تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

سوار ماشین می شویم که خیر سرمان زودتر به محل کارمان برسیم.راننده لطفی کرده و کرایه را بیشتر حساب می کند.ما چیزی نمی گوییم چون می خواهیم آدم مودبی جلوه کنیم و آنقدر آقا منش و بلند نظر باشیم که سر چندر غاز دهن به دهن مردم نگذاریم.سوار اتوبوس می شویم.طرف به جای اینکه به میله تکیه بدهد ،دقیقاْ به ما تکیه داده است.با اینکه وارد حریم شخصی ما شده است،ادب را حفظ می کنیم و چیزی نمی گوییم،آخر می خواهیم مودب و جنتلمن به نظر بیاییم.سر صف ایستاده ایم.طرف بدون صف می رود و کارش را راه می اندازد.ارزشش را ندارد که تذکر بدهیم،آخر ما بسیار مودب به نظر    می رسیم.

ادب خوب است یا بد؟ جسارت چطور؟احترام به حقوق دیگران می تواند خوب باشد یا نه؟ تا به حال چندین بار درموقعیت های بالا قرار گرفته اید و بی خیال حقوق خودتان شده اید؟نگویید اصلاْ ،که شوخی بی مزه ای است.

بعضی مفاهیم هستد که ما آنها را با هم قاطی کرده و فدای یکدیگر می کنیم و یا آنها رابه طرز ناشیانه ای با هم ترکیب می کنیم  و چیزی من درآوردی درست می کنیم.یکی از همین ترکیب ها و فدا کردن ها اتفاقی است که برای دو مفهوم "جسارت" و "ادب" اتفاق افتاده است.ماها عادت کرده ایم که در صحنه مراودات اجتماعی جسارت را فدای ادب کنیم.آن هم چه ادبی؟ادبی احساسی و افراطی و بی جا که نشانی از طبیعی بودن ندارد و همه اش نمایشی مصنوعی و بازی با چند کلمه و ادا و اطوار است.

ادب نمایش نیست،یک رفتار طبیعی و عادت است که باید اتفاق بیفتد.جسارت هم مورد قبول همگان است و همگان سطحی از آن را دوست دارند.جسارت برای گرفتن حق لازم است.با کم رویی آدم هیچ حقی را چه برای خودش و چه برای دیگران نمی تواند زنده کند.آدم های جسور معمولاْ موفق تر هستند.اما در این میان چه روی می دهد که "ادب" و "جسارت" را مانع الجمع می دانیم؟به نظر من همه این ها برمی گردد به برداشت ما از فلسفه این دو مفهوم.معنایی که از ادب در ذهنمان ساخته ایم چیز واقعاْ عجیب و غریبی است که باید اصلاح شود.از نظر چنین ذهنی،همه می توانند حق مارا زیر پا له کنند و ما هم نباید چیزی بگوییم و نازه می توانیم یک لبخند ملیح هم تحویل طرفمان بدهیم و همه این ها یعنی ادب.تعریف مسخره ای است.

می توان جسور بود و مودب.اتفاقاْ به این شکل بیشتر هم اثر می کند.از دیگر برداشتها و کژفهمی های مفاهیم در ذهن ما "جسارت" است.فکر می کنیم که جسارت را باید با دعوا و غرولند و بدوبیراه نشان دهیم.این هم تعریف بی خودی است.

باید تجدید نظری در تعاریف ذهنی مان بکنیم.جسارت صفت فوق العاده بی همتایی است که اگر در سایه ادب قرار گیردو احترام به حقوق دیگران،بی نهایت تاثیر گذار از کار درخواهد آمد.حقمان را خورده اند،مرد باشیم و در چشم طرفمان بایستیم و با احترام و ادبی طبیعی بگوییم ناراحتیم که حقمان را خورده اند.ترس هم ندارد،لذت ببریم از این جسارتمان.خواه آن طرف یک راننده مسافرکش باشد ، یا استاد دانشگاهمان،یا بهترین دوستمان و  یا هر شخص دیگر.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386 | 

                                                

حاصل کار داريوش مهرجويي در "سنتوري" تقريبا همان چيزي از آب درآمده که انتظار مي‌رفت. يعني تلفيق ديدگاههاي نسبتا عميق اجتماعي با مولفه‌هاي تماشاگرپسند که اين دومي را هم در ساختار شوخ و شنگ و غيرقراردادي فيلم مي‌توان جستجو کرد و هم در گردآوري همکاران و بازيگران و چارچوب موزيکال آن.

پيشترها گفته بودند مهرجويي کاراکتر اصلي فيلمش يعني "علي سنتوري" را بر اساس شخصيت معتاد پارسا پيروزفر در فيلم "مهمان مامان" ساخته و پرداخته. نکته اي که خود مهرجويي در جلسه پرسش و پاسخ کتمانش نکرد و اصولا از لحاظ جايگاه طبقاتي نيز اين دو کاراکتر نمونه اي از فرزندان رانده شده خانواده هاي توانگر جامعه هستند. خانواده هايي که به دليل پايبندي به مناسبات خاص و تعريف شده که الزامات ويژه خود را تحميل مي کنند، ياراي آن را ندارند که شاهد وصل فرزندانشان با "عشقي" خارج از تعاريف رايج آن طبقه خاص باشند. وصلت شخصيت معتاد "مهمان مامان" با دختري از طبقات متوسط و عشق علي به موسيقي و "سنتور" عامل نفي اين دو از خانواده و زمينه ساز سقوط آنها در دام اعتياد و تباهي است.

از اين منظر شخصيت پيروزفر در آن فيلم از کاراکتر علي خوش شانس تر است، چرا که هنوز همسرش را به عنوان تکيه گاهي کنار خود دارد. حال آنکه علي پس از از دست دادن هانيه و سنتورش ـ که به شکلي نمادين در طول فلاش بک ها شاهد برهم نمايي اين دو مي شويم ـ بهانه اي براي مقاومت در برابر سقوط ندارد. اما چنين شخصيت هايي در آثار متقدم مهرجويي هم قابل رديابي اند و شايد نزديکترين شان به کاراکتر علي، ويلون زن معتادي باشد که در جمع خون فروشان ابتداي فيلم "دايره مينا" حضور دارد و قطعه محزوني را هم مي نوازد.

سه ويژگي مشترک بين اين دو شخصيت هست: هنرمند بودن، زوال تن و روان واستحاله در ساز و باز هم اين ويلون زن مغموم بر علي سنتوري اين مزيت را دارد که هنوز پايگاهي (ساز) در اختيار دارد که او از دست داده و هر چند معلوم نيست اين برخورداري تا کي و چه زماني ادامه دارد، ولي به هر حال نقطه اميدي است هر چند دور.

از اين تداوم شخصيت ها و موقعيت ها مي توان اين طور نتيجه گرفت که نگاه داريوش مهرجويي به آدم ها و بحران هاي فردي يا جمعي حاکم بر آنها و جامعه شان در پي تبيين روابط علت و معلولي است که فراتر از ظواهر اقتضايي سينما، به بنيان هاي هستي شناسانه و شايد هم به آسيب شناسي شناسه هاي هويت جمعي آنها ربط دارد.

در اين چارچوب مي شود تکرار بعضي از مولفه هاي شاخص تصويري مربوط به آثار قبلي در "سنتوري" را نيز فراتر از يک ارجاع صرف و به عنوان يادآوري مجدد نشانه هاي جامعه شناسانه ديد: اختصاص يکي دو سکانس کامل به فضاي زندگي معتادان، تاکيدي که بر روند فروپاشي خانه و تاثير آن بر شخصيت اصلي فيلم شود، نشانه هاي باقيمانده از سنت هاي زندگي رايج در يک خانواده مذهبي و از همه مهمتر در قبال لطمه يا حذف فيزيکي آن.

حتي پايان نسبتا خوش فيلم هم در کارهاي قبلي مهرجويي سابقه دارد و باز هم در راستاي هم نگاه کلي قابل تبيين است. بنابراين چه با شيوه هاي تصويري و روايي مهرجويي در فيلم آخرش موافق باشيم يا نه، "سنتوري" در ساحت معناشناسانه اش فيلم مهمي در کارنامه سازنده و در سينماي امروز ايران است و لايه هاي متعدد آن چه از منظر زيبايي شناسي و چه به لحاظ کارکردهاي اجتماعي قابليت رجوع و بررسي دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | 

photo by: mkanat

کلاس اول دبیرستان البرز

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 | 

شکی در این نیست که هر رادیو، تلویزیون، روزنامه‌ یا هر رسانه دیگری به نوعی جهت‌دار عمل می‌کند. هر کدام تمایل داره که بیشتر اندیشه صاحبان خودش رو منعکس کنه و مخاطب‌های خودش رو به سمتی بکشونه که مطابق عقاید اون رسانه باشه. اما مخاطب روز‌به‌روز داره فهمیده‌تر میشه و بنابراین نمیشه براحتی اون رو به سمتی که دلخواه باشه، کشید. اینجاست که هنر جدیدی به نام هنر گول‌زدن مخاطب مطرح میشه که میشه اونرو در اکثر رسانه‌ها دید. حالا از این نظر میشه رسانه‌ها رو تقسیم‌بندی کرد که هر کدوم از اونها میزان فهم مخاطبشون رو چقدر می‌دونند و چقدر سعی می‌کنند که آروم آروم و بدون اینکه مخاطب متوجه شود، اون‌ چیزی رو که می‌خواهند در کاسه‌اش بگذارند. به نظر من، از نگاه بی‌بی‌سی مخاطب آدمی است که باید کمی دقت کنی که چطوری نظر خودت رو به خوردش بدی و به ازای هر جمله‌ای که کمی غیرمنطقی باشه باید حتما چند جمله منطقی هم کنارش بذاری تا در کنار این جملات منطقی اون جمله رو هم بپذیره. از نگاه رادیو فردا، مخاطب عاشق بوش و آمریکاست و هر خبری رو که بر ضد ایران باشه و به سود امریکا و اسرائیل، حتما قبول می‌کنه. و بالاخره از نگاه تلویزیون ایران، خیلی وقته که عشق نظام جمهوری اسلامی عقل از سر مخاطب برده و فاتحه.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 | 

معشوقه بی‌‌رنگی و بی‌نیازی تو را به سوی خویش می‌خواند و تو در جستجویش، از گردوغبار سال‌های خاک، از گرمای سوزان کویر، از عطش بر لب‌های خشکیده یک غواص، از سخن‌ها و گفته‌ها و نوشته‌ها و رفتارها و کردارها.
در این محضر، می‌توان تصور انسان‌های رذل و متعفنی را یافت که مزخرف‌ترین کلمه در نگاه‌شان همان "بی‌رنگی" است. آدم‌نماهایی که چون گاو به دنبال هرکس که بغلی علف در دست گرفته است، می‌دوند و به روال طبیعی از تو نیز چنین انتظاری دارند. انسانهایی که تنها مقصد زندگی‌شان در شکم و زیرشکم خلاصه می‌شود و ایده‌آل‌ترین راه زندگی‌شان از مسیر کسب اعتبار و آبرو می‌گذرد. وقتی‌که از این‌گونه بسیار یافتی، شک می‌کنی در حقانیت خودت یا حقانیت اکثریت و متنفر می‌شوی از هر کسی که جایگاهش، حماقت اکثریت را به ذهن می‌آورد و سخن‌اش تجلیل دموکراسی را.
و نیز، در این وادی، می‌توان انسان‌های آزاده و پاکی یافت که بی‌نیاز از مرگ، تو را به بهشت می برند. همان بهشت خداوندی با همان ویژگی‌ها و خصوصیت‌ها در همین دنیا. همان بهشت موعود سوره الرحمن. همان حوریان بهشتی با میوه‌ها و تخت‌ها و نهرهای جاری شیر و عسل. همان بهشتی که درحالیکه بر بسترهایی با آستری خوشرنگ تکیه زده‌ای، تنها کافیست دستت را دراز کنی تا میوه‌ای از شاخساره زیبای درختی برچینی.
و من تو را یافتم. باکره‌گی حوریان بهشتی خدایم را در بی‌نیازی چشم‌هایت می‌بینم، حلاوت و شیرینی نهرهای شیر و عسلش را در بی‌رنگی لب‌هایت و دلبری شاخساران زیبایش را در صداقت و پاکی نگاهت.
کدامین گناه مرا به معشوقه‌ام خواهد رساند: رنگ یا نیاز.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 | 

ریسمان، قلاده ، دایره بسته، محدودیت، امنیت، رفاه، آسایش، بیا در این سایه دراز بکش و لذت ببر، توجیه، گارد، تمام مقصد ما مکتب ماست، خرافات، این خانه در دست تعمیر است، چه پسر خوبی ماشاءالله!، کره‌خر بیا پایین، با خدا باش پادشاهی کن، اون الان 312 سالشه، "تمام بدبختی ما به دو کلمه داشتن و خواستن مربوط می‌شود" 1، آل‌پا‌چینو، هاها... چه چرتی، ما می‌توانیم داشته باشیم اگر بخواهیم ، استغفرالله چه بی‌حیا. حق گرفتنی است نه دادنی. داره حالم بهم میخوره. 1200 شلیک در دقیقه. الحمدلله.
- - - - - - -
1 شریعتی
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386 | 

 

مسجد شيخ لطف الله

 در مدتی که مشغول مطالعه معماری و نقد آثار معماران ایرانی-اسلامی هستم به نکات جالبی برخوردم.در برخورد با یک اثر معماري معمولاً مقوله‌هاي مختلفي مورد نقد و بررسي قرار مي‌گيرد. بسيار مشاهده کردم كه از يك بناي واحد معماري نتيجه‌گيري‌هاي فلسفي و اعتقادي شده، براي مثال بارها شاهد نسبت دادن وحدانيت و يكتايي يك بنا به مثابه وحدانيت وجود متعالي پروردگار بوده‌ام، يا به عبارت ديگر گفته شده چون فلان بناي تاريخي تك است و داراي ويژگيهاي منحصر بفردي در دورة خود است پس معمار آن بنا را به نيت پرودگار خود ساخته است.در آرائ فلاسفه به دو نوع فهم اشاره شده است:

فهم حضوري: اگر انسان مطلبي را خودش درك كند به آن فهم حضوري گويند، مانند: حس تنفر، عشق و...                                                                                                                                                                                    فهم حصولي: اگر انسان مطلبي را از بيرون از وجود خود درك كند به آن فهم حصولي گفته مي‌شود، مانند: داغ بودن شي‌ايي  

حال مادر برخورد با یک اثر معماری از کدام فهم استفاده می کنیم؟ از طرفی عده زیادی بر این باورندکه انسان براي رسيدن به هدف زيستي خود در جهان مادي فضايي را براي خود مي‌سازد كه به اين هدف خود برسد، پس فضاي زيستي خود را با هدفي كه در پيش دارد شكل (نظم) مي‌دهد.حال سوالی که مطرح می شود این است که: آيا انكار اهداف فردي و هدايت آن هدف و ايده به جهتي متفاوت نوعي توهين به شعور او نيست؟  

آيا ما با نسبت دادن هدف اصلي معمار به هدفي مافوق آنچه در ذهن او بوده به معمار و معماري يك بنا توهين نمي‌كنيم، ما تا چه اندازه بر معمار سازنده بنا و دورة وي تسلط داريم كه به خود اجازه مي‌دهيم چيزي كه ناشي از فهم حضوري ما از يك بناي تاريخي مي‌شود را به كليت بنا و معمار نسبت دهيم و آنگاه بر عقيده خود مبني بر اينكه عقايد ما همان چيزي است كه معمار سازنده داشته اصرار بورزيم؟

  

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386 | 

بی خوابی امانم را بریده.هر کسی شیوه ای خاص برای خواباندن خودش در چنین مواقعی دارد.من دوست دارم با قوه تخیل به مبارزه با بی خوابی بروم.یک روش قدیمی.شمردن گوسفند:

بخواب
یک آغل بزرگ و تعداد زیادی گوسفند و همچنین یک مانع هم می خواد که از روی آن بپرند.
- خوب، شروع کنید، همه چی آماده است. یکی یکی باید از روی این مانع بپرین و رد شین
- یک، دو، سه، ....، بیست و شش، بپر دیگه، بپر بیا... ای بابا، مانع به این کوچکی، عجب گوسفند دست و پا چلفتی ای هستی. زود باش، بپر دیگه...( میره عقب و دوباره با سرعت میاد که رد شه. می خوره به مانع و نقش زمین میشه... بعدی میاد که رد شه، اونهم میخوره به مانع و می افته روی قبلی...بعدی میاد و می خوره به این دوتا و همینطور کلی گوسفند روی هم تلنبار میشن). نخیر دیگه فایده نداره. یک در باید درست کنم تا بی دردسر و راحت ازش رد شن... خوب برید کنار تا من این در رو باز کنم... فقط خیلی آروم و یکی یکی باید بیرون بی یان...خوب شروع کنید.
- یک،دو،سه...چه خبره، یکی یکی، آهاااااااای...( چند تا با همدیگه می خوان از در رد بشن. دستمو می اندازم وسط پشم های یکی و می چسبمش. عجب گوسفند چاق و پر زوریه. منو میکشه دنبال خودش و همونطور میره... بالاخره پشمهاش از دستم در میاد و فرار می کنه و من روی زمین می افتم. حالا دیگه همه گوسفندها با هم هجوم آوردن به سمت در و به زور خودشونو رد می کنند و میرن بیرون. من همچنان پخش شده روی زمین، فقط دارم تماشا می کنم).
- برین گم شین، گوسفند به این بی شعوری. اصلا کی گفته که باید گوسفندها رو شمرد.(از جا بلند می شم و خاک های روی لباسم رو می تکونم و می رم به سمت آغل).
- تو چرا نمی یای بیرون. ( یکی از گوسفندها نشسته آخر آغل و داره کتاب می خونه). چی می خونی؟( هیچی نمیگه. روشو برمی گردونه و در همون حین نمی دونم چی زیر لبش زمزمه می کنه).
- مگه کری؟ گفتم چی می خونی؟( از جا بلند میشه و کتاب رو پرت می کنه بیرون آغل و هجوم میاره به سمت من... یک جا خالی می دم و اون هم در حالی که همونطور صدای ماشین از خودش در میاره، با سرعت از در آغل بیرون میره و با همون سرعت چند بار، دور گوسفندها می چرخه و آخرش یک ترمز عجیبی می زنه که نزدیک یک متر رد ترمزش روی زمین می مونه. بعدش هم جوری که حرص من رو در بیاره، سرش رو بالا میاره و دندونهاشو به من نشون میده).
- خیلی خوب، دیگه عصبانی ام کردین. من شما رو آدم می کنم. با بد آدمی در افتادین. (چند تا گرگ می فرستم تا همه رو تکه پاره کنند. مخصوصا خوردن این گوسفند آخری رو با جزئیات کامل تخیل می کنم که چطور داره زیر فشار دندونهای یک گرگ وحشی، دست و پا میزنه).
 
از خواب می پرم.چه خواب مزخرفی بود.یادم نمی آید چه زمانی به خواب رفتم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386 | 

"مترس (بفتح میم و تا): چیزی که با سنگ یا چوب و پارچه بهیکل انسان در کشتزار برپا کنند که جانوران از آن بترسند و بزراعت آسیب نرسانند"
مترسک‌‌ها هر روز صبح با طلوع خورشید قد علم می‌کنند تا برای شروعی تازه در صبح دل‌انگیز دیارشان آماده و مهیا شوند. مترسک قصه ما نیز چنین می‌کند و پیرمردی که می‌آید، می‌نشیند کنار مترسک، صبحانه می‌خورد و از زمین و زمان صحبت می‌کند. مترسک طلوع‌های خورشید را می‌شمرد، به درد دل‌های پیرمرد گوش می‌دهد، وقتیکه باد می‌آید آستینش را برای پیرمرد تکان می‌دهد و با منحنی یک تکه چوب خشک به پیرمرد لبخند می‌زند. این تمام زندگی مترسک است؛ شبیه به همه مترسک‌ها. خیلی وقت است که تعداد آدم‌های این دیار از انگشتان یک دست هم کمتر شده است. پیرمرد می‌گوید "هیچ آفتی برای محصولات کشاورزی بدتر و مخرب‌تر از ظلم شاهان نیست". مترسک هنوز سال‌های خشکسالی و بی‌آبی را به یاد دارد. از همان سال‌ها بود که مردمان این دیار با عبادت آشنا شدند، انسان‌ها کم شدند و مترسک‌ها زیاد. اینگونه بود که دیار مترسک‌ها شکل گرفت. مدیریت همیشه با حق تملک همراه شده است. مدیریت آب منجر به تملک آب می‌شود، مدیریت زمین یعنی تملک زمین، مدیریت یک سازمان یعنی تملک آن و مدیریت تعدادی انسان یعنی تملک آنها. مترسک‌ها خیلی وقت است که به عبادت عادت کرده‌اند. پیرمرد می‌گوید "در غرب نخست تولید می‌بایستی به وجود آمده باشد، سپس رشد نموده و در جریان رشد خود بدلیل پیدایش تضاد در میان نیروهای تولید کننده، حکومت ظهور کرده باشد. اما در شرق از همان ابتدا نیاز به حکومت بوده که آب را توزیع نماید تا تولید براه افتد. یعنی حکومت مقدم بر تولید"... مدیریت همیشه با حق تملک همراه بوده است. شاید اینگونه بود که پادشاه، سایه خدا در زمین شد و بر طبق مشیت او شاه.

بر اساس یکی از نظرات عنوان شده در کتاب «ما چگونه ما شدیم؟» نوشته دکتر صادق زیباکلام


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386 | 

مدتی است که هیچ پستی ننوشته ام.نه اینکه چیزی برای نوشتن نداشته باشم،مطالب زیادی به ذهنم رسید که دوست داشتم با همه خوانندگان این وبلاگ درمیان بگذارم اما فعلاْ با کل قضیه وبلاگ نوشتن مشکل پیدا کرده ام.جرقه اش در میان بحث سه نفره ای بین من و مصطفی و صبا زده شد.موضوع بحث عنوان همین پست بود.چرا وبلاگ می نویسیم؟ هر کس نظرات خود را داشت و با نگاه خاص خودش به قضیه نگاه می کرد.بعد از آن بحث خیلی فکر کردم که نظر خود من چیست و اصلاْ برای چه احساس   کرده ام که باید وبلاگ بنویسم؟ نوشته ها و طرز فکر و نوع نگاه من به چه درد دیگران می خورد؟آیا وبلاگ نویسی نوعی خود نمایی مد روز برای عقب نیفتادن از دیگرانی که می شناسم شان نیست؟ویابهانه ای برای نگاه داشتن ارتباط با دوستانی که دیگر کمتر مجالی برای بودن با آنها و خبر گرفتن از احوالاتشات دارم؟ لزومی دارد که حتماْ نظرات دیگران را نسبت به آنچه دیده ام و فکر کرده ام بدانم؟   نمی دانم.....

اصلاْ این پست را برای چه نوشتم؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386 |