
تلخ و سرخورده و مضطرب و عصبی و سرخورده و نا آرام و مهمتر از آن پراز سو ظن و تردید و بد بینی و شک. دیگر نمی توان بی تردید و سوظن دوست داشت و گذاشت که دوستت بدارند.
هر بار که شروع می شود گمان این می رود که این بار دیگر فرق دارد.در دل امیدی و درسر سودایی که این بار دیگر آن اتفاق بی نظیر ، آن معجزه زندگی ، خواهد افتاد و در دل این همه تاریکی و تردید روزنه نوری خواهد بود.اما نمی شود. نمی توانیم و نمی توانند .تاریکی ها درون توست و رهایت نمی کنند. زخم های ناسور ، غم ها و شکست های پیشین و سوظن های اکنون و البته باز هم شکست و تردیدی در پس که روحت را می خراشد و می آلاید.چرا كه پر از هراس و دغدغه ای و آرامشی نداری و لاجرم نمی توانی آرامشی بدهی و تنها سو تفاهمی کوچک کاسه همیشه لبریز صبرمان را از آتش خشم مشتعل می کند و تمام امید های قلبی را می سوزاند.به سادگی دوست داشتن.دوست داشتن به معنی پاک ابدی – ازلی آن کیمیا شده ، تک تک به دنبال آن می گردی و نمی یابی. نمی توانی بیابی چرا که دوست داشتن قلبی شفاف می خواهد و محبتی زلال و بی چشم داشت.اما در این وانفسا کالایی کمیاب تر از کیمیا است.سرشار از بدبینی و تردید، هر که را می بینی و می شناسی . می خندی اما به ظاهر نه در باطن.خنده های تصنعی بر لبانت می خشکد و چشم می اندازی تا کسی را بیابی که از ته دل بخندد و نمی یابی . روی لب هایت می آید دوستت دارم.اما می دانی و می داند و می دانند که دروغ می گویی و دروغ می گوید و دروغ می گویند.
آکنده ایم از بدبینی و حرص، از حرص و خودخواهی ،ریا و خود شیفتگی و هر بار که در شروعی جدید می گویی دوستت دارم به بار بعدی فکر می کنی که قرار است این جمله را – که زمانی معجزه می کرد- تکرار کنی.خودمان می دانیم که باورمان نمی کنند و خودشان می دانند که باورشان نمی کنیم و در این فضای مسموم خفقان زده اگر معجزه ای رخ دهد شکفته نشده اسیر سو تفاهم ها و کج اندیشی های رسوب کرده در اعماق وجود می شود.عشق کیمیایی شده است و شنیدن دوستت دارم از اعماق وجود حادثه ای بی نهایت غیر فابل باور و لمس خوشبختی....شاید محال.تلخ شده ایم مثل زهر....
دو روز بعد:
این ها را من نوشته ام؟ باور نمی کنم....هنوز مزه تلخی زیر زبانم است.هنوز تمام مفاهیم کلی آن را قبول دارم، اما احساس می کنم که تند رفته ام.تا ته خط رفته ام وبر نگشته ام.این اوج عصبانیت کسی است که فکر می کند آرام است.اما شاید مسئله اینست که آدم آرام و زندگی آرام معنا ندارد.
خیلی وقت ها حسرت زندگی آرام و خوشبختی قابل لمس پدران و مادرانمان را می خورم که می شود روی میزهایشان و روی سفره هایشان آرامش را دید و احساس کرد
