تبليغاتX
امکانات

امکانات

گر عشق نباشد به چه کار آید دل

برای حمید عزیز که در دومین سالگرد رفتنش،هنوز به نبودنش عادت نکرده ام

 شبی در آغوشم به خواب رفتی

ودیگر

کسی ازخواب بیدارت نکرد

این سطرها معنای مرگ نیست

مرگ،برای تو ماجرای قشنگی بود

رودخانه ای که

رویاهایت را به دریا ریخت

وماهیانش را

و راز ها و آوازهایت را

این سطرها

معنای موی سپیدی است

بر پریشانی بلند رویاهایت

مردابی دور مانده از تمام دریاها

معنای عادت است و فراموشی

به یاد بیاور که می گفتی:

باران باش

کسی به باران عادت نمی کند

هربار که بیاید

خیس می شوی

یعنی که زنده ای

ولی خاموش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386 | 

دوستان بسیاری دارم که جوانی و نوجوانی شان را در دهه شصت گذرانده اند.خودم هم تا حد زیادی فضای اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد را درک کرده و به خاطر دارم.

ضبط دو کاست آیوا، دنون کروم، گلچین، نوار مادر،و اکمن و ... این کلمات به گوش جوانان و نوجوانان علاقمند به موسقی(به هر نوع و سبکی از آن) در آن سالها بسیار آشنا است.در آن سالها برای شنیدن موسیقی مورد علاقه ات باید مرارت های زیادی را تحمل می کردی.اولین گام یافتن کسی بود که نوار مورد علاقه ات را (استودیونورا، سانی و...) را داشته باشد و یا کسی که بتواند به آرشیو دوست و آشنا و فامیل بزرگتری دستبرد بزند و آنها که به اصطلاح بچه مایه دار تر بودند برایشان نوار مادری از خارج (معمولاْ ترکیه و به ندرت اروپا و آمریکا) سوغات می آوردند.بعد هم التماس و خواهش و تمنا برای قرض گرفتن آن کاست و کلی تعهد برای آنکه مبادا آن را کپی کنی (در آن زمان صاحب یک نوار کاست مادر می توانست به داشتن آن مباهات کند و معمولاْ دوست نداشت کسی با او درآن شریک باشد!) و آنگاه گوش دادن چندین و چند باره به محتویاتش که مانند یافتن گنجی گران بها می نمود.دستگاه های پخش صوت هم  درآن روزگار حکایتی جدا داشت. معمولاْ در اکثر خانه ها ضبط پرتابل پیدا می شد و آن ها که وضع بهتری داشتندیا دک و آمپیلی فایر داشتند و یا ضبط دوکاسته که می توانست یک یا چند طبقه باشد!چنین ضبط صوتی واقعاْ درآن زمان نشان تشخص و وضعیت خوب مالی و حتی روشنفکر مآبی خانوانده ای بود.آنهایی هم که عزیز کرده پدر و مادر بودند و جیبشان اجازه می داد صاحب یک واکمن می شدند (قیمت یک واکمن سونی حدود ۱۰ هزار تومان که شاید برابر ۷۰۰-۶۰۰هزارتومان الآن باشد) و چه لذتی می بردی از شنیدن آخرین آلبوم خواننده یا گروه مورد علاقه ات بعد از اینهمه مرارت و سختی و بعد هم با انگلیسی دست و پا شکسته ات فهمیدن معانی و حفظ کردن آن ها به صورت نصفه و نیمه و درآخر گذاشتن تعهد زیر پا و گرفتن یک یا چند کپی از آن کاست و نوشتن نام آلبوم و خواننده و ... روی جلد نوارکپی شده...

"گلچین"هم برای خودش اصطلاح جا افتاده ای بود (امروزه می گویندselection ).اگر جزو افراد خوشبخت بودی که ضبط دوکاسته استفاده می کردی وگرنه با ترفند های عجیب غریبی چون گذاشتن میکروفن روبروی بلندگو و انداختن پتو روی دستگاه ،مجموعه ا ی انتخابی برای خودت تهیه می کردی و لذت شنیدن ترنه هایی که، هر یک در کاستی بوده و تو الآن آنها را یکجا داری و گوش می دهی.کسانی را هم می شناختم که شب ها پای رادیوهای آمریکا و اسرائیل و بی بی سی می نشستند و ترانه های پخش شده از آنها را ضبط می کردند( دوستی دارم که به یاد می آورم درآن دوران که ما خردسال بودیم با ابتکاری عجیب آنتنی طراحی کرده بود که با استفاده از آن رادیو های مذکور را با وضوح قابل قبولی می گرفت و ازآن ها ترانه های به روز ضبط می کرد).این ها که نوشتم مربوط به نیم قرن پیش نیست.تا۱۳-۱۲ سال پیش هم هنوز رواج داشت.

اما امروز...در یک  i pod جدید می توانی ده ها آلبومی را که به راحتی از اینترنت گرفته ای ذخیره کنی و هرجا که خواستی با خود ببری.یعنی چیزی حدود ۳ یا ۴هزار نوار کاست را در جیب می گذاری و باخود به این طرف و آن طرف می بری.به راحتی می توانی ترانه مورد علاقه ات را پیدا کنی و با فشار دکمه هرچندبار که دوست داری به آن گوش کنی بی آنکه از کیفیتش کاسته شود.می توانی از ترانه شماره یک در لحظه ای به ترانه دهم آلبوم بپری.چقدر کار ها آسان شده است!

شاید وقتی برای به دست آوردن چیزی تلاش نکرده باشی،قدر آن را هم ندانی.شاید امروز"گوش دادن" به موسیقی فراموش شده باشد.شاید تکنولوژی دیجیتال خیانت بزرگی به موسیقی کرده باشد.شاید این سهل الوصول بودن موسیقی گوش مارا تنبل کرده باشد . شاید دیگر موسیقی را جدی شنیدن مهارتی و تخصصی شده باشد.

می تواتن گفت که تکنولوژی که در ابتدا باعث گسترش موسیقی شده بود ،اکنون بلای جان آن شده است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386 | 

روز ـ داخلی ـ تاکسی

غرغر می کند این راننده خسته.از دست رانندگان دیگر حسابی شاکی است.خیلی هم با اطمینان حرف می زند.ظرف چند ثانیه نسخه دیگران را می پیچد و میگذارد کف دستشان.او،حق است و "دیگران" ناحق.

غرغر می کند این بقال خسته ،غرغر می کند این کارمند خسته.غرغر می کند این معلم ،این استاد، این جوان خسته.وادامه پاراگراف قبلی به تکرار همه شان.

هر روز دارید این صحنه ها را می بینید،نه؟وقتی بحثی میان یکنفر با "دیگران" باشد و نفعی هم در این وسط باشد،آن یک نفر همیشه خدا سعی می کند حق را به خودش بدهد.آن یک نفر می تواند هر طرف این ماجرا هم باشد.کم اند آدم هایی که در این جور مواقع جلوی حق گردن کج کنند و جیک هم نزنند.

نمی دانم کجا خواندم که یکی از فلاسفه یونان باستان معتقد بود انسان مرکز جهان است.این انسان،واقعاْ موجود عجیب و غریبی است ،به این سادگی ها نمی شود سر از رازش درآورد.یکجور هایی فکر می کنم آن فیلسوف راست می گفته.به خودم که فکر می کنم می بینم ،جهان از من شروع می شود.یعنی از خودم،شروع می کنم به تصویر و تصور کردن جهان.یعنی میدانید،اگر قرار باشد که یک نفر جهان را تصور کند ،خیلی طبیعی است که آن یک نفر از خودش شروع کند.ساده تراش این می شود که،برای هرکس مهم ترین آدم جهان خودش است.چون به خودش بیشتر از هر انسان یا موجودیت دیگری فکر می کند.

حالا این فلسفیاتش مهم نیست،مهم کارکرد رفتاری و اجتماعی چنین فکری است.فکرش را بکنید،شما مرکز جهان هستید و "دیگران" مرکز جهان نیستند.شما آشنا هستید و "دیگران" در دایره غریبه ها قرار می گیرند.غریبه هایی که روا است که باآنها هر کاری بکنیم چرا که ما نیستند.جالب این جا است که همان "دیگران"هم چنین فکری درسر دارند.

حالا تصور کنید در شهری مثل تهران ده میلیون مرکز جهان ،شب و روز باید با هم سرکنند.فکر می کنید چه اتفاقی می افتد؟فکرش را بکنید که ده میلیون آدم هرکدانشان هم فکر می کنند مهم ترین آدم جهان هستند و هیچ جوره هم از این فکر کوتاه نمی آیند، باید باهم ارتباطی مثلاْ سازنده داشته باشند.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386 | 

شکسپیر گفته: «اگر وقت تلف کنید،زمانی فرا می رسد که وقت، شما را تلف می کند! » و همین یک جمله ذهنم را از هرتصوری که تا به حال از مفهوم زمان داشته ام ،می تکاند.پس از خواندن این جمله احساس می کنم که کمی اوضاع برایم فرق کرده،احساس می کنم که دارم راست راست برای خودم ول می گردم و پایم را انداخته ام روی پای دیگرم و دستی دستی دارم وقتم را به کشتن می دهم.دچار توهمی شده ام که تیغ تیز زمان را بالای سرم می بینم و تصور می کنم که هر لحظه منتظر است تا تلافی کند و تلفم کند.احساس می کنم زمان هم کینه جو است.اگر با او بد تا کنی به دل می گیرد و به وقتش با تو بد می کند،تلفت می کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386 | 

یک نگاه مهربان  پرتویی از آسمان

یک پرنده یک چمن یک باغ گل

شاخه ای از ارغوان

سفره ای از لبخند و نان

لحظه هایی از تبسم از نسیم

 در نگاه عاشقان

بازباران باز باران روی خاک

ما تهی دستان عاشق پیشه را

جرعه ای از آسمان

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386 | 

تصور می کنم  همه ما برخورد با یک آدم احمق را تجربه کرده باشیم.در نظر من چنین صفتی برای یک انسان بسیار متفاوت است با "جهل" و "کند ذهنی" و "بی شعوری" و حتی "زبان نفهمی".خود من اعتراف میکنم که تا الآن فکر می کردم افراد بسیاری را احمق فرض کرده ام ویا بسیاری سعی در تحمیق من داشته اند.اما این روزها به این یقین رسیده ام که حماقت تعریف و مصادیقی جدای از آن چیزی که تا کنون تصور داشتم دارد.

همه این ها را گفتم تا به این بپردازم که این روزها شدیداْ درگیر وگرفتار کلنجار رفتن با یکی از مصادیق انسان های احمق هستم.کسی که نه خنگ است و نه بی سواد و بی تریبیت.بی خانواده و بی تجربه و بیمار روانی هم نیست.اصلاْ آدم بدی هم نیست و شاید در بعضی موارد بتوان گفت دوست داشتنی هم هست.فقط در تعریفش از همین یک جمله می توانم استفاده کنم:  "احمق است"

"آلبرت اینشتین" جمله ای دارد که بسیار به دلم می نشید و این روزها دیگر برایم فرضیه ایست که کاملاٌ به تجربه شخصی اثبات شده است:

" دو چیز در دنیا تمامی ندارد : حماقت انسان ها و پهنای کهکشان ها.که در مورد اولی مطمئنم اما درمورد دومی شک دارم..!! "

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386 | 

در چند روز اخیر بیشتر اس ام اس هاو ایمیل هایی که داشته ام مربوط به تبریک یکی از این دوعید بوده.برایم بسیار جالب است که کسانی که یلدا را تبریک گفته اند دیگر به عید قربان اشاره نکرده اندو بلعکس.بنا بر تقسیم بندی رایج یلدا ملی است و قربان مذهبی.یعنی ظاهراْ خود مردم نیز بر اساس نوع بینش و سطح اعتقاداتشان یک از این دو دسته عید را لایق تبریک و تحسین می دانند.بار دیگر تاکید  می کنم که بنا بر تقسیم بندی رایج.ظاهراْ اعیاد ملی ما خلاصه شده است به نوروز و سیزده و یلدا و چهارشنبه سوری.یعنی چهار عید که البته میدانم و می دانید که ۳ مناسبت آخری را هیچکس عید نمی داند و دراین سال ها بسیاری تلاش در کمرنگ تر کردن آن کرده اند تا بزرگداشت آن.بر خلاف آن اعیاد مذهبی غیر از ولادت ۱۴ معصوم و بعثت و غدیر و قربان و ... روز به روز بر تعدادش افزوده می شود و هزینه های مصروف نکوداشت این اعیاد -چه دولتی و چه خصوصی- هر سال سر به فلک می کشد ( به یاد بیاورید که سال گذشته در جریان عید نیمه شعبان بسیاری از مقامات دولتی و حکومتی نیز فریاد اعتراض سردادند که این چه اسراف و ولخرجی گزافی است که درواقع عزا چه عزایی شده بود که مرده شور هم درآن اشک می ریخت.به دلیل چراغانی معابر و افزایش ناگهانی و بیش از ظرفیت مصرف برق تعدادی از محله های تهران چند شبی را در "خاموشی"به صبح رساندند).به هیچ وجه در مقام قضاوت بین این دو نوع مناسبت و یا نقد یکی از آن ها نیستم.اعتقادات شخصی خودم هم بماند برای خودم.بیشتر دوست دارم به سوالی بپردازیم که در این دو روز از خیلی از دوستان پرسیده ام و عجبا که کثرت آراء و عقاید متحیرم کرد.جامعه ما یا بهتر بگویم خود ما بیشتر ملی هستیم یا مذهبی؟

تقاضا می کنم فارغ از اعتقادات شخصی به این سوال فکر کنید.منظور از جامعه ما ایران سال ۱۳۸۶ است و منظور از ما من و تویی که در مرزهای جغرافیای این سرزمین زندگی می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386 |