تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

یک لیوان چای داغ دارچین در شبی که بوی خنکی می‌دهد زیرانداز. رادیوی سیاهی که مثل همیشه از مزخرف‌ترین چیزهای دنیا می‌گوید، از تمام چیزهایی که رنگی از زندگی دارند. و بوی کافور کتاب‌هایی که هنوز در آتش می‌سوزند. کفر است اگر بخوانی "آب کم‌جو تشنگی آور بدست" و سری به نشانه تایید تکان دهی و بعد به خواندن کتاب ادامه دهی. می‌گویند به ازای هر جمله که می‌خوانی باید چند قدم به جلو بروی، یا شاید بهتر باشد بگوییم برای جلو رفتن باید بخوانی. این جملات فقط بدرد این می‌خورند که کمکی باشند در جلو رفتن، در معاشرت بیشتر، در لذت خوش‌گوارتر، در کسب ثروت بیشتر، کمکی باشند برای ساختن دنیایی بهتر و مرفه‌تر، در سیرکردن شکم چند نفر، در کم کردن غم و غصه عده‌ای، در تمام چیزهایی که کاملا دنیایی است. زندگی افلاطونی را باید برای آخرت گذاشت، اینجا دنیاست و زندگی آن باید دنیایی باشد. باید مثل "ارسطو خم شد و به ماهی‌ها و قورباغه‌ها، شقایق‌ها و خشخاش‌ها توجه کرد". همین توجه خودش معنویت مورد نیاز را خواهد آورد. "تا نزاید طفلک نازک گلو - کی روان گردد ز پستان شیر او"... و من مدام در حال تغییرم. زندگی من هزارشاخه شده است. به هر جایی سرکی می‌کشم و رها می‌کنم، اما نه بدون دلیل. مثل همیشه چند مسیر جدید شروع شده و چند مسیری که با آدم‌هایش دیگر جایی در فردایت ندارند. مسیرهایی که دیگر در آنها احساس نمی‌کنی که داری بزرگ می‌شوی. امینه جان!، چاره‌ای جز رفتن نیست. رفتنی که می‌تواند با تغییر هم همراه باشد یا نباشد. چه باک. گام‌های نیکو شاید ما را به بهشت برساند اما افکار نیکو بعید است. تنها در رفتن است که خداوند آرام آرام تو را دگرگون خواهد کرد. می‌گویند این سنت دهر است.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387 | 

آدم‌ها وقتیکه می‌خواهند گم ‌شوند، کجا می‌روند؟ پشت یک کوه که گذر از آن سخت باشد؟ یا وسط بیابانی که پر است از شن و ماسه و گرما و آفتاب و باد، یا شاید یک دهکده کوچک و دورافتاده‌ که کل جمعیتش چند خر و گاو و مرغ و گوسفند باشد با چند پیرمرد و پیرزن دم مرگ خرفت. از همان‌هایی که خیره می‌شوند در چشم‌هایت درحالیکه نمی‌دانی چه چیزی را مدام نشخوار می‌کنند. انگار در این دنیا نیستند و زندگی نمی‌کنند. نگاه هیچ کسی برایشان اهمیتی ندارد... چه جای زیبایی باید باشد جایی که آدم‌ها در آنجا گم می‌شوند. حتم دارم آنجا آدم‌هایش دلیلی برای حرف‌زدن و انگیزه‌ای برای زیبایی ندارند. رنگ بی‌معنی است. نه تلاش و تقلایی برای خوب بودن و نه سودی در بد بودن. جایی که نه از رادیوی سیاه خبری هست نه از خبرها و تفسیرهای آزاردهنده‌اش و نه صحبت‌های مردمی که نمی‌شناسی‌شان یا نمی‌خواهی بشناسی و چشم‌هایت را بسته‌ای درحالیکه هر روز بارها و بارها با آنها برخورد می‌کنی. زندگی راه و رسم و آدابی دارد. راست می‌گفتی رفیق! ما تاجرانی بیش نیستیم، "تاجران فریب و دروغ"... آهای مرد لاغر دراز! کدام گوری هستی؟ مدتی است که زندگی‌ات رنگ و بویی از غرور و تکبر گرفته است... می‌گویند لذت یعنی گذر زمان به سرعت. یعنی تجربه کردن لحظاتی که نمی‌فهمی، درکشان نمی‌کنی و در آن هنگام بودن خودت را احساس نمی‌کنی. یعنی زندگی بدون زمان یا لااقل بدون احساسش. وقتیکه آنقدر در چیز دیگری غرق شده‌ای که بجز همان چیز، خودت را، زمان را، مکان را و هر چیز دیگری را در این دنیا نمی‌بینی و انگار اصلا وجود نداشته و ندارند. نمی‌دانم یک آدم نیمه دیوانه که ۲۴ سال از عمرش گذشته است، چه لذتی می‌تواند در زندگی‌اش داشته باشد. چه چیزهایی می‌تواند برایش وجود داشته باشد که آنقدر او را مجذوب کند که هیچ چیز را نبیند، زمان را درک نکند و از همه مهمتر خودش را فراموش کند!... روزهای تعطیل صبح‌های بدردبخوری دارند. می‌شود آت‌و‌آشغال‌های گوشه اتاق را جمع کرد، وسایل را مرتب کنار هم چید، دستمالی برداشت و گرد و غبار همه جا را گرفت، آنتن رادیوی سیاه را آنقدر بلند کرد تا وسط گل‌های گلدان برسد و بعد همه چیز را از نو شروع کرد. درست مثل همیشه، از نقطه صفر، با آدم‌های جدید، با چرندیات جذاب‌تر، خزعبلات مسخره‌تر و حتی با باورهایی جدید و تازه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 | 

نگاه‌های این اسکلتی که سه میلیون سال قبل زندگی می‌کرده است، بدجور زندگی‌ات را بهم می‌ریزد. همه چیز بی‌ارزش می‌شود در تمسخر این نگاه‌ها. تنها حقیقت با ارزش شاید همین باشد که "در این دَم در جهان بودن، اینجا و آنجا رفتن و در ماجرایی شگفت‌انگیز شرکت داشتن فوق‌العاده است"1. این شاید تنها حقیقت پرشور زیبا باشد... نگاه‌های پسرک در عکس هنوز هم اسیر لباسی است که خیلی بزرگتر از خودش است. لیوان چای و قندان همان است که بود. رادیوی سیاه همان اراجیف همیشگی خود را سرهم می‌کند. همه چیز رنگ تکرار احمقانه‌ای به خود گرفته است. اما با این وجود، چیزهایی هست که آنرا دوست‌داشتنی می‌کند. آنقدر دوست‌داشتنی که حتی شنیدن تفسیرهای خبری‌ رادیوی سیاه هم تحمل‌پذیر می‌نماید. آهای ابرمرد عزیز!، فلسفه کم آورده‌ام برای زندگی. یک فلسفه زیبا سراغ نداری؟... "خواجه در زندگی خود مقصد و هدف مشخصی داشته که همه عمر آنرا دنبال می‌کرده است. هدف و مقصد از نظر او عاشق شدن بوده است و با کمک عشق فائق آمدن بر مشکلات و گرفتاری‌های زندگی. خواجه عشق را موهبتی الهی می‌داند که در فطرت و طبیعت هر انسانی نهفته است و بشر برای بیان آنچه که ناشناخته و پیچیده مانده است، از آن استفاده می‌کند. عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید - نابرده نقش مقصود از کارگاه هستی."2 آهای کوکب هدایت!، فلسفه کم آورده‌ام در این شب سیاه. یک فلسفه آدمیزادی سراغ نداری برای زندگی؟

1 دنیای سوفی، یوستین گُردر
2 حافظ آب حیات، دکتر حسنعلی شیبانی


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 | 

مرد تا چشمش به من و سگ افتاد، با عجله جلو آمد. مردی تقریبا لاغر اندام بود با صورتی پر از مو‌ که ارتفاع موهای صورتش به اندازه یک ناخن دست می‌رسید. با اشاره نگاه، از من پرسید که آیا این سگ توست و من هم بدون آنکه سگ متوجه شود، اشاره کردم که یعنی نه. نمی‌خواستم سگ بفهمد که می‌خواهم از دستش خلاص شوم. در طول راه، به صورت اتفاقی با هم آشنا شده بودیم و من هم از همان اول از ترس اینکه مبادا به من حمله کند، به او روی خوش نشان داده بودم. در چشم‌هایش چیزی بود که علاقه شدید به انسان را نشان می‌داد. رفیق شده بودیم. همین چند روز قبل، گرگی را که قصد حمله به من داشت را تکه‌پاره کرده بود. هنوز هم جراحت آن درگیری روی دست راستش دیده می‌شد. حالا در این وسط بیابان، این سگ‌پز غریبه با این نگاه‌های حریصانه‌اش انگار برای من نعمتی بود تا از دست این سگ و توجه آزاردهنده‌اش راحت شوم. مرد سگ‌پز به سمت سگ یورش برد و با یک دست پوزه پایین سگ و با دست دیگر پوزه بالای او را گرفت و در همان حال، تمام هیکلش را روی سگ انداخت. سگ تازه متوجه شده بود که چه بلایی بر سرش نازل شده است. من به فاصله 4 یا 5 متری آنها ایستاده بودم و با دلهره به سگ که داشت زیر فشار دست‌های مرد سگ‌پز، دست و پا می‌زد نگاه می‌کردم. مرد سگ‌پز، یک تشت مسی را با پاهایش به جلو کشید و سپس سر سگ را به درون آن برد و یک پایش را روی سر سگ گذاشت. حالا می‌شد صدای سگ را شنید که فریاد می‌زد و مرد سگ‌پز را تهدید به کشتن می‌کرد، ولی مرد سگ‌پز بی‌توجه به فریادهای او به کار خودش مشغول بود و من از ترس اینکه مبادا سگ موفق به فرار از دست مرد شود، با صدای بلند فریاد می‌زدم که ولش کن، بی‌شرف او دوست من است، چکارش داری. مرد همانطور که یک پایش را روی سر سگ گذاشته بود، با دست‌هایش هیکل سگ را گرفت و به سمت بالا کشید. می‌خواست گردن سگ را بشکند. عجیب بود که مرد سگ‌پز چشمان بی‌تفاوتی داشت. هیچ نفرتی در آنها دیده نمی‌شد، ولی با این وجود، تمام توانش را بکار برده بود تا گردن سگ را در هم شکند. کم‌کم صدای جریک جریک گردن سگ به گوش می‌رسید و از فریادهای سگ کاسته می‌شد. با هر صدایی که از استخوان‌های گردن سگ بلند می‌شد، چنان به هیجان می‌آمدم که دوست داشتم از این شادی و خوشحالی به رقص بپردازم. ولی در ظاهر خود را بی‌تفاوت نشان می‌دادم، نمی‌خواستم که مرد سگ‌پز متوجه شود که من از خورد شدن گردن یک سگ بیچاره اینچنین به وجد آمده‌ام. یکمرتبه با یک حرکت دست، استخوان‌های گردن حیوان در هم شکست و هیکلش از میان دست‌های مرد فرو ریخت و روی سر سگ افتاد. جلوتر رفتم. چشم‌های سگ هنوز هم باز بود و به من نگاه می‌کرد. هنوز هم علاقه شدید در چشمانش موج می‌زد.
* * * *
من به پشتی خانه تکیه داده بودم و تلویزیون را تماشا می‌کردم که داشت مصاحبه با همان مرد سگ‌پز را پخش می‌کرد. او از گرفتاری‌های شغلش می‌گفت و اینکه سگ‌ها چقدر کم شده‌اند. از اینکه مردم علاقه زیادی به خوردن روغن سگ ندارند و اینکه پوست سگ‌ها بر اثر درگیری‌هایی که در بیابان با حیوان‌های دیگر دارد، آنقدر سوراخ می‌شود که با هزار بدبختی باید آنها را ترمیم کند تا قابل استفاده شوند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 | 

من سکوتم و تو فرياد
من در تمناي سکوت.
من فريادم و تو سکوت
من در تمناي فریاد.


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 | 

داشتم کتاب موسوليني رو مي خوندم که با يک آدم جالب مواجه شدم:نيکولا ماکياول .در کتاب اطلاعات عمومي آورده که او از صاحب نظران علوم سياسي بوده که به تشريح مسائل سياسي از بعد فلسفي پرداخته است.اين آقا عقايد جالبي داشته که براي همين عقايدش ازش خوشم اومد:
» هميشه در پي سود خود باش
» جز خويشتن هيچ کس را محترم مشمار
» بدي کن اما چنان وانمود کن که نيکي مي کني
» خشن و درنده خوي باش
» دشمنانت را بکش و تا مي تواني دوستانت را نيز.
مي دونيد چرا ازش خوشم اومده.به چند دليل:
1- کمتر کسي پيدا مي شه که جسارت کنه و اين دست عقايدشو به صراحت بيان کنه چون هر احمقي مي دونه که اگه ديگران بفهمند همچين عقايدي داره فورا طردش مي کنند و ديگه هيچ کس بهش اعتماد نخواهد بود.
2- سياست ذاتا کثيف است! شايد دليل خيلي از اونايي که معتقدن دين بايد از سياست جدا باشه همين است که سياست بالاخره دين را آلوده خواهد کرد. و اين شروع فاجعه است چون از طرفي اين دين آلوده که قدرت هم دارد خيلي خطرناک خواهد شد و از طرف ديگر نجات اين دين و پاک کردن آن خيلي سخت خواهد بود. او شايد فقط حقايق دنياي سياست را اينقدر به شکل نفرت انگيزي بازگو کرده باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 | 

به جای مقدمه: پس از درج نظراتم در قسمت اول مفهوم معماری، تعدادی از دوستان به طرق مختلف اظهاراتشان را به اطلاعم رساندند.گروهی بر این عقیده بودند که چگونه با وجود نداشتن صلاحیت علمی و تجربی کافی در این زمینه نظریه پردازی می کنم!به اطلاع همه خوانندگان این وبلاگ می رسانم کلیه مطالب این وبلاگ تنها حاصل عقاید و نتیجه مطالعه و تفکر شخصی نگارنده بوده و تعصبی در تفهیم و تحمیل آن نداشته و ندارم.نظریات مخالف کلیه دوستان و خوانندگان این وبلاگ را باکمال احترام واشتیاق پذیرا هستم.

به نظر من در بررسي‌ بناها و تاريخ معماري گذشته آنچه در اولويت براي يك محقق است اسناد معتبر و كافي براي درك آنچه كه در گذشته اتفاق افتاده است، پس ما براي نسبت دادن ويژگي فلسفي به يك بنا بايد با تكيه بر مستندات گفتگو كنيم. در حالي كه در بُعد عملكردي خود بنا استنادي است به عملكرد خويش. به زبان ديگر اگر فضايي در بررسي يك بناي معماري داراي كاركردي نامشخص بود (يعني هيچ سند معتبري براي آن نداشه باشيم) به هيچ وجه اجازه ادعاي كاركردي به آنچه ما از آن فضا درك كرده‌ايم را نداريم. براي مثال بسيار شاهد اين بوديم كه در تخت جمشيد به فضاهايي كه كاركرد مشخصي براي آنها يافت نشده نام حرمسرا گذارده‌اند، دادن اين ويژگي كاركردي به اين فضا در چنين بناي شكوهمندي و با چنان فرهنگ پارسي آيا درست است. متاسفانه كاوشهاي اوليه‌اي كه بدست غير ايرانيان صورت گرفته و آنان خود را به عنوان آغازگر و سابقه‌دار چنين امري قلمداد كرده‌اند، چنين كاركردهاي غير پارسي را بر روي فضاهايي گذارده‌اند كه متاسفانه ما نيز در ادامه راه آنان و با تكيه بر گفته‌هاي آنان چنين ادعاهايي را تكرار كرده‌ايم.

 

بعد ديگر اين مساله در نشان دادن برتري‌هاي فرهنگي كشوري نسبت به كشور ديگر مشهود است، ما براي اينكه بتوانيم و ثابت كنيم كه فرهنگي بسيار بالاتر از آنچه كه ديگران متصور آن هستند داريم، ويژگيهاي فرهنگي و اعتقادي خود را به ساختار يك بنا اضافه مي‌كنيم. ما نبايد فراموش كنيم كه نمايش ويژگيهاي اعتقادي و فرهنگي هميشه در بطن يك بنا و در قالب كاركرد خود همه چيز را بيان مي‌كند و چيزي براي پنهان كردن ندارد كه ما بخواهيم بعدها آن را كشف كنيم. براي مثال وقتي صحبت از فرهنگ ايراني و محرميت به سخن مي‌آيد فقط كافيست با بررسي پلان يك خانه ايراني و مشاهده كردن ويژگي درونگرايي آن به كليت فرهنگ آن منطقه پي برد، پس چرا بايد ويژگيهاي ديگري كه شايد هيچ نشاني در اين بنا ندارد به آن نسبت دارد.

 

همانطور كه گفته شد، دخيل بودن فرهنگ و اعتقادات را در ساختار يك بنا منكر نيستم، بلكه به اعتقاد من ويژگيهاي ديني كه در پس اين ويژگيهاي فرهنگي و اعتقادي به بنا داده مي‌شود مطابقتي با اصل ندارد. زيرا دين عاملي بوده كه قبل از ساخت بنا بر فرهنگ و اعتقادات و فولكلور يك منطقه تأثير گذاشته و به عبارت بهتر از آن سرچشمه‌اي براي فرهنگ و اعتقادات است، پس دوباره استفاده كردن از چنين واژه‌اي براي يك بنا در به بي‌ارزش شدن بعد ديني فرهنگ و اعتقادات نيز مي‌انجامد.

 

هر كشوري و هر فرهنگي براي خود داراي ويژگيهاي است كه اگر بخواهيم تمام الگوهاي رفتاري و فرهنگي يك كشور را به بناهاي آن كشور نسبت دهيم، الگوبرداري  معماري  چيزي بي ‌ارزش و بي‌مفهوم خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387 |