تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

"هیچ انسانی آن اندازه خردمند نیست که در برهه ای از جوانی چیزهایی نگفته یا کارهایی نکرده باشد که دراواخر زندگی چنان ناخوشایند و مذموم به نظر نرسند که اگر قدرت داشت ، به هر وسیله ای ، آن ها را از خاطره ها محو می کرد.اما این فرد نباید مطلقاْ پشیمان باشد ، چون نمی تواند قطعاْ مطمئن باشد در این لحظه هم مرد خردمندی است - مگر اینکه از تمام بوته های آزمایش فرساینده ای که انسان را به این مرحله می رساند عبور کرده باشد.می دانم جوانانی هستند...که معلمین شان از ابتدای تحصیل ذهنی شریف ،اخلاقی ناب در وجودشان نهادینه کرده اند.احتمالاْ اگر بر گذشتشان مروری کنند ، چیزی برای پشیمانی نمی یابند: اگر دلشان بخواهد می توانند شرح امضاء شده ای از هر چیزی که گفته اند یا انجام داده اند منتشر کنند : اما موجودات مفلوکی هستند، وارثان مذبوح تزهای منحط،و خردشان منفی و عقیم است.ما نمی توانیم خرد را بیاموزیم،باید آن را از طریق کشف و شهود شخصی دریابیم،کاری که فقط خودمان از عهده بر می آییم،و کسی نمی تواند ما را از آن معاف کند."

چه بسا طبیعی است وقتی همه چیز بر وفق مراد است خرفت بمانیم.وقتی که اتوموبیل مان بدون نقص کار می کند چه انگیزه ای وجود دارد که عملکرد پیچیده درون آن را یاد بگیریم؟وقتی معشوق به ما وفادار است، چه لزومی دارد که مبحث خیانت های انسانی را مطرح بکنیم؟ وقتی جز احترام چیزی نصیبمان نمی شود چه ضرورتی دارد درباره حقارت های زندگی اجتماعی تحقیق کنیم؟تنها زمانی که غرق در اندوه هستیم ، و زیر ملافه ضجه می زنیم و مانند شاخه های نازک در باد پاییزی می لرزیم است که انگیزه های پروستی مان گل می کند که با حقایق دشوار روبرو شویم.

"پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند،آلن دوباتن،ترجمه گلی امامی،انتشارات نیلوفر"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 | 

در این چند روزی که کسالت داشته و به ناچار خانه نشین بودم دوستان بسیاری لطف کرده و مرا شرمنده بزرگواری خود ساختند که اعتراف می کنم  بسیاری از آن برایم غیرمنتظره بود.دوستانی که مدت های زیادی بود خبری از آن ها نداشتم،به طرق مختلف خبردار شده و به قول روحانیون و اهالی منبر قدماْ، قلماْ و لساناْ ( والبته اس ام اساْ ) جویای حال حقیر شده و بنده را خجالت دادند.اعتراف می کنم که دوستان بسیار خوبی دارم که در چنین مواقعی تاثیر حضورشان را به خوبی درک می کنم.به قول یکی از همین دوستان حجم گل و کمپوتی که در خانه تلمبار شده گواه میزان این تاثیر گذاری است.

برای همه دوستان آرزوی سلامتی و عمری با عزت دارم.ان شا الله در شادی هایتان توان جبران گوشه ای از مهربانیتان را داشته باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 | 

              photo by:siavash mirkhani

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 | 

نیمه شب با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم.نمی دانم چقدر زنگ خورده بود اما آنقدر بود که از آن فاصله  من را بیدار کرده بود.تازه از سفری رسیده بودم و حسابی خسته .حس و حال بیدار شدن نداشتم.گفتم هرکه باشد خسته می شود و قطع می کند.اما اشتباه می کردم.کم کم نگران شدم.عادت دارم که گوشی های همراهم ۲۴ ساعته کار کنندو زنگ بخورنداما تلفن منزل ماهی یکی دو بار بیشتر صدایش در نمی آید.نکند کار واجبی داشته باشند؟ تمامی گزینه ها در لحظه ای از خاطرم گذشت.اتفاق ناگواری،   بد شدن حال دوستی،فوت آشنایی،مدرسه،بازار،ساختمان ،خانواده ی خارج از کشور... خبر های خوب را معمولاْ ۲ صبح به کسی نمی دهند ولی خبرهای بد از اتفاقات ناگوار را چرا.هم چنان بی وقفه زنگ می خرد.با اضطراب از جا پریدم و کورمال کورمال و تلو تلو خوران به دنبال گوشی گشتم.تا لحظه ای پیش آرزوی قطع شدن صدایش را داشتم و حالا خدا خدا  می کردم که تا گوشی را پیدا کنم قطع نکند.در آشپزخانه پیدایش کردم.سعی کرم لحن و صدایم عادی باشد:

-بفرمایین؟!

صدای عاقله مردی با جدیتی و آرامشی نگران کننده جواب داد:

-سلامٌ علیکم،ببخشید بد موقع مزاحمتون شدیم،متاسفانه اتفاق بدی.... ببخشید یک دقیقه گوشی باشه خدمتتون...

آدم ترسو یی نیستم.یعنی لااقل فکر می کنم که نیستم.تجربیات این چنینی هم داشتم.امااعتراف می کنم که به وضوح صدای تپش قلبم را می شنیدم. تعلیق عجیب و عذاب آوری بود.در همین فاصله زمانی کوتاه خدا می داند که چه گزینه هایی را در ذهن مرور کردم.هر ثانیه به اندازه دقیقه ای برایم کند می گذشت.نمی دانم چقدر گذشت که گوشی را برداشت و گفت:

-ببخشید آقا.یک دقیقه شما تموم شد.لطفاْ گوشی رو بگذارید.خدا نگهدار!!

صدای منقطع بوق با ریتم ضربان قلبم هماهنگ بود .به دیوار تکیه دادم و همانطور که گوشی در دستم بود نشستم.وا رفتم.چند لحظه ای گذشت تا به خودم اومدم وکمی از از بهت خارج شدم.حتماْ شماره اش باید افتاده باشد....۲۲۰۶۴نمی شناختم.گرفتمش.اشغال بود.دوباره گرفتم باز هم اشغال بود.تا ۴ صبح شماره را می گرفتم.اشغال بود و من بی خواب و مبهوت.

در روز بعد هم چندین بار شماره را گرفتم اما جواب نمی داد و شب بعد باز اشغال بود.فکر کردم این شماره هر شب عده ای را بی خواب می کند.چیز بیشتری به ذهنم نرسید.دیگر شب ها همه گوشی ها را از پریز می کشم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 | 

هنوز باور نمی کنم.در دفتر مدرسه بودم که با صدایی گرم سلام کرد و وارد شد.رفتاری در کمال وقار و متانت،ظاهری آراسته و مرتب و سن و سالی حدود ۴۵ سال.با معاون مدرسه درباره وضع تحصیلی و اخلاقی پشرش(نوجوانی در سال دوم دبیرستان) بحث می کرد.از محتوای گفتگویشان مشخص بود که دو طرف از وضع موجود نارضی بودند.پدر مستاصل بود و درمانده و معاون شاکی و معترض.هنگامی که استکان چایی را که مستخدم تعارفش کرده بود از داخل سینی بر می داشت به ضوح دستش می لرزید، از صدای ضرب گرفتن استکان در نعلبکی اش فهمیدم.با نگاه افسرده ای به معاون نگاه می کرد و انگشتانش با کلاهی که در دست داشت کلنجارمی رفت.حسش شرمندگی نبود،درماندگی و ناتوانی بود.با صدای گرمش شروع به گلایه کرد،گلایه ای که بیشتر درد دل بود.می گفت مهندس پتروشیمی است و محل کارش در عسلویه.ماهی یکبار به مدت ۵ روز می آید و می ماند و دوباره برای یک ماه بر می گردد.با این همه کار باز هم حریف مخارج زندگی نیست.می گوید نصف حقوق یک ماهش را برای پسر گوشی تلفن همراه خریده تا دلگرمش کند به درس خواندن!پسرک شب تا صبح با موبایل با دوست دخترش صحبت می کند و ماه گذشته ۲۹۰هزارتومان پول قبض تلفنش شده.طلای مادر را برده (دزدیده) و فروخته و قبض را پرداخت کرده تا تلفنش قطع نشود.هر اعتراضی را با مشتی بر دیوار یا شکاندن وسیله ای پاسخ می دهد.به اینجا که می رسد به وضوح صدایش می لرزد.بغضش را کنترل می کند.از دفتر خارج می شوم تا دیگر گریه مرد را نبینم.بعد از رفتنش معاون گفت که مرد ۲۰ سال است که خرج پدرومادرش را می دهدبدون آنکه زن و بچه اش با خبر باشند.دیگر نمی خواهم الباقی اش را گوش کنم.به حیاط می روم.برف می بارد.آن مرد زیر بارش شدیدبرف از در مدرسه خارج شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 | 

photo by:siavash mirkhani

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 | 

حتماْ جملات بسیاری را در طول روز از زبان انسانهایی با سنین مختلف شنیده اید که با این عبارت شروع می شود :«زمان ما...» .حالا شده حکایت ما بعد از پست "نفرین بر آی پاد».تعدادی از دوستان نمونه های زیادی را یاد آوری کرده اند که در آن روزها با در مقایسه با زمان حال چه تفاوت ها یی داشته است و چه لذاتی که دیگر با این همه پیشرفت و گسترش امکانات دیگر برایشان مانند آن تجربیات لذت بخش نیست.آتاری،مجله های فیلم و دانستنی ها و ماشین،لوازم التحریرو.... فهرست بلند بالایی است که دوستانم به فراخور روحیاتشان به آن اشاره می کنند.پدر بزرگ کهن سالی دارم که در کل یا صحبتی نمی کند و یا اگر حرفی بزند انتقاد از وضع موجود است و اینکه زمان سابق اینطور بود و آن طور و دیگر هیچ چیز آن مزه سابق را ندارد ،حال می خواهد خوراکی باشد یا پوشیدنی، آداب و رسومی باشد یا نشریه ای و کتابی.گذر زمان اتفاق غریبی است.پدر بزرگ من چون بر حسب کهولت سن دیگر خود آن لذت ها را از طعم غذایی گرفته تا اجرای رسومی نمی برد، حکمی کلی صادر می کند که زمان سابق...

فکر می کنم وضعیت دوستان دهه شصتی من هم تا حدی مشابه پدربزرگ نود ساله ی من باشد.یکی از دوستان تصویر روی جلد مجله ماشین در اولین شماره اش را برایم ایمیل کرده است و توضیح داده  که ما برای همین ها هم سرودست می شکاندیم و گیرمان نمی آمد و وقتی به دست می آوردیمش آن را می بلعیدیم اما نسل امروز با اینهمه سهولت در دسترسی و این سطح بالای کیفیت رغبتی برای خواندن و دانستن ندارد که من نمی توانم با او موافق باشم.به روی جلد این مجله نگاهی بی اندازید.این مجله  در اوایل دهه ۸۰ میلادی هم یک کار ضعیف است (به نسبت انواع مشابه خارجی).یعنی شاید برابر همین اختلافی که الآن نشریات ما با نشریات ۲۰۰۷ دنیا دارد.در کل قیاس بین این دو حال و هوا و فضا را قیاس مناسبی نمی دانم.حس نوستالوژیک بحثی جدا است که همه انسان ها نسبت به گوشه ای از گذشته خود دارند و نباید در قضاوت ما نسبت به نسلی و دوره ای اینقدر اثرگذار باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386 | 

ژان کلود کریر در جایی در کتاب با ارزشش "تمرین فیلمنامه نویسی" که علاوه براینکه کتابی است درباره آموزش فن فیلمنامه نویسی،رهنمود های جالبی هم درباره زندگی دارد،می گوید که در زندگی هیچ گاه نباید احساس کنی که همه تجارب لازم را کسب کرده ای و بعد توضیح می دهد غالب آدم هایی که به سن بیست سالگی می رسند،این توهم به شان دست می دهد که هم پخته شده اند و هم سرد و گرم زندگی را چشیده اند و همه بالا و پایین ها را دیده اند و این خیلی خطرناک است.از نظر کریر رسیدن به چنین حسی به معنای نقطه پایانی بر روند خلاقیت و جستجوگری انسان (مخصوصاْ انسان هنرمند) است.هرکس در هر سنی اگر تصور کند که همه تجربیات لازم را کسب کرده و یک لیوان هم آب روی آن خورده ،خب،دیگر به ناچار کاری ندارد جزاینکه بنشیند و خردمندانه ناظر کارهای دیگران باشد.چیزی مشابه این مضمون را خواجه عبدالله انصاری در قرن پنجم در یکی از رساله هایش آورده است:  "خرسندی ،لئامت است " لئامت یعنی پستی و دون پایگی.این گونه تفسیرش کرده اند که خرسندی یعنی اینکه در زندگی حس کنی به چنان مرتبه ای رسیده ای که به خود بنازی و ببالی و این دون شان انسان است و سد راه کمال.از نظر وی انسان بلند پایه باید خود را دست کم بگیرد(در اندازه معقول که منجر به نابودی اعتماد به نفس نشود) تا راه جستجوی بعدی بر او باز شود.

پی افزود: این توهم را اصلاْ دست کم نگیرید،واقعاْ قدرتمند است.خود من پس از نوشتن هر پست احساس می کنم که ته پست های همه عالم را درآورده ام و با نگاه تحسین به آن نگاه می کنم که بهترین چیز ممکن را نوشته ام.واقعاْ که.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386 | 

حالم خوش نیست از این روزگار وانفسا.در این تهوع ادواری معشوق از عشق هایی که به سرگرمی  پهلو میزند دیگر.واحیرتا که چه می شنوم و چه می بینم.به کجا می رویم؟ نه! سوالی غلط بود!به کجا رفته ایم؟ به کجا رسیده ایم؟ ومن فکر می کنم زندگی گاهی ترجمه تحت اللفظی درد است.باز باید خودم را مهمان یادش بخیر ها کنم انگار.یادش بخیر آن جاهل خسته کف خیابان که تمام عمر گرفتار یک صداقت تباه کننده بود،روزی تمام داشته هایش را کنار جوبی که روزی انگار الهام بخش رویایی بود در مهتاب شبی به لبه برنده چاقویی باخت و بر سر حفظ ناموسی معامله کرد.تلنگردی به نورسیده های بزک کرده ی لاقید.ناموس کی یک شوخی دم دستی شد راستی؟ در کجای این سرسام بجویم چه کسی و از کی واژه های مقدس پارین و پیرارین را لطیفه های یومیه کرد؟به دنبای مفاهیم می گردم در کتاب لغتی که ناموس را "اُمل نباش عزیز" معنی کرده است و دیگر همزبانی یعنی مجلس ختم،یعنی سینه قبرستون.حبیب صدایش می کردند.حبیب اصول کهنه اما کمی عزیز.یک روز که شنید در محله اش خواهرش بار بی عصمتی از بی غیرتی مردی به دوش می کشد،تتمه شرف سال های جوانی راجمع کرده بود به همتی دوباره و در انتهای کوچه ای خلوت شده بود چیزی شبیه مجلس ختم،شبیه خدا رحمتش کند،افتاده روی زمین شبیه نون پایان.حتی اگر با همین عیار سخیف روزمره هم بخواهی گز کنی این قواره را، او باخت تا چیز های مهمتری را در این بازی دوسر باخت ببرد تا دیگر حساب دنیا و آخرتش یازده ـ یازده نباشد.و تو ای نو رسیده باز بخند که خنده بر هر درد بی درمان دواست اگر خود دردی تازه نشود.

بگذار یکی دیگر هم به این جماعت اُمل پوسیده اضافه باشد تا با خیال راحت بگویم: سلام!سلام به جاهل کپک زده دیروز که در دیوانه سریشان هر خطایی اگر جا داشت حریمی و حرمتی هم بود.از این سان یکی از هم پالکی های همین جماعت که شبه تکیدگی شده بود در افیون رفاقت های خراب،روزی خوابش را تکاند تا غباری بزداید پیش از آنکه شبه غباری شود خودش.کفاشی داشت.نه اینکه کفش بفروشد،کفش وصله می کرد و پینه می دوخت و پول اجرت و باقی مانده جانش را شب ها می سوزاند در کنج خلوت تنهایی کسانی که دیگر چیزی برای سوزاندن هم نداشتند.اما این بار دیگر کفاش به جای پاشنه بی غیرتی دستان اراده ای فراموش شده بر زانو گذاشته بود و بی درنگ بر خاسته بود.درفش را برداشته بود اما دیگر نه برای تعمیر کفشی، که برای...                 کفاش صبح روز بعد در تاریکی گرگ و میش کوچه ای،چیزی شد شبیه یک جنازه،شبیه یک شهید.گفتند تعداد چاقوهایی که خورده است را نتواتنسته اند بشمارند.اما درفش خون آلود در دستش را رها نکرده بود...

از همان روز دیگر نگفتندحبیب، کفاش بود.می گفتند حبیب کفاش، مرد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386 |