یکی از دوستانم امروز می گفت:"خیلی وقت است آفتاب ندیده ام.همین فردا پس فردا باید بروم بیرون کمی آفتاب بخورم."
شاعر مسلک و اهل حال نیست.با آیین های ذن و بودا و یی چینگ هم سروکاری ندارد.با عرفان و مراقبه و این جور چیزها هم حال نمی کند.یک آدم معمولی بیست و سه-چهار ساله است که توی این تهران درندشت درس می خواند و به اجبار اینکه دانشگاهش اینجاست ساکن تهران شده است.
اما من توی تهران زندگی می کنم.چون خانه ام اینجاست.یعنی تهرانی ام.این تهرانی بودن چیز غریبی است.یعنی در واقع هیچ چیز نیست.چه جوری بگویم در واقع یکجور "هیچ چیز بودن" است.خوب که دور و برم را نگاه می کنم مولفه ای که نشانگر تهرانی بودنم باشد پیدا نمی کنم غیر از ترافیک و سروصدا آلودگی و سرسام و آفتاب.یعنی "عدم آفتاب".این "عدم آفتاب" را باید دوستم تعریف کند که در خانه اش آفتاب ندارد.یک خانه دانشجویی ۵۰ متری با دوپنجره که هیچ کدام آفتابگیر نیست.خانه نوساز و مهندسی سازی است که در جای خوبی از تهران قرار دارد و دوستم بابت هزینه رهن و اجاره اش هم پول زیادی می دهد اما در این شهر با پول زیاد هم لزوماْ نمی توان آفتاب خرید.
اما ترافیک رامن باید تعریف کنم که نمی توانم.نه اینکه درگیرش نیستم یا مسئله ام نیست.اتفاقاْ در هر ساعتی از شب و روز قسمت زیادی از زندگی ام را به خود اختصاص می دهد.اما با اینهمه باز هم قابل توضیح نیست.یک اتفاق تکراری مبهم به طول چندین کیلومتر که تا چشم کار می کند نمی شود سروته اش را دید.من در ماشین را باز می کنم و روی رکاب می ایستم . خیره می شوم به هزاران ماشین که حتی روی شبکیه چشمم جا نمی شوند و با خودم فکر می کنم که تهرانی های دیگری که پشت فرمان این ماشین ها نشسته اند چه جوری می توانند به راحتی با این ترافیک کنار بیایند و دیوانه نشوند؟
به دوستم می گویم"مثل دیوانه ها می گویی باید بروم بیرون آفتاب بخورم."هر دو می خندیم و در اتاقی که هیچ وقت آفتاب نخواهد دید لیوان چایمان را سر می کشیم.من به تیمارستانی فکر می کنم که بیمارانش فریاد می زنند"بگذارید بروم بیرون می خواهم آفتاب بخورم"! و پرستاران خسته به زور توی دهانشان قرص می چپانند تا حالشان خوب بشود و داد نزنند.به دوستم نگاه می کنم و روزی را تصور می کنم که بخاطر آفتاب انداخته اندش تیمارستان.
