همه می گويند نمی شود، من می گويم می شود. بايد امتحان کرد. چرا نشود؟ مگر ما ملتی متمدن نيستيم؟ من شروع می کنم، ديگران از من ياد می گيرند و بی نظمی ترافيک از بين می رود. دوستانام نصيحت ام می کنند که به کشورهای اروپايی نگاه نکن؛ اينجا ايران است. بخواهی مثل اروپايی ها رانندگی کنی نابود می شوی. چه حرف مسخرهای...
از همين جا شروع می کنم. به اين زن که دست بچه اش را گرفته و سعی می کند از روی خط عابر پياده عرض خيابان را طی کند راه می دهم... ترمز... به طور کامل پشت خط عابر پياده می ايستم... چرا رد نمی شود؟ چرا چپ چپ نگاه می کند؟ د ِ برو ديگه! منتظر چی هستی؟ باور نمی کند وسط خيابان ايستاده باشم و به او راه بدهم. هر لحظه منتظر است راه بيفتم... خانم برو ديگه. از پشت سر چه بوقی می زنند! اوه اوه... يکی ترمز کرد و لاستيک هايش روی زمين کشيده شد... نزديک بود از پشت به من بزند... چرا به من می گويد سیرابی؟! زن در حالی که چادرش را به لب گرفته از جلوی ماشين من می گذرد. حالا ماشين های ديگر از بغل ماشين من با سرعت عبور می کنند و او می ترسد از کنار ماشين من رد شود و ديگران او و بچه اش را زير بگيرند. يک ماشين ديگر از کنار من رد می شود و راننده اش فرياد می زند يابو! زن به هر بدبختی ست عرض خيابان را رد می شود. از دوستم می پرسم چرا اين طور شد؟ با خنده می گويد در اين ارکسترِ ترافيکی، درست است که همه خارج می نوازند ولی با هم هماهنگ اند. تو می خواهی تنهايی از روی نُت بزنی، هماهنگی را از بين می بری. اگر راحتی خودت و ديگران را می خواهی با ارکستر هماهنگ شو!




