنونیم آقای  قطبی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 

لابد فکر می کنيد يازده دقيقه به چه معناست؟ من هم با همين فکر کتاب را در دست گرفتم و راست اش را بخواهيد به شدت تعجب کردم. شما هم اگر اين کتاب را بخوانيد فکر می کنم مثل من تعجب خواهيد کرد. کتاب، داستان زندگی دختر جوانی است به نام ماريا، که به خواست و اراده ی خود روسپی می شود. برای ما که در ايران زندگی کرده ايم و فيلم های فارسی پيش از انقلاب را ديده ايم، و برسر دوراهی زندگی منوچهر مطيعی و کتاب های ر.اعتمادی را مطالعه کرده ايم، روسپی شدن الگويی دارد که خاص خود ماست. مثلا دختر با پدرش دعوا می کند، بعد به قصد رفتن به تهران و منزل عمه جان سوار اتوبوس می شود؛ در داخل اتوبوس با زنی مهربان به نام اشرف يا اختر برخورد می کند و او دست دختر را می گيرد و به خانه ی خود می بَرَد. در آن خانه، اشرف يا اختر روی واقعی خود را نشان می دهد و دستِ دخترک را در دست مردی سبيل کلفت می گذارد. دختر ابتدا گريه می کند و قصد خودکشی دارد، اما بعد به قضا و قدر تن در می دهد و رسما روسپی می شود. در انتهای داستان هم پدر يا نامزد دختر به طور اتفاقی به خانه اشرف يا اختر پا می گذارند و دختر را که اکنون دلبرکی کامل شده می بينند؛ بعد يا او را می کشند يا دست اش را می گيرند و برای ريختن آب توبه بر سرش به شابدالعظيم می بَرَند. دختران در ايران معمولا به اين صورت روسپی می شوند. امروز هم که وضع کمی مدرن تر شده، دختران فراری در پارک به تور ِ دختران هم سن خودشان می افتند و پای شان به خانه های فساد باز می شود.

اما حکايت روسپی شدن ماريا از نوع ديگری ست. او دختری ست که با آگاهی و اراده روسپی می شود و داستانی خواندنی را رقم می زند. اما يازده دقيقه از کجا می آيد:
"ماريا کاری نمی کرد که موجب شرمندگی مردان شود. معتقد بود کسانی که صبح تا شب پيوسته با کارمندان، مشتريان، ماموران تدارکات، اعمال دروغين، دوروييها، ترسها و ظلمها در حال مبارزه هستند و در طول شب می خواهند خودشان باشند و استراحت کنند، بايد آرامش داشته باشند؛ به ويژه اينکه به هر حال سيصد و پنجاه فرانک می پردازند.
«ماريا! در طول شب؟ چرا اغراق می کنی؟... در طول چهل و پنج دقيقه!... اگر زمان در آوردن لباس، نوازشهای دروغين، گفتگوهای بيهوده و دوباره پوشيدن لباس را از اين مدت کم کنيم، تنها يازده دقيقه باقی می ماند.»
يازده دقيقه! دنيا بر اساس پديده ای می گردد که تنها يازده دقيقه طول می کشد..." (صفحه ی ۱۱۸). "[ماريا] هر بار که در کتابخانه کتابی را می گرفت، بيشتر متقاعد می شد که کسی اهميت آن يازده دقيقه را به خوبی نمی داند و چيزی در اين مورد ننوشته است. شايد سرنوشت ماريا اين بود که بتواند کتابی در مورد اين موضوع به رشته تحرير در آورد.
اين ماجرا حتی اگر کسی جرات بر زبان راندن کلمه ای در مورد آن نداشته باشد، بايد نوشته شود. بايد به دشتها و بيابانها برود، به مکانهای ناشناخته سفر کند، فيلمهای سينمايی ببيند، به قبايل سرخپوستان نفوذ کند و حتی سری به آفريقا بزند. به عنوان کتاب نيز اهميت زيادی بايد داد... نام آن را يازده دقيقه خواهد گذاشت..." (صفحه ی ۱۲۰)

يازده دقيقه کتابی ست خواندنی که نسخه ای که من خواندم ترجمه کيومرث پارسای است و در سال ۱۳۸۵ توسط نشر نی نگار منتشر شده و اين که سرانجام به سرنوشت دلبرکان مارکز دچار شده است یا نه بر من پوشیده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 | 

                

با مطالعه ی "سعدی از دست خويشتن فرياد" که روايت جديد کيارستمی از سعدی ست می خواستم مطلبی بنويسم با عنوان "سعدی از دست کيارستمی فرياد" که با خواندن نوشته ی متين حسين جاويد -که در  روزنامه "تهران امروز" منتشر شده- از نوشتن آن مطلب صرف نظر کردم. به نظر می رسد که افکار ما قديمی و دِمُده شده است و خواست و انتظار جوانان از آثار ادبی چيز ديگری ست. آقای جاويد از آشتی دادن جوانان با ادب کلاسيک سخن می گويد و اين موضوعِ کم اهميتی نيست. شايد از ديد جوانان امروز سر و ته کردن ابيات هم برای آشتی دادن جوانان با ادبيات کلاسيک جايز باشد و پسند نکردن امثال ما به خاطر فقدان نوگرايی و سکون زيبايی شناسانه است. پس چرا با انتقاد حتی به جا، باعث شويم غباری بر نگاه تازه جوی جوانان بنشيند و آنان را از سعدی و حافظ دور سازد؟ در دوران  نوجوانی ما آثار کلاسيک تنها خوانده می شد؛ امروز جوانان می خواهند اين آثار را در کوتاه ترين شکل برای يک ديگر ای ميل يا اس.ام.اس کنند. آيا بايد به مرجع اين کار ايراد گرفت؟ نمی دانم. به هر حال ترجيح دادم، چيزی در اين باره ننويسم و به جای نوشتن، يک بار ِ ديگر نوشته ی خوب حسين جاويد را بخوانم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 | 

یکی‏یکی جلو می‏روند، یک فرشته سر صف ایستاده و کارنامه‏ی اعمال هرکسی را بلند بلند می‏خواند، چند بار به مکه رفته است. چند هزار بار نماز خوانده است. چند صد بار روزه گرفته است و...
نوبت به او می‏رسد، کارنامه‏ی اعمال خوبش کوچک است، یک صفحه بیشتر نیست. یک خط بیشتر ندارد. فرشتگان با تمسخر می‏پرسند او که بوده است؟
قبل از همه خدا پاسخ می‏دهد: او فاحشه‏ای زیباروی بود که هر شب پیش از خروج از خانه از من کمک می‏خواست و هر صبح بعد از دریافت پولش اوّل از من تشکر می‏کرد. او همیشه به یاد من بوده و من هم هرگز فراموشش نکردم. او را در بهترین باغ بهشت جای دهید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 | 

من هر روز که میگذره به اصل "ثبات اعتقادها" بیشتر ایمان پیدا می کنم. نمی دونم ویتگنشتاین بود یا یکی دیگه بهر حال جایی خوندم که انسان ها تنها یکبار در مورد زندگی، درکی که ازش دارند و چیزی که بهش اعتقاد دارند تصمیم می گیرند و بعد از اون فقط دور همون چیزهایی که بهش اعتقاد پیدا کردند می چرخند. من با این حرف خیلی موافقم. به همین دلیل هم موافق بحث در مورد اعتقادات نیستم. کسی که معتقد به اینه که یکی از راه های رسیدن به اهداف، توسل به امامان است را با حرف و بحث نمیشه معتقد به این کرد که اینطور نیست و تنها این ما هستیم که فردای خود را تعیین می کنیم و همچنین برعکس آن نیز اتفاق نخواهد افتاد یعنی کسی که معتقد به آن نیست را معتقد کرد حتی اگر فیلم سگ امام رضا را هم ببیند!. بحث در مورد اعتقادات تنها یک مزیت دارد آن هم این است که چه برنده بحث و چه بازنده هر دو در اعتقاداتشان راسخ تر می شوند. و البته اگر از این نظر به آن نگاه کنیم می تواند مفید باشد. چون تنها چیزی که یک انسان نیاز دارد اعتقاداتی است که او را متصل به زندگی کند. این را هم باید اضافه کنم که این فیلم "انجمن شاعران مرده" هم فیلم قشنگی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 | 

زمانه ، زمانه فست فود است.زمانه راحت الحلقوم.دیگر نه وقتش هست و نه حس و حالش که مجال تامل و فرو رفتن در چیزی باشد.همه منتظرند که یک نفر در طرفه العینی و درهضم شدنی ترین شکل ممکن ،تمام حقیقت را در حلقشان بریزد.اگر قرصی چیزی هم بود و یا راه داشت که با تزریق در کمترین زمان ممکن بتوان این کار را کرد که دیگر نور علی نور.فلان حکمت شرقی که سابقه چندین هزار ساله دارد و سالیان سال اهل مداقه و سلوک با آن ور رفته اند و به قولی در اعماقش شنا کرده اند و خود را در آن پیر نموده اند، تبدیل می شود به کتابچه ای کوچک با ترجمه ای شتای زده و دم دستی.خریدار هم دارد.هر چه هم به ظاهر کاربردی تر باشد ودر اصل سطحی تر ،مخاطب سرودست بیشتری برایش می شکند.همه دوست دارند یکی بیاید برایشان بگوی جهان ساده ست و کلید باز کردن قفل مشکلات را دو دستی تقدیمشان کند.این جا است که دیگر همه چز آنقدر سطحی می شود که دیگر خودش نیست.همان حکمت ها را می گویم که به کتاب های بازاری می شناسیم شان، همان قربانیان آشفته بازار ساده سازی و تقلیل، همان چیزهایی که به صرف برداشت ها و استفاده های فست فودی ، اصلتشان از بین می رود و از دایره تامل بیرون می افتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 | 

                        

 دختر بختیاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 | 

 
زندگی به جایی راه نمی‌برد
تنها تفرجی صبحگاهی است
به آنجا رو که تمام وجودت به‌سوی آن جاری است.
جایی که باد می‌وزد.
این راه را تا جایی که راه می‌نماید پیش گیر،
و هرگز در انتظار یافتن چیزی مباش.
هرگز تعجب نکرده‌ام، چون هرگز در انتظار چیزی نبوده‌ام.
همه چیز سرشار از حیرت است
و جایی برای نومیدی نیست، همه امید است
اگر چیزی پیش آمد، خوش آمد
و اگر چیزی پیش نیامد، این نیز مبارک‌تر از آن.

"بشنو از این خموش" نوشته شری راجنیش ترجمه عبدالعلی براتی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | 

"اين گروه اندک‌شمار تجددگرايان قرآن‌نشناس و خارق اجماع، حتی به قيمت آلوده شدن به ارتداد (برگشت/خارج شدن از اسلام) اين تأويلات بنيان کن را که مشکل افزاست نه مشکل گشا، بر هم بافته‌اند. به اميد حل کدام مشکل، اين همه مشکل در ميان آورده اند؟ مسلمان نبودن ابتدايی برای کسی گناه نيست. اما ادعای مسلمانی، به قاعده «اخذ به شئ اخذ به لوازم آن است»، با اين پراکنده‌گويی‌های ضد اصول و ضروريات اسلام، جمع نمی شود. اين تأويلات غيرقانونی، بلکه قانون شکن، از مقوله تأويل «بما لايرضی صاحبه» (مخالف نظر صاحب قرآن) است. اينان به وفق گفته ای از اونامونو، فيلسوف و متکلم بزرگ معاصر اسپانيايی: برای قطع تب، ريشه حيات انسان را قطع می‌کنند." «بهاءالدين خرمشاهی، پاسخ هايی به قرآن ستيزان»

چه بايد گفت در مقابل محقق ِ قرآن پژوهی که اين چنين سخن می گويد؟ "تجددگرايان قرآن نشناس"، "آلوده شدن به ارتداد"، "تاويلات بنيان کن"، "تاويلات غيرقانونی و قانون شکن" نه از دهان متعصبی جاهل و بی سواد که از دهان مترجمی صاحب ده ها اثر شنيده می شود. وقتی سرويراستار دائرةالمعارف ارزشمند تشيع، مولف دانشنامه ی قرآن، نويسنده ی قرآن پژوهی، مترجم قرآن کريم، گردآورنده ی فرهنگ موضوعی قرآن مجيد، تدوين گر و مترجم پيام پيامبر، در رد ادعای محققی مسلمان از چنين عباراتی بهره گيرد، از عوام بی سواد چه انتظاری هست؟

قصد من نه تبرئه ی دکتر سروش و نه تخطئه ی بهاءالدين خرمشاهی ست، چه صلاحيت ورود به بحث آن ها را ندارم و از دانشی که لازمه ی پرداختن به چنين مباحث تخصصی ست بی بهره ام. اما سواد ِ زيادی لازم نيست تا بفهميم وقتی کسی از لفظ تجددگر قرآن نشناس يا آلودگی به ارتداد سخن می گويد، قصدش محدود کردن علم و دانش است؛ محدود کردن تفکر و بيان است.

اين گونه سخن گفتن آن هم در موضوعی تخصصی و علمی، مجوزی خواهد بود برای به ميدان آمدن کفن پوشانی که از دين فقط از ميان برداشتن و از ميان بردن می دانند. به راستی اگر آقای خرمشاهی با چنين روشی وارد بحث نمی شد، امثال مجيد مجيدیِ فيلمساز –همان که خرمشاهی او را "استاد"   می خوانَد؛ همان که از نام خدا، نان در می آورد و مردم را دستبوس خود می خواهد، جرئت می کرد خود را آيت الله بپندارد و حکم تکفير ِ متفکری که خود سال ها در عرصه دين قلم زده است را صادر نمايد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | 

                 

خانه ای در بندر لنگه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 | 

دخترک از خدا خواست وقتی با پسر تنهاست مراقبش باشد خطایی نکند، خدا قبول کرد و فرشته‏ای برای مواظبت از دختر فرستاد.
پسرک به فرشته دل باخت و دختر را تنها گذاشت.
 
*****
 پسر سبزی فروش نمی‏دانست دختر چشم آبی هر روز کاغذ دور سبزی‏ها‏ را به امید جمله‏ای می‏کاود.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 | 

روي جدول هاي کنار خيابان مي نشيند و با نگاهش دنباله جدول را مي گيرد: سياه، سفيد، سياه، سفيد...
با خودش مي گويد کاش جدول ها را رنگ ديگري مي زدند مثلا سبز و آبي. نه، نه‌...سبز و آبي قشنگ نيستند بايد همه آن ها را قرمز مي کردند...
صداي رد شدن ماشين ها را از خيابان مي شنوم. دستش را توي جيبش مي برد و مداد قرمز کوچکي را در مي آورد و شروع مي کند به رنگ زدن. گوشه جدول سفيد، قرمز مي شود. در ذهنش جدول هاي سرتاسر را سرخ مي بيند و خودش را که روي آن ها نشسته و آدامس هايش را مي فروشد. مي خواهد به رنگ زدن ادامه بدهد که ناگهان مرد ژوليده اي از راه مي رسد و گوشش را محکم مي گيرد و به دنبال خود مي کشد. در همان حال سرش داد مي زند که چرا نشسته و آدامسش را نمي فروشد. او چيزي نمي گويد و مداد قرمز کوچک را پرت مي کند به طرف جدولهاي سياه، سفيد، سرخ!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 | 


الحمدلله پيشرفت های عظيم ِ ما به مرحله ای رسيده است که ديگر فرصت ساختن توالت نداريم و اين کارهای بی اهميت را بايد به دست خارجی های عقب افتاده بسپاريم. کشوری که به انرژی هسته ای دست يافته و هر روز و هر هفته جشن هسته ای می گيرد، کشوری که موشک فضاپيما به مدار زمين می فرستد تا مسير استقرار ماهواره ی ساخت خودش را مشخص کند، کشوری که می تواند کشوری ديگر را از پهنه ی گيتی محو کند، آيا شايسته است توالت های بين راهی اش را خودش بسازد؟ آيا خجالت ندارد کشوری که پرزيدنت احمدی نژاد رئيس آن است، وقت اش را برای ساختن توالت های بين راهی تلف کند؟

به همين خاطر، سازمان جهانگردی با شرکت اسپانيايی قرارداد بسته تا در عرض هشت ماه، هزار دستگاه سرويس بهداشتی بين راهی برای ما بسازد. دست اش درد نکند. ملتی که به قله های بلند علم و سياست و ادب دست يافته، ديگر مجبور نخواهد بود با چشم و دهان و بينی بسته قضای حاجت کند. همه کار را که قرار نيست ما بکنيم. بعضی کارهای پَست را هم بايد بدهيم کشورهای خارجی برای مان بکنند!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابران به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

او گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم   دیر شود!پرستاری به او گفت: ما خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد آِهی کشید و با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 | 

وبلاگ نویس‏های مشهور دو دسته‏ی اساسی هستند، کسانی که اکثریت را تشکیل می‏دهند و برای دل بازدید کننده‏ی بیشتر می‏نویسند واقلیتی که برای دل خودشان وبلاگ دارند.
این اکثریت ارزشی نه برای خواننده‏ی خوب قائل‏ است و نه حتی به شعور شخصی خودش اهمیت می‏دهد.
اقلیت امّا برایش مهّم است که خواننده‏اش راضی از در وبلاگش بیرون برود و چیز آموخته باشد.
اکثریت کتاب زیاد می‏خواند و فیلم زیاد می‏بیند و البته به همه اطلاع می‏دهند که این کارها را کرده است.
اقلیت هم درست همین کارها را می‏کند با این تفاوت که می‏داند کتاب خواندن اهمیتی ندارد، فهمیدن مهم است و فهمیدن را لازم نیست جار بزنی در دنیا ( چه مجازی باشد و چه حقیقی )، کسی که بخواهد فهم تو را می‏فهمد.
اقلیت هم تئوریسین است و هم عملگرا، اکثریت درست مثل شعبان بس مخ رفتار می‏کند، منتقد رادر هم می‏کوبد و نابودش می‏سازد.
در واقعیت، اقلیت احمق است که مشهور بودن را دوست ندارد با اینکه می‏تواند و اکثریت بی شعورکه این همه می‏بیند و...

اراجیف بالا را نوشتم تا به این جا برسم که تعدادی از خوانندگان این وبلاگ برایم نوشته اند که "شما که تحمل نظرات دیگران را نداری و نظردیگران را کلاْ از روی وبلاگ بر می داری چرا اصلاْ می نویسی؟!"

و من جواب می دهم به این دلیل که هنوز فرهنگ کامنت گذاشتن لا اقل در بین بسیاری از خوانندگان این وبلاگ جا نیفتاده است و آن هایی هم که نظریاتشان برایم مهم است بصورت خصوصی و یا با ارسال ای میل نظرشان را با من درمیان می گذارند.شعف خود را پنهان نمی کنم که از آغاز نوشتنم در امکانات تا کنون خوانندگان آن چند ده برابر شده است و کسانی هم به آن سر می زنند که آرا و نظراتشان بسیار مفید و تاثیر گذار بوده و هست اماهمیشه مدت زیادی را باید صرف حذف کردن کامنت هایی خوانندگانی بکنم که اینجا را با یاهوو میسنجر و ۳۶۰و غیره اشتباه گرفته اند.در هر پستی که می نویسم به طور متوسط بین ۴۰ تا ۵۰ کامنت برایش می نویسند که به جرات ۱۵ یا ۲۰تای آن هم برایم ارزشمند نیست و الباقی را باید به دلایلی حذف کنم.دوست عزیز! چنانچه در این فضا نوشته ای منعکس می شود الزامی وجود ندارد که در هر زمینه ای من را شرمنده الطاف خود کنید و از چشم و ابروی من تعریف کنید و خاموش بودن خطوطم را متذکر شوید و شعری و قلبی و گلی برایم بفرستید و یا پیام دوستی و قرار ملاقاتی را گوش زد کنید و یا اینکه آبا و اجداد نویسنده را به رخش می کشید و هر چه من بنویسم برایم اظهار فضل کنید که فلان چیز به شما نمی آید و فلان حرف شنیدنش از شما باور ناپذیر است.بسیار پیش آمد که چیزی نوشتم و کامنت های آن شد مکانی برای مجادله دوستان و موافقان و مخالفان آن هم نه در باره آن مطلب که درباره خود نگارنده اش.رعایت حریم خصوصی دیگران از ابتدایی تیرین اصول اخلاقی است،چقدر آن را محترم می شماریم؟

با پوزش از همه دوستانی که به امکانات سر می زنند و نظراتشان همواره برایم مفید به فایده بوده است از چندین پست قبل ، فقط به صورت خصوصی پذیرای کامنت های شما عزیزان هستم.پایدار باشید...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 | 

     

نوشتن درباره صبا و توصیف کردنش بسیار سخت است.چندین و چند خصوصیت و استعداد و هنر و روحیات و تجربیات متفاوت بعلاوه هوشی سرشار و ذوقی عجیب در قالب دخترکی با چشمانی روشن و قلبی رئوف که رسم مهربانیش با هر آنچه در جهان پیرامونش می گذرد متحیرت می کند.از آن دست انسان هایی که هیچ کس نمی تواند دوستشان نداشته باشد.همان هایی که بهشت را در همین دنیا تجربه می کنند.بسیاری از داشته ها و دانسته هایم و اشتیاق مضاعف زندگی کردن را بدون تردید مدیون حضور پرمهر و بهنگامش هستم.ادای دین به چنین موهبتی از بضاعت این قلم و سخاوت این مجال خارج است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 | 

     

میلاد و میثاق،چلگرد،کوهرنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 | 

پيرمرد وزني دور ميدان ،
راننده معتاد و دوست داشتني تاکسي ،
دو تا چشم پر حرارت عاشق ،
آدمهاي سفيدي که قشنگترين خاطرات زنده ذهنم را شامل مي شوند
و آدمهاي سياهي که مسير زندگيم را تغيير دادند.
همه و همه دوست داشتني بودند.
حالا کوله بارم را بسته ام.کوله باري از حسرت و اميد.حسرت از دست دادن آدمهاي خوب و چيزهاي قشنگ. و اميد به جمع کردن مفاهیم زيباتر.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 | 

با مرد لاغر دراز دیشب در همین جزیره آشنا شدم.مرد لاغر دراز می‌گوید رادیو را باید نصف شب به بعد گوش داد، وقتیکه آدم‌های مهم خوابند. نصف شب‌ها فقط چهار راننده بی‌شعور بیدارند و چهار آدم بیکار نیمه‌دیوانه که آنقدر از زندگی و کار زندگی پرت شده‌اند که شب و روزشان با هم قاطی شده است. برای این دسته از آدم‌ها هم که چه تبلیغی می‌تواند مفید باشد. نه از ارزش‌ها سر در می‌آورند، نه از شعارهای دشمن‌سوز و نه پیشرفت‌های روزافزون. دلشان به یک چای لیوانی داغ خوش است و هرچیزی که هم‌قدم آنها شود در این مسیر پوچی و بیهودگی. و انتخاب این کلمات چقدر سخت است و شاید کمی غیرمنصفانه. چطور می‌توان در مورد ارزش‌ها و درست و غلط صحبت کرد وقتیکه این همه دلیل وجود دارد بر نسبی بودن همه چیز، و نسبی بودن هم یعنی هیچ، یعنی پوچی، یعنی یک شوخی مسخره بزرگ. من آدمی را می‌شناسم که از کلاغ متنفر بود و روزی یک کلاغ شیشه همسایه مغرورش را شکست و از آن روز به بعد او عاشق کلاغ‌ها شد. من آدم کوری را دیدم که از رنگ متنفر بود. من یک آدم خجالتی دیده‌ام که از آدم‌های پررو بدش می‌آید. من آدم لاغری دیدم که آدم‌های چاق و پرخور حالش را بهم می‌زدند. می‌توانی بفهمی که دیدن یک چنین چیزهایی می‌تواند چقدر وحشتناک باشد... به اندازه یک لیوان آب می‌ریزی توی کتری تا سریع جوش بیاید و نوشیدن یک لیوان چای دارچین‌، لذت نیمه‌شبت شود. مرد لاغر دراز می‌گوید فلسفه خلقت آدمیزاد یافتن دلایل است. و من فکر کرده بودم که چرا خوردن چای دارچین در سکوت شب لذت‌بخش است. مخصوصا وقتیکه ساعت از یک نصف شب گذشته باشد و تو باشی و یک رادیوی پرحرف. حتما باید لذت نوشیدن چای لیوانی داغ در سکوت شب یک دلیل و منطق عقلانی داشته باشد. باید فکر کرد تا بتوان دلیلش را پیدا کرد. مرد لاغر دراز می‌گوید فلسفه خلقت آدمیزاد یافتن دلایل است. دلیل بودن و نبودن. چرا اینطوری هست و چرا اونطوری نیست. دلایل ابزار دفاع از انسانیت‌مان محسوب می‌شوند. باید بتوان از انسانیت خود دفاع کرد، نه؟. اگر فردا کسی خندید به این دلخوشی‌های بی‌منطق و نفهمی‌های ناروشنفکرانه چه؟! باید حتما دلایل را پیدا کرد. و من یادم آمده بود که تو روزی فکر را تعریف کرده بودی: فکر ابزاری است که توسط آن برای دلخوشی‌هایمان دلیلی منطقی پیدا می‌کنیم. چه تعریف زشت و کثیفی!... چای دارچین‌ام سرد شد. هیچ چیز بدتر از یک چای سرد نیست. باید آنرا دور ریخت. کاش فردا در مورد دلیل لذت نوشیدن چای دارچین فکر می‌کردم. رادیوی سیاه دارد ترانه گلپونه‌های ایرج بسطامی را پخش می‌کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 | 

               

دیر وقت،حدود نیمه های شب رسیدم به جزیره.در همان لحظات اول متوجه شدم که جزیره خلوت است.یک دوچرخه برداشتم و تا طلوع خورشید دور جزیره چرخیدم.جزیره کوچک است و این احساس بسیار خوبی به من می دهد.تنهاییت را بیشتر احساس می کنی.جزیره با من همدردی می کند.امواجی آرام که با نوک انگشتان پایم بازی می کنند، گویی می خواهند دلداری ام بدهند.نوعی نوازش مهمان نوازانه.اینجا آرمش عجیبی دارد.تی شرتم را در می آورم و روی شن ها پهن می کنم و رو به آب دراز می کشم.هنوز امواج آرام دریا با نوازش پاهایم برایم لالایی می گویند تا خوابم ببرد، و من تمام تنهایی و دغدغه های ذهن پریشانم را به همان امواج می سپارم و می خوابم تا رویای خورشید بالا آمده از دل دریا را ببینم .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 | 

گاهی اوقات به طور خیلی جدی به خود کشی فکر می کنم.طعم وسوسه بر انگیزش رو زیر زبون مزمزه می کنم.حس رها شدن یکباره از هرچیزی که مخ پوکت رو مشغول کرده.هر دغدغه و دلمشغولی و تعلق خاطری.سرمایه ای که خداوند ـ اگر خدایی وجود داشته باشه ـ در وجود همه انسانها ودیعه گذاشته.توان این که در هر لحظه خودت رو خلاص کنی از هر چیزی که آذارت میده.هرتکراری که پوچی حضورت رو بیشتر به رخت می کشه و حس قشنگ تجربه جهانی دیگه ـ اگر جهان دیگری وجود داشته باشه ـ با هر آنچه در آن هست و نیست، وسوسه عجیبی به جونت می ریزه.

شک ندارم زمانی که بخوام خود کشی کنم رگ دستم رو می زنم.رگ دست چپم رو.به طور ژنتیکی به کم خونی مفرط و فشار بسیار پایین مبتلا هستم.نیم ساعت طول می کشه تا دو تا قطره خون ازدستم بچکه.پس به اندازه کافی فرصت پیدا می کنم تا حال و هوایی بین حیات و ممات رو تجربه کنم و کم کم دل بکنم از این دنیا.بعدش هم یک خواب عمیق که هیچ زنگ تلفنی قرار نیست تورو بیدار کنه و نه هیچ فکر و خیال درس و کار و قرار و جلسه و خانواده و بازار و مدرسه ورفیق و ....

وشاید یک نفر آنجا منتظرت باشه ـ اگر آنجایی وجود داشته باشه ـ شاید...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 | 

سلام دوست عزیز!
خیلی وقته که ازت بی‌خبرم. نمی‌دونم این روزها داری با زندگی چه می‌کنی و زندگی چگونه با تو رفتار می‌کنه. آیا بالاخره راه‌ بردی به دوست. تونستی چشم‌هایی پیدا کنی که از دریچه نگاه تو زیبایی‌ها رو ببینه و حرف‌ها و کلامی که مقبول قلب مرد مغروری باشه که ناجوانمردی‌های زمانه رنگی از خستگی بر چهره‌اش نشونده و سالهاست که عصمت کودکانه انگار خشک شده در نگاهش. مردی که زمان برایش خیلی وقته که متوقف شده، صاحب‌دلی که به قول سعدی مصاحبت هر جاهلی را برای یافتن چون اویی کشیده بودم و حالا نمی‌دونم کجاست و داره چکار می‌کنه. کاش یافته باشی جفت چشمی رو که لیاقت نگاه تو رو داشته باشند و کلامی که شایسته طبع زیباپسندت باشه. اما نمی‌دونم چرا می‌ترسم که نیافته باشی و این نیافتن اونقدر طولانی بشه که مجبور بشی متوسل ‌شوی به این قوه تخیل لعنتی تا راهی پیش پایت بذاره که از خلوت بگذره، از جدایی و دورشدن. و او هم هزار و یک دلیل برات بیاره که تنهایی‌یه آدم رو توجیه می‌کنه. می‌ترسم از اون روزی که روزگار کمر خسته این مرد مغرور رو شکسته و گرد پیری و عزلت رو بر چهره‌اش نشونده. اونوقت دیگه حتی با قدرت تخیل هم نمیشه التیامی برای این زخم‌ کاری پیدا کرد. می‌ترسم دوست عزیز!. می‌ترسم برای پیرزنی که باید گوشه کاپشن یکی رو بگیره تا بتونه بره اون طرف خیابون، خیابونی که ماشین‌هاش دیوانه‌وار معلوم نیست از کجا می‌یان و کجا میرن، اونهم توی این واویلای آدم‌هایی که تنها چیزی که براشون ارزشی نداره نگاه مهربون یک پیرزن زشت و کمرخمیده است. می‌ترسم دوست عزیز! برای آن مرد نابینای عصا به‌دستی که دیگه کسی نخواهد بود تا اونرو آروم آروم و باحوصله به جایی برسونه که محتاج هیچ بنی‌بشری نباشه. می‌ترسم برای خودم از روزی که اونقدر ازت فاصله بگیرم که دیگه چشم‌هام عادت کنه که کارهای امثال تو رو تلاش‌های یک آدم مفلوکی می‌بینه که داره سعی می‌کنه سرپوشی برای بدبختی‌های خودش پیدا کنه. روزی که طلوع برام تنها شروع روزی باشه مثل دیروز، روزی که دیگه حتی نشه وانمود کرد که اینطور نیست.
من هنوز زنده‌ام و می‌خوام زندگی کنم. می‌خوام هر طلوع برام فرصتی نو باشه، فرصتی نو در جستجوی کمال. من شاید نگاه و کلام عاشقانه‌ای نداشته باشم، اما می‌خواهم عاشقانه زندگی کنم. از من رنجیده خاطر مشو. دوست عزیز! عشق‌آفرین من! دستانم را بگیر و عاشقانه زیستن را به من بیاموز.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387 | 

نامه رسان،سرایه دار و فروشنده کفش بوده ام.در میوه فروشی،سوپرمارکت و داروخانه کار کرده ام.وقتی کارگر حمل و نقل باشی، به اولین چیزی که نگاه می کنی کتاب است.همه کتاب دارند، هزاران هزار.آن ها را توی جعبه می گذارند.خیلی گول زننده است.پنج هزار جلد کتاب جلد نازک را در جعبه می گذاشتم.من مجبور بورم برای سه دلار در ساعت یک پیانو را به زور از پله ها بالا ببرم.آثار هنری را هم جابجا می کردم.وقتی یک مجسمه خیلی با ارزش را حمل می کنی و به دیوار می خوری، خیلی عالی است.این اتفاق برای من افتاد.سر مجسمه روی شانه اش افتاد، یک اثر هنری با ارزش، و من این جمله معروف را شنیدم که :"خسارتش را می دهی"

کنترلچی سینما هم بوده ام.مردم همیشه از من می پرسیدند:"فیلم کی شروع می شود؟"، "آخرین سانس کی بود؟"، همه جور سوالی می کردند، "فیلم خوبی است؟".بالاخره فهمیدم مردم به هرآنچه که من می گویم گوش می دهند.با یک کنترلچی دیگر شرط بستم که می توانم کاری بکنم که مردم در خیابان صف ببندند جلوی سینما.بعد به مردم گفتم به خاطر شلوغی باید تو خیابان صف ببندند.همه همانجا صف بستند و البته من اخراج شدم.

بخشی از مصاحبه بلند لارنس گرایل با آل پاچینو در کتابی با اسم "گفتگو با آل پاچینو"        

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 | 

 رادیو در ایران کار خود را در چنین روزی در سال 1319 شروع کرده است. نمی دونم چقدر با رادیو ارتباط دارید، اون هم حالا که لااقل در تهران، فقط کافیه چند متر به آسمان نزدیکتر شوید تا دیش هایی رو ببینید که با ولع تمام، دهن به نقطه ای در دوردست گشوده اند. میگن آدم به همه چیز عادت می کنه و من هر چند این حرف رو قبول دارم، ولی فکر نمی کنم که این حسی که من رو اینقدر به رادیو نزدیک میکنه، فقط یک عادت باشه. این انس و الفتی که شاید بشه گفت یک جور دلبستگی رو بوجود آورده، مطمئنا چیزی بیش از یک عادت باید باشه. انسی که هیچ وقت تلویزیون نتونسته ایجاد کنه.
هر دلبستگی فقط می تونه نشات گرفته از دو چیز باشه. آتش دلبستگی رو، یا نیاز روشن می کند یا زیبایی. در مورد رادیو، اگر این جرقه ناشی از نیازه، شاید این نیاز، نیاز به یک صدا باشه. صدایی که همنشین سکوت نشسته در پس زمینه ذهنت شود. صدایی که خلوت کنار این سکوت را پر کند. سکوت قشنگی که تو رو بیشتر به خودت نزدیک می کنه و شاید تلویزیون ایرادش همین باشه که علاوه بر اینکه اون خلوت رو پر می کنه، این سکوت رو هم از تو میگیره.
شاید هم آتش این دلبستگی، فقط بوسیله زیبایی روشن میشه، یعنی همون چیزی که برای تداوم دلبستگی لازمه. رادیو یعنی یکسری صداهای آشنا با تصاویری زیبا و دوست داشتنی، چرا که تو خود آنها را آنگونه که دوست داشته ای به تخیل در آورده ای. یکی می گفت رادیو را نباید به تصویر کشید، چرا که تمام زیبایی رادیو به تخیل برمی گرده، و تصویر، راه را بر تخیل می بندد.
و بالاخره "تهران در شب"، بی هیچ دلیلی، یعنی "تا بهار دلنشین" و "الهه ناز" غلامحسین بنان، یعنی "مرغ سحر" محمدرضا شجریان.
"تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن؛
ای بهار آرزو، بر سرم سایه فکن؛
چون نسیم نوبهار، بر آشیانم کن گذر؛
تا که گل باران شود، کلبه ویران من؛
تا بهار زندگی، آمد بیا آرام جان؛
تا نسیم از سوی گل؛ آمد بیا دامن کشان؛
ای روی تو آیینه ام، عشقت غم دیرینه ام؛
باز آ چو گل در این بهار، سر را بنه بر سینه ام؛

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 | 

"صفار هرندی: معلوم است که نبايد چنين فيلمی [سنتوری] مجوز بگيرد و اکران شود و معلوم است که با کسانی که توسعه‌دهنده چنين فرهنگی هستند بايد برخورد شود. تا زمانی که در جايگاه خدمتگذاری هستيم قطعا اجازه نخواهيم داد ، فرهنگ ما سر از همان جاهايی درآورد که بيايند هنرمند جماعت را به عنوان متهم رديف يک توسعه تباهی در اين جامعه معرفی کنند." «آفتاب»

جناب صفار هرندی، تا زمانی که در جايگاه خدمت‌گزاری (بخوانید قدرت و زورگويی) هستيد:
- ما فيلم ِ فيلم‌سازانی را که حرفی برای گفتن دارند و شما جلوی حرف زدن شان را می گيريد روی اينترنت يا سی.دی يا دی.وی.دی خواهيم ديد.

- ما کتاب نويسندگانی را که فکری برای عرضه دارند و شما جلوی نوشتن شان را می گيريد بر روی نمايش‌گر کامپيوتر يا صفحات پرينت شده خواهيم خواند.

- ما موسيقی هنرمندانی را که هنری برای ارائه دارند و شما جلوی هنر آن ها را می گيريد بر روی دستگاه های پخش صوتی از طريق ماهواره يا فايل های ام.پی.۳ خواهيم شنيد.

- ما فيلم های خوب خارجی را که ده ها پيام هنری و تصويری و محتوايی دارند و شما به خاطر بازو يا پای برهنه ی يک زن جلوی پخش آن را می گيريد بر روی سی.دی و دی.وی.دی با صدای اصلی و زيرنويس فارسی تماشا خواهيم کرد.

- به همکاران سانسورچی تان در تلويزيون از قول ما بفرماييد تا آن ها هم در جايگاه سانسور و زورگويی حضور دارند و مردم را صغير و نيازمند کنترل می پندارند، مسابقات ورزشی زنان، مثل دو و ميدانی، شنا، تنيس، واليبال، پاتيناژ، و امثال اين ها را که به خاطر پوشش ورزشکاران سال هاست از ديدن شان در تلويزيون خودمان محروميم در کانال های ماهواره ای دنبال خواهيم کرد.

جناب صفار هرندی
فيلم علی سنتوری ظاهرا بدجوری اعصاب شما را خراب کرده است. با کمال تاسف به اطلاع می رسانم آن هايی هم که قصد نداشتند اين فيلم را ببينند، به خاطر عمل‌کرد شما آن را نه يک بار بل‌که چند بار ديدند تا شايد علت دشمنی شما با آن را بفهمند. اگر اجازه می داديد اين فيلم به صورت تعديل شده در سينماها پخش شود شايد بسياری از کسانی که اين فيلم را در منزل شان چندين و چند بار ديدند اصلا به تماشايش نمی رفتند ولی شما و وزارت ارشاد باعث شديد که امروز از پشت ديوار هر خانه ای صدای محسن چاوشی به گوش برسد. اميدوارم اين حقيقت تلخ، شما را به اين نتيجه برساند که در عصر ارتباطات فراگير، و رسانه های ديجيتال، خواست و اراده ی شما برای منع، نه باعث کاهش، که موجب افزايش تعداد بينندگان و شنوندگان و خوانندگان می شود! باور نمی کنيد؟ دستور دهيد آماری از بينندگان غير رسمی سنتوری، شنوندگان چاوشی، و خوانندگان دلبرکان غمگين مارکز برای تان بگيرند، و آن را مقايسه کنيد با آمار تخمينی از ارائه رسمی اين آثار؛ آن گاه صحت اين نظر بر شما آشکار خواهد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 | 

                 

ایستاده از راست: من،سعید،فرزاد،امیر،علیرضا   نشسته از راست:امید،حمید،علی،علیرضا

هوای نیمروز بردستان در اوایل بهار هم گرم است.اما گرمای هوا و شدت تابش آفتاب هم در برابر اشتیاق و معصومیت این بچه های  برای یک مسابقه فوتبال رنگ می بازد.استعدادشان تو را به وجد می آورد و محرومیتشان متاثر ات می کند و پاهای برهنه شان بر زمین خاکی داغ ... به امیر و سعید و علیرضا و فرزاد قول داده ام باز هم پیششان بروم و برایشان توپ و لباس ببرم.تیم ما بازی را به خاطر کم تجربگی بازیکنانمان( ردیف نشسته )در ضربات پنالتی باخت و من لذت بخش ترین بازی فوتبال و شیرین ترین باخت را با بچه های بردستان تجربه کردم.

                          

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 |