
دو ساعت و پانزده دقیقه از نیمهشب گذشته است. برای اولین بار این پست را دونفری و به اتفاق مصطفی حاجیزاده در نیمهشبی بهاری و اینترنتی مجانی که لپتاپ مصطفی به یکباره از در و همسایه کشف کرد مینویسیم. من میخوانم، مصطفی تایپ میکند. امیدوارم صاحب اصلی این اتصال اینترنت پرسرعت از ما راضی باشد. او هم در ثواب این پست شریک است!
من و مصطفی هر وقت به یکدیگر میرسیم و مجالی و خلوتی پیدا میکنیم میریم میشینیم. الآن هم یک شکم سیر خزعبل گفتیم و اراجیف بافتیم و برنامهی سفر هند ریختیم و تصمیم گرفتیم کلکته را از جادهی بالا برویم تا گنگ سر راهمان باشد تا هندوانهای در آن بیندازیم دمدمای غروب آتیش کنیم به سمت کلکته. نماز مغرب را در کلکته به جا بیاوریم و بعد هم هر چه پیش آید خوش آید. مثل امشب. حیفمان میآید یادی نکنیم از شاه انجمن و حریف مجلس ما و م. ر. و متعلقهی آن آشنای قدیمی و همهی کسانی که شمع محفل انس ما بودند و دیرزمانی است که روشنیبخش شبهای ما بودهاند.
مصطفی میگوید «این بلاگفای خرابشده رو ول کن برو یه سایت درست و درمون راه بنداز.»
من میگویم «اگر از سفر هند به سلامت برگشتیم میآییم مینشینیم و فکری به حالش میکنیم.»
ساعت دو و سی و دو دقیقهی چهارشنبه ...
بریم بشینیم ...
قدردان لطف تمامی دوستانی که در این مدت جویای حالم بودند هستم.عازم سفری هستم تا کمی خودم را از نو بسازم.دوستانی که از نزدیک خلقیاتم را می شناسند متوجه منظورم خواهند شد.تنها به سفر می روم.ارتباطی با هیچ دیارالبشر و مظاهر تمدنش هم نمی خواهم داشته باشم.اگر عمری باقی بود و به سلامت برگشتم مشتاق دیدار دوستان خواهم بود.
حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم.دل و دماغی هم برای نوشتن ندارم.به قول طرف حسابی غریبیم کرده.دلم برای خیلی از چیزایی که داشتم و قبلن بود تنگ شده.ظاهرن همیشه همینطوره که هرچیزی که قبلن بود و الان نیست بهتر ازاون چیزاییه که قبلن نبود والآن هست.کاش امکانش بود مثل یک داستان یا یک فیلم سینمایی یک چیزایی رو در یک لحظه کاتش کنی و الباقیش رو بگذاری به عهده تخیل خواننده و بیننده.فعلن که هوای دل ما بس ناجوانمردانه گرفته است.شاید بازگشت به خیلی از متعلقات گره از کار فروبسته ی این دل گرفته را باز کند.اگر مجال بازگشتی باشه...
مضطربم.
بعضی وقتها آشوب ناگهان تمام وجودم را میگیرد از فرداهایی که آمدند و من هنوز سر جایم، اینجا، ایستادهام. یا نشستهام. یا ماندهام. همهشان یک معنی را میدهند.
* * *
Trackهای سیدی را یکییکی میزنم جلو یک آهنگ شاد پیدا کنم. خودم را فحش میدهم که هر چه آهنگ ناله است، چه خارجی چه فارسی، ردیف کردم در این سیدیهای بیصاحاب!
پشت چراغ قرمز گلفروشان دستههای گلنرگس را میگیرند جلوی دیدم. با خودم میگویم: "میخرم... میخرم... فردا!" و با نگاه گلهای خوشرنگ را دنبال میکنم.
با آهنگ ریتم میگیرم و میخوانم. پشت چراغ قرمز بعدی پسرک فال فروش مدام میکوبد به شیشه و من نگاهش میکنم. "میخرم. بلاخره روزی آرزویی خواهم کرد و فالی خواهم خرید. فردا..."
بغض گلویم را فشار میدهد. نفس عمیقی میکشم و لعنت میفرستم بر تمام این آهنگها. زن مثل همیشه ایستاده کنار خیابان. با شال جلوی دهانش را گرفته از سرما. میگذرم و میگویم: "فردا! فردا دیگر حتما سوارش میکنم..."
باید الان بروم خانه. زودتر بروم بهتر است. میتوانم بیشتر راجع به فردا فکر کنم، برنامه ریزی کنم و تصمیم بگیرم.
در خانه ولو می شوم روی مبل، یا روی تخت، یا روی زمین.
خواب آلوده میگویم: "فردا!... فردا برای فردا فکر میکنم."
بوی عیدیبوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو
بوی یاس جا نماز سفرهی مادربزرگ
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهی لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشقزدن دختر ناز چشمسیاه
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور
برق کفش جفت شده تو گنجهها
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشکشده لای کتاب
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گمشدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستون و سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
با اینا بهارو باور میکنم !
ترانه: شهیار قنبری
آهنگساز: اسفندیار منفردزاده
خواننده: فرهاد

